بگذشتم بر چشمه ای از صحرائی
-
اندازه متن
+
بگذشتم بر چشمه ای از صحرائی
تر کردم لب با دل آتش زائی
بنگر چه مرا شد به سر از یک نم آب
افتاد گذارم بسوی دریائی
بگذشتم بر چشمه ای از صحرائی
تر کردم لب با دل آتش زائی
بنگر چه مرا شد به سر از یک نم آب
افتاد گذارم بسوی دریائی
کارم هم بزم دوست افروختن است. بردامن ، سیل اشک اندوختن است.
گر نیکم اگر بدم…
راهت بنمودم و به ره باز شدی آنگاه به راه در تک و تاز شدی
چون…

