شاعران معاصر
به رامین شهروند
وطن کجاست که آوازِ آشنای تو چنین دور مینماید؟
امید کجاست
تا خود
جهان
به قرار
بازآید؟
هان، سنجیده باش
که نومیدان را معادی مقدر نیست!
□
معشوق در ذرهذرهی جانِ توست
که باور داشتهای،
و رستاخیز
در چشماندازِ همیشهی تو
به کار است.
در زیجِ جُستجو
ایستادهی ابدی باش
تا سفرِ بیانجامِ ستارگان بر تو گذر کند،
که زمین
از اینگونه حقارتبار نمیمانْد
اگر آدمی
به هنگام
دیدهی حیرت میگشود.
□
زیستن
و ولایتِ والای انسان بر خاک را
نماز بردن؛
زیستن
و معجزه کردن؛
ورنه
میلادِ تو جز خاطرهی دردی بیهوده چیست
هم از آن دست که مرگت،
هم از آن دست که عبورِ قطارِ عقیمِ اَسترانِ تو
از فاصلهی کویری میلاد و مرگت؟
مُعجزه کن مُعجزه کن
که مُعجزه
تنها
دستکارِ توست
اگر دادگر باشی؛
که در این گُستره
گُرگانند
مشتاقِ بردریدنِ بیدادگرانهی آن
که دریدن نمیتواند. ــ
و دادگری
معجزهی نهاییست.
و کاش در این جهان
مردگان را
روزی ویژه بود،
تا چون از برابرِ این همه اجساد گذر میکنیم
تنها دستمالی برابرِ بینی نگیریم:
این پُرآزار
گندِ جهان نیست
تعفنِ بیداد است.
□
و حضورِ گرانبهای ما
هر یک
چهره در چهرهی جهان
(این آیینهیی که از بودِ خود آگاه نیست
مگر آن دَم که در او درنگرند) ــ
تو
یا من،
آدمییی
انسانی
هر که خواهد گو باش
تنها
آگاه از دستکارِ عظیمِ نگاهِ خویش ــ
تا جهان
از این دست
بیرنگ و غمانگیز نماند
تا جهان
از این دست
پلشت و نفرتخیز نماند.
□
یکی
از دریچهی ممنوعِ خانه
بر آن تلِّ خشکِ خاک نظر کن:
آه، اگر امید میداشتی
آن خُشکسار
کنون اینگونه
از باغ و بهار
بیبرگ نبود
و آنجا که سکوت به ماتم نشسته
مرغی میخوانْد.
□
نه
نومیدْمردم را
معادی مقدّر نیست.
چاووشیِ امیدانگیزِ توست
بیگمان
که این قافله را به وطن میرساند.
۲۳ تیرِ ۱۳۵۹
نه
تو را برنتراشیدهام از حسرتهای خویش:
پارینهتر از سنگ
تُردتر از ساقهی تازهروی یکی علف.
تو را برنکشیدهام از خشمِ خویش:
ناتوانیِ خِرَد
از برآمدن،
گُر کشیدن
در مجمرِ بیتابی.
تو را بر نَسَختهام به وزنهی اندوهِ خویش:
پَرِّ کاهی
در کفّهی حرمان،
کوه
در سنجشِ بیهودگی.
□
تو را برگزیدهام
رَغمارَغمِ بیداد.
گفتی دوستت میدارم
و قاعده
دیگر شد.
کفایت مکن ای فرمانِ «شدن»،
مکرر شو
مکرر شو!
۱۷ مردادِ ۱۳۵۹
بیوگرافی کامل فروغ + 2 مستند ویدیویی از زندگی
چرا تنها آن کسان را که در میدانهای نبرد جان میسپارند حرمتگذاریم؟ انسان با در افکندن خود به هاویهی وجود خویش میتواند به همان مرتبه از بیپروایی ابراز شجاعت کند.
در ظهیرالدوله لابهلای قبرهای مردگان، که آدمی با دیدن آنها به شکست خویش ایمان میآورد، و در میان سنگ نوشتههای بسیار سنگ سفید مرمری هست که روی آن نانوشته ماندهاست. زیر این سنگ سفید مرمر که روی آن هیچ چیز نوشته نشده دوام حیثیت آدمی در خاک رفتهاست.
در سال هزار و سیصد و سی و هشت برای آموختن فن سینما به انگلستان میرود. و برداشت درخشان سینمایی او هنگامی واقعا جلوه میکند که فیلم خانه سیاه است را از زندگی جذامیان در جام خانهی تبریز میسازد.
