با دل گفتم که ای دل از نادانی (1780)
-
اندازه متن
+
با دل گفتم که ای دل از نادانی
محروم ز خدمت شدهای میدانی
دل گفت مرا سخن غلط میرانی
من لازم خدمتم تو سرگردانی
با دل گفتم که ای دل از نادانی
محروم ز خدمت شدهای میدانی
دل گفت مرا سخن غلط میرانی
من لازم خدمتم تو سرگردانی
تو هر روزی از آن پشته برآیی کنی مر تشنه جانان را سقایی
تو هر صبحی…
هر روز ز عاشقی و شیرینرایی من عاشق را پیرهنی فرمایی ای یوسفِ روزگار، ما یعقوبیم پیراهنِ توست…

