دوش آمده بود از سر لطفی یارم (1232)
-
اندازه متن
+
دوش آمده بود از سر لطفی یارم
شب را گفتم فاش مکن اسرارم
شب گفت پس و پیش نگه کن آخر
خورشید تو داری ز کجا صبح آرم
دوش آمده بود از سر لطفی یارم
شب را گفتم فاش مکن اسرارم
شب گفت پس و پیش نگه کن آخر
خورشید تو داری ز کجا صبح آرم
رسم نو بین که شهریار نهاد قبله مان سوی شهر یار نهاد
نقد عشاق را عیار…
فقیر است او فقیر است او فقیر ابن الفقیر است او خبیر است او خبیر است او خبیر…