بخشی از فتح باغ
آن کلاغی که پرید
از فراز سَر ِ ما
و فرو رفت در اندیشهٔ آشفتهٔ ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزهٔ کوتاهی ، پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهرهمه می دانند
همه می دانند
که من و تو از آن روزنهٔ سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخهٔ بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه می ترسند
همه می ترسند ، اما من و تو
به چراغ و آب و آینه پیوستیم
بیوگرافی کامل فروغ
در سال هزار و سیصد و سی و هشت برای آموختن فن سینما به انگلستان میرود. و برداشت درخشان سینمایی او هنگامی واقعا جلوه میکند که فیلم خانه سیاه است را از زندگی جذامیان در جام خانهی تبریز میسازد. در سال هزار و سیصد و چهل و دو در نمایشنامه شش شخصیت درجستجوی نویسنده بازی چشمگیری دارد. و در زمستان همان سال هنگامی که سومین چاپ اسیر انتشاریافتهاست، خبر میرسد که فیلم خانه سیاه است جایزهی اول فستیوال ابرهاوزن را بردهاست. و منتقدین اروپایی به شایستگی از او تجلیل میکنند. و باز در همین سال، که سال اوج نبوغ اوست، با یک مجموعهی تازه تولدی دیگر در شعر او و در شعر امروز ایران آغاز میشود. تولدی دیگر یک توفیق جهانی برای فروغ و برای شعر امروز ایران است. در سال هزار و سیصد و چهل و سه به آلمان و ایتالیا و فرانسه سفر میکند. و این عکس یادبودی است از این سفر با برادرش. در بازگشت برگزیدهای از شعرهای او با تیراژ زیاد چاپ میشود. در بهار سال هزار و سیصد و چهل و پنج در دومین فستیوال سینمای مولف در پزارو شرکت میکند. تهیه کنندگان سویدی ساختن چند فیلم را به او پیشنهاد میکنند و ناشران اروپایی مشتاق نشر آثارش هستند. اما ناگهان یک تقدیر ناگزیر، یک تصادف. دوشنبه بیست و چهار بهمن، ساعت چهار و نیم بعدازظهر. و در زمانی که فروغ به آن درجه از محبوبیت، که سزاوار صمیمیت اوست، رسیدهاست. در آن زمان که فروغ با وجود آینههای بی شمار ستایشگر خود را گم نکردهاست، و همچنان در وحدانیت صمیمی خود باقی مانده است. انگار که باد خبر او را با خود به همهی شهر میبرد. همان شب و فردای تصادف روزنامهها با تیترهای درشت مینویسند: فروغ فرخزاد در تصادف اتومبیل کشته شد. مرگ بر اثر ضربهی مغزی و شکستن جمجمه بود.
تو این اپیزود قراره راجع به داستان زندگی کوتاه، اما بسیار پر تلاطم فروغ صحبت کنیم. به واسطهی این اپیزود، من یه بار دیگه، تمام شعرهای فروغ که تعدادشون زیاد نیست رو با عشق خوندم. و اگه بخوام همه چیز تو یه جمله خلاصه کنم، باید بگم که زندگی فروغ شعرهاش بود و شعرهای فروغ زندگی اون. فرق اساسی فروغ با بقیه شعرا اینه که فروغ و شعر فروغ هیچ نقابی نداره. خیلی از شعرا شعرشون با زندگی روزمرشون تفاوت داره. حتی ممکنه بعضی از شعرا اشعار زیبایی داشته باشن ولی وقتی به زندگی و رفتار صاحب شعر نگاه میکنیم، متوجه میشیم که شعر برای شاعر شعار بوده. و خود صاحب شعر با سرودههاش فاصله داره. ولی بندبند شعر فروغ چیزیه که خودش بهش باور داره. و اصلا خود شاعره. شعر فروغ داستان زندگی و باورهای فروغه.
داستانی جذاب، پر هیاهو و ساختارشکن و عاشقانه.
با نقل قولی از سپهری دربارهی فروغ بریم این داستان زیبا ر با هم ببینیم. سهراب دربارهی فروغ میگه:
بحشی از اثر دوست
بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و با تمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید.
صداش
به شکل حزن پریشان واقعیت بود.
و پلک هاش
مسیر نبض عناصر را
به ما نشان داد.
حرفها دارم
با تو ای مرغی که میخوانی نهان از چشم
و زمان را با صدایت میگشایی !
چه ترا دردی است
کز نهان خلوت خود می زنی آوا
و نشاط زندگی را از کف من می ربایی؟
در کجا هستی نهان ای مرغ !
زیر تور سبزه های تر
یا درون شاخه های شوق ؟
می پری از روی چشم سبز یک مرداب
یا که می شویی کنار چشمه ادارک بال و پر ؟
هر کجا هستی ، بگو با من .
روی جاده نقش پایی نیست از دشمن.
آفتابی شو!
رعد دیگر پا نمی کوبد به بام ابر.
مار برق از لانه اش بیرون نمی آید.
و نمی غلتد دگر زنجیر طوفان بر تن صحرا.
روز خاموش است، آرام است.
