لکهی سیاهی از حقیقت
-
اندازه متن
+
لکهی سیاهی از حقیقت
دور سرم میچرخید
آن را در شیشهای انداختم
صبح که بیدار شدم
واقعیت به دیوارههای شیشه پاشیده بود
لکهی سیاهی از حقیقت
دور سرم میچرخید
آن را در شیشهای انداختم
صبح که بیدار شدم
واقعیت به دیوارههای شیشه پاشیده بود
همچون جنازهی ببری در حالِ تجزیه کنارت دراز کشیدهام و ضربِ انگشتانت را بر سینهام میشمارم در خانه برف میبارد…
چشمهای تو سوسوی دو ستارهاند در سیاهیِ قرنِ بیست وُ یکم دستهای تو به نرمیِ بالِ کبوتر لبهای تو مثل…

