شاعران معاصر
شب بود مه از تهیگه ابر بر آب
در سر همه ام مستی و در تب، شراب
هرگز گله ام نیست که او آن شب نیز
اما پی دیدار من، اما در خواب
رفتم به سوی نرگس و نرگس بر آب
پرسیدم از او صد و یکی داد جواب
گفتم: سوی بازار کی آید گل؟
گفت: آندم که رود دیده نرگس در آب
آبادی از آتش است گویند و عذاب
و آبادم از این دو خواهد آن درخوشاب
با آب دو دیده و آتش سینه خویش
اما بیچاره ام افتاده خراب
گفتا بنشین و قصه گوی از هر باب
با سینه آتشین و با چشم پرآب
گفتم دل افسرده چه گوید؟ گفتا
بشنو سخن نگهت گل را ز گلاب
بر ناو مرا نشسته شیطان به شتاب
تا از ره خود بگردم او راست عتاب
من در پی کار خود و او در پی من
من راه به خانه خواهم، او راه برآب
در داد نخستینم کاسی بشتاب
آنگه به نگاهی دل من برد ز تاب
آورد رهم چون به بیایان خراب
خود رفت و مرا نهاد با چشم پرآب
گفتم که مرا خوانش و اندر تکوتاب
از عشق خراب، خانه اش باد خراب
خندید و بگفت خانه من دل توست
کس با دل خود به کینه ننشست و عتاب
اندر طلب آن مه اندر تک و تاب
بنگر چه معاملت که رفت و چه عذاب
او شاد به گریه های من می نگرد
من روی در آب دارم و او روی بر آب
گفتم صنما عمر منی، برد شتاب
گفتم: تو چنان بخت منی، رفت به خواب
گفتم: همه در عشق تو بسته است دلم
تو عشق منی. خنده زدو گشت عذاب!
دریا به حباب گفت از روی عتاب:
«غره چه شوی؟» حباب گفتش به جواب
«با حکم تو ما پای نهادیم بر آب،
روزی چو رسد از خود برگیر حساب.»