شاعران معاصر
رادیو میگوید:
«ابری در آسمان نیست
و برفی که میبینید
معلوم نیست از کجا میآید»
میخوابم و
بیدار میشوم
زندگی ادامه دارد
و قطاری که بارها به مقصد رسیده است
دست از دویدن برنمیدارد
در راهروی قطار ایستادهام
از پنجره
سرم را میبینم
که غلتزنان پیش میآید
دستهای قطار به ریل چسبیده است
دستهای زندگی به عشق
دستهای من به شعر
دستهای شعر به مرگ
پس چرا این قطار
ریل را رها نمیکند؟
به کافهای نمیرود
تا فنجانی چای بنوشد؟
شاید برفهای روی شانهاش آب شدند
دستی که این شعر را مینویسد
بارها مرده است
مردی که این شعر را مینویسد
جنازهایست که در حسرت مرگ میسوزد
کسی که این شعر را میخوانَد
.
.
.
هذیان روی هذیان
زندگی روی مرگ
مرگ روی زندگی
موج رادیو را عوض میکنم:
«هرچه زمین را دور میزنند
به جای تازه ای نمیرسند
برف
مقصدشان را پنهان کرده است»
رادیو فریاد میزند:
«دوندهها هرچه میدوند به پایان نمیرسند
به شروع میرسند»
من فکر میکنم
دستی جای ایستگاهها را تغییر داده است
دستی که دیگر از شانه قطع شده است
و ما در بینظمیِ بزرگی شناوریم
من فکر میکنم
من فکر میکنم
من…
و همچنان
از پنجرهی قطار
صورتم را میبینم
که لای ریل تکه پاره میشود
برای دختر آبی
سلاحت را پایین بیاور «…» !
_ میخواستم برادر صدایت کنم
اما لباسی که پوشیدهای
مرزی میانمان کشیده است _
اینجا
دریا
نام زنی زیبا نیست
زنی که زیباییاش را به آتش سپرده است
سلاحش را زمین گذاشته
تا سلاحِ تازهتری بردارد
اینجا
دریا
نامِ دختری خشکیده است
دریا
نام گودالیست
که با دستهای سنگینتان
پای چشمهایمان گذاشتهاید
دریا
نام هر سلول
که در آن نعرهای را
به بند کشیدهاید
دریا
نام هر گور است
که در آن فریادی را خاموش کردهاید
پدرانمان که قرار بود
چون کوه
پشت و پناه ما باشند
گودالی شدهاند
که ما را در خود فرو میبلعند
بیا لباست را پارهپاره کنیم
بیا مرزها را به دست باد بسپاریم
برادر!
دریا
نام دختریست
که تا ابد
شعله خواهد کشید
تقدیم به دوست عزیزم
نوید بهبودی
ما
من و تو
خشکیده بودیم
که بادی وزید
و ترانهای آورد
آن ترانه را
با سنجاقی کوچک
به لبهایت میآویزم
چند سالیست
کنارم خوابیدهای
نَرْم
آنقدر نَرْم
که مورچهها در حفرههای تنت
زاد و ولد میکنند
زنبورها از گودالِ دهانت
عسل برمیدارند
کلاغها از میان دندههایت
در پیِ غذا برای جوجههایشان هستند
و عجیب
که تو مهربانانه
دندههایت را از هم باز کردهای
نگاه کن
نگاه کن
دوباره باد میوزد
و ترانهای…
تو آنقدر مهربان خوابیدهای
که میدانم هرچند دیر
هرچند دور
در آخر درختی خواهی شد
که قناریها
روی شاخههایش آرام مینشینند
و به آواز آوندهایش گوش میسپارند
من مقابلِ خونی که بر آسفالت جاریست
من مقابلِ آوازی که از تو جامانده است
من مقابلِ آخرین نگاهت
من مقابلِ خودرویی که تو را بلعید
هنوز ایستادهام
و تو همچنان در حالِ دور شدنی
با این که ماههاست از این خاطره میگذرد
این ماه نیست
دستبندی زمخت است
که هرکجا میرویم
بالای سرمان ایستاده
گُمان نمیکنم تاب بیاورد طنابِ دار
دورِ گلویِ تو
که تمامِ آوازهایت عاشقانه بود
از مرز که میگذرم
– همچون زنی باردار –
وطنم را زیر پوستم پنهان کردهام
اما کدام وطن؟
وطنی که از دستهای پدربزرگ
افتاد و تکهتکه شد
عکسها را ورق بزن
عکسها را ورق بزن
سفر چیست جز رفتن از سلولی
به سلولی دیگر؟
مرگ میهمانخانهی بزرگیست
با اتاقهایی کوچک
به سربازها بگویید
لباسهایشان را دربیاورند
کتابهای مقدسشان را رها کنند
و پرچمهایشان را زمین بگذارند
مرگ
میهمانخانهی صلح است
پدربزرگ!
این لکههای ریز و درشت
این رگهای ورم کرده
این دستهای چروکیده
از تو به من ارث رسیدهاند!
