با دل به سفر شدم پی درمانی
-
اندازه متن
+
با دل به سفر شدم پی درمانی
بردم ره از خانه سوی ویرانی
دل گفت چه می بینی؟ گفتم به رهی
مجنونی و در قفای او نادانی
با دل به سفر شدم پی درمانی
بردم ره از خانه سوی ویرانی
دل گفت چه می بینی؟ گفتم به رهی
مجنونی و در قفای او نادانی
چشمم همه روز اشک بر اشک فزود و اندیشه نبودم که چه خواهد بنمود
سرگشته دلم…
آب آمد و کشتگاه سیراب نکرد صبح آمد و بیدار کس از خواب نکرد
هیهات! که…

