رفتم بر یار از سر سر دستی (1884)
-
اندازه متن
+
رفتم بر یار از سر سر دستی
گفتا ز درم برو که این دم مستی
گفتم بگشای در که من مست نیم
گفتا که برو چنانکه هستی هستی
رفتم بر یار از سر سر دستی
گفتا ز درم برو که این دم مستی
گفتم بگشای در که من مست نیم
گفتا که برو چنانکه هستی هستی
بده آن باده جانی، که چنانیم همه که می از جام و سر از پای ندانیم همه
دلی کز تو سوزد چه باشد دوایش چو تشنه تو باشد که باشد سقایش
چو بیمار…