این دو گیجِ همیشه سرگردان
که راهِ خانهشان را گُم میکنند
این پاها
که از لحظهی تولد مُرده بودند
و خطوطِ روی پیشانیام
سطرهای قرآنیست
که در جوانیات میخواندی
من پیر به دنیا آمدهام پدربزرگ!
کدام اسید
این چهرهی چروکیده را پاک خواهد کرد؟
کدام زن
مرا دوباره به دنیا میآورد؟
این بار
مرگ باید مرا غسل بدهد
□
«انسان
حیوانِ مریضیست
حیوانی که نمیداند چکار کند»
مرد این را گفت و
در خودش مچاله شد
و آنقدر به مچاله شدن ادامه داد
تا روزنامهی باطلهای شد
که با آن چشمهایمان را تمیز کنیم
□
پلنگی به سوی مادهاش میدوید
بچه لاکپشتی به سوی دریا
نهنگی به سوی ساحل
و من به سوی مرگ میدوم
پینوشت شعر: این جمله «انسانْ حیوانِ مریضیست. حیوانی که نمیداند چکار کند» از نیچه است.
قرنها طول کشیده اما
لبخندِ این پسربچه هنوز ادامه دارد
میخواهد برود
اما ایستاده است
میخواهد پیر شود
اما جوان است
میخواهد بمیرد
اما زنده است
میخواهد غروب کند
اما در تابلوی نقاشی گیر افتاده خورشید
زن
ساعتِ مچیاش را زیر پا خُرد کرد
چاقویش را فرو کرد در قلبِ ساعتِ دیواری
اما ساعت هنوز داشت تکانتکان میخورد
با دندان به جانِ عقربهها افتاد
میخواست تا ابد کنارم بِمانَد
و من که میدانستم
خورشیدها از غروب کردن
دست برنمیدارند
او را در آغوش کشیدم
پسربچهای
از درونِ تابلوی نقاشی
به ما لبخند میزد
هیزمهای خشک
مرا به تماشا نشستهاند
هنوز فکر میکنند جنگلاند
و جایِ خالیِ شاخههایِ بریده
بر تنشان درد میکند
از تَرَکهای دیوار
شب به خانه نشت میکند
روی مبل مینشیند
تخمه میشکند
و پوست من
ذرهذره در اتاق میریزد
برفها با صدای پیانو میرقصند
به من بگو
با این تکه گوشتِ منجمد
در سینهام چه کنم؟
دراز کشیدهام روی فرش
برف
آرامآرام بر تنم مینشیند
تنها دو دست
بیرون مانده از مرگ
تنها دو دست باقی مانده در زندگی
هیزمهای خشک
مرا به تماشا نشستهاند
من که سالهاست
جایِ خالیِ شاخههایم درد میکند
تقدیم به محمد توفیق
برادرِ شاعر و زحمتکشِ افغانم
محمد چاقویی بزرگ خرید
و خواست ماه را دو نیم کند
تا هرکدام
نیمی را با خود به خانه برده باشیم
اما پلیسها او را به زندان انداختند
محمد چاقوکش است
و ردِ بخیه را
بر سطرهای او میتوان دنبال کرد
محمد چاقوکش است
و واژههای او را
باید به زندان انداخت
واژهها در کتابها زندانیاند
و ما در آنچه میاندیشیم
ماه نورافکنیست
که روی دیوار یک زندان نصب شده
واژههای فراری
تیرباران میشوند
خونِ واژهها راه افتاده در حیاطِ زندان
خونِ واژهها به خیابان رسیده است
جویهای خیابان سرخاند و
موشهایش مست
راه میرویم و خیابان دو نیم میشود
راه میرویم و جهان دو نیم میشود
راه میرویم در خطوطِ خاک گرفتهی این نقشهی جغرافیا
جایی که زنان زیبا سانسور میشوند
درختهای زیبا در حبس خانگیاند
و دریا را دو نیم کردهاند
نیمی از آن را هیچ زنی ندیده است
نیمی از آن را هیچ مردی
محمد چاقو کشیده است
برای زمین
برای زمان
برای جهان
او قصد دارد
سیارهی زمین را تکهتکه کند
تا گرسنگان آفریقا
آن را برای میان وعدههایشان بجوند
تنهایی
در طبقهی آخر آسمانخراشها بلندتر است
به آن خورشید نگاه کن
که دارد از پشتبام سقوط میکند
بیدار شدم
حفرهای در کنارم دراز کشیده بود
به آشپزخانه رفتم
حفرهای داشت چای دم میکرد
حفرهای با مهربانی
مرا صبح به خیر میگفت
تو نرفتهای
تو تکهتکه شدهای
و هر تکهات
حفرهای تاریک و کوچک است
حفرهها روی هم جمع میشوند
مثل سنگریزههایی که کوه را میسازند
امروز گودالی در خانه دارم
که از کوههای شهر بلندتر است
نیستی
و نبودنت آنقدر عمیق شده
که انگار آفتاب بخارت کرده باشد
از پنجره خیابان را نگاه میکنم
با کدام باران
با کدام باران باز خواهی گشت؟