بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی (164)
-
اندازه متن
+
بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی
سرمست بدم که کردم این عیاشی
با من به زبان حال میگفت سبو
من چون تو بدم تو نیز چون من باشی
بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی
سرمست بدم که کردم این عیاشی
با من به زبان حال میگفت سبو
من چون تو بدم تو نیز چون من باشی
این کوزه که آبخوارهٔ مزدوریست از دیدهٔ شاهی و دل دستوریست
هر کاسهٔ می که…
افلاک که جز غم نفزایند دگر ننهند به جا تا نربایند دگر
ناآمدگان اگر بدانند…