از چه دیگر می کنی پروا؟
از هجوم نغمهای بشکافت گور مغز من امشب:
مردهای را جان به رگ ها ریخت،
پا شد از جا در میان سایه و روشن،
بانگ زد بر من :مرا پنداشتی مرده
و به خاک روزهای رفته بسپرده؟
لیک پندار تو بیهوده است:
پیکر من مرگ را از خویش می راند.
سرگذشت من به زهر لحظه های تلخ آلوده است.
من به هر فرصت که یابم بر تو می تازم.
شادی ات را با عذاب آلوده می سازم.
با خیالت می دهم پیوند تصویری
که قرارت را کند در رنگ خود نابود.
درد را با لذت آمیزد،
در تپش هایت فرو ریزد.
نقش های رفته را باز آورد با خود غبار آلود.
مرده لب بربسته بود.
چشم می لغزید بر یک طرح شوم.
می تراوید از تن من درد.
نغمه می آورد بر مغزم هجوم.
فرسود پای خود را چشمم به راه دور
تا حرف من پذیرد آخر که :زندگی
رنگ خیال بر رخ تصویر خواب بود.
دل را به رنج هجر سپردم، ولی چه سود،
پایان شام شکوه ام.
صبح عتاب بود.
چشمم نخورد آب از این عمر پر شکست:
این خانه را تمامی پی روی آب بود.
پایم خلیده خار بیابان .
جز با گلوی خشک نکوبیده ام به راه.
لیکن کسی ، ز راه مددکاری،
دستم اگر گرفت، فریب سراب بود.
خوب زمانه رنگ دوامی به خود ندید:
کندی نهفته داشت شب رنج من به دل،
اما به کار روز نشاطم شتاب بود.
آبادی ام ملول شد از صحبت زوال .
بانگ سرور در دلم افسرد، کز نخست
تصویر جغد زیب تن این خراب بود.
پخش آنلاین آلبوم پری خوانی + متن و دانلود
در این نوشتار گرانبها برای شما عزیزان آلبوم پری خوانی را گردآوری کردهایم. در این آلبوم از اشعار فروغ استفاده شده است. در ادامهی نوشتار میتوانید متن اشعار را بخوانید، پلیلیست منظمی وجود دارد که میتوانید گوش دهید و هر قطعه را جداگانه یا به صورت تک تک دانلود کنید.
نام قطعههایی که در این آلبوم به کار رفته است: سلامی دوباره، ایمان بیاوریم، هدیه، تولدی دیگر، دلم گرفته، آفتاب میشود، ترانهی نگاه کن، علی کوچیکه.
دانلود آلبوم پریخوانی به صورت یکجا
دیرگاهی است که در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا میخواند
لیک پاهایم در قیر شب است
رخنهای نیست در این تاریکی
در و دیوار به هم پیوسته
سایهای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدمها
سر بسر افسرده است
روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادویی شب
در به روی من و غم میبندد
میکنم هر چه تلاش،
او به من می خندد .
نقشهایی که کشیدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود .
طرحهایی که فکندم در شب،
روز پیدا شد و با پنبه زدود .
دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است .
جنبشی نیست در این خاموشی
دستها پاها در قیر شب است .
سکوت، بند گسسته است.
کنار دره، درخت شکوه پیکر بیدی.
در آسمان شفق رنگ
عبور ابر سپیدی.
نسیم در رگ هر برگ می دود خاموش.
نشسته در پس هر صخره وحشتی به کمین.
کشیده از پس یک سنگ سوسماری سر.
ز خوف دره خاموش
نهفته جنبش پیکر.
به راه می نگرد سرد، خشک ، تلخ، غمین.
چو مار روی تن کوه می خزد راهی ،
به راه، رهگذری.
خیال دره و تنهایی
دوانده در رگ او ترس.
کشیده چشم به هر گوشه نقش چشمه وهم:
ز هر شکاف تن کوه
خزیده بیرون ماری.
به خشم از پس هر سنگ
کشیده خنجر خاری.
غروب پر زده از کوه.
به چشم گم شده تصویر راه و راهگذر.
غمی بزرگ ، پر از وهم
به صخره سار نشسته است.
درون دره تاریک
سکوت بند گسسته است.
تنها، و روی ساحل،
مردی به راه میگذرد.
نزدیک پای او
دریا، همه صدا.
شب، گیج در تلاطم امواج.
باد هراس پیکر
رو می کند به ساحل و در چشم های مرد
نقش خاطر را پر رنگ می کند.
انگار
هی میزند که :مرد! کجا می روی ، کجا؟
و مرد می رود به ره خویش.
و باد سرگران
هی میزند دوباره: کجا می روی ؟
و مرد می رود.
و باد همچنان…
امواج ، بی امان،
از راه میرسند
لبریز از غرور تهاجم.
موجی پر از نهیب
ره می کشد به ساحل و می بلعد
یک سایه را که برده شب از پیکرش شکیب.
دریا، همه صدا.
شب، گیج در تلاطم امواج.
باد هراس پیکر
رو می کند به ساحل و …