شاعران قدیم

7787 مطلب
پادشاهی اورمزدشاهنامهپادشاهی بهرام اورمزدپادشاهی بهرام نوزده سال بودپادشاهی بهرام بهرامیانپادشاهی نرسی بهرامپادشاهی اورمزد نرسیپادشاهی شاپور ذوالاکتافپادشاهی اردشیر نکوکارپادشاهی شاپور سومپادشاهی بهرام شاپورپادشاهی یزدگرد بزه گرپادشاهی بهرام گورپادشاهی یزدگرد هجده سال بودپادشاهی قباد چهل وسه سال بودپادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بودپادشاهی هرمزد دوازده سال بودپادشاهی خسروپرویزپادشاهی شیرویهپادشاهی اردشیر شیرویپادشاهی فرایینپادشاهی پوران دختپادشاهی آزرم دختمفرداتمواعظنامه، مصاحبه و یادداشتپادشاهی فرخ زاددیوان شمسغزلیاترباعیاشعار کوتاهمستدرکاتترجیعاتاشعار عاشقانهادبیات تعلیمیگزیده اشعاردفتر اولحکایتمثنویمثنوی معنویدفتر دومدفتر سومدفتر ششمدفتر چهارمدفتر پنجممثلثاتگلستانباب اولباب دومباب سومباب چهارمباب پنجمباب ششمباب هفتمباب هشتمبیوگرافیرسائل نثرفیه ما فیهاشعار فلسفیترانه‌ها (به روایت هدایت)نوروزنامهاشعار منتسبقطعهقصیدهپادشاهی یزدگردمجالس پنجگانهمجالس سبعههمه

اگر سزای لب تو نبود گفته من (2083)

اگر سزای لب تو نبود گفته من
برآر سنگ گران و دهان من بشکن

چو طفل بیهده گوید نه مادر مشفق
پی ادب لب او را فروبرد سوزن

دو صد دهان و جهان از برای عز لبت
بسوز و پاره کن و بردران و برهم زن

چو تشنه‌ای دود استاخ بر لب دریا
نه موج تیغ برآرد ببردش گردن

غلام سوسنم ایرا که دید گلشن تو
ز شرم نرگس تو ده زبانش شد الکن

ولیک من چو دفم چون زنی تو کف بر من
فغان کنم که رخم را بکوب چون هاون

مرا ز دست منه تا سماع گرم بود
بکش تو دامن خود از جهان تردامن

بلی ز گلشن معنی است چشم‌ها مخمور
ولیک نغمه بلبل خوش است در گلشن

اگر تجلی یوسف برهنه خوبتر است
دو چشم باز نگردد مگر به پیراهن

اگر چه شعشعه آفتاب جان اصل است
بر آن فلک نرسیده‌ست آدمی بی‌تن

خمش که گر دهنم مرده شوی بربندد
ز گور من شنوی این نوا پس مردن

بیا بیا که ز هجرت نه عقل ماند نه دین (2084)

بیا بیا که ز هجرت نه عقل ماند نه دین
قرار و صبر برفته‌ست زین دل مسکین

ز روی زرد و دلِ درد و سوز سینه مپرس
که آن به شرح نگنجد بیا، به چشم ببین

چو نان پخته ز تاب تو سرخ رو بودم
چو نانِ ریزه کنونم ز خاک ره برچین

چو آینه، ز جمالت خیال‌چین بودم
کنون تو چهرهٔ من زرد بین و چینْ بَرچین

مثال آبم در جوی کژ روان چپ و راست
فراق از چپ و از راستم گشاده کمین

به روز و شب چو زمین رو بر آسمان دارم
ز روی تو که نگنجد در آسمان و زمین

سحر ز درد نوشتیم نامه پیش صبا
که از برای خدا ره سوی سفر بگزین

اگر سر تو به گل در بود مشوی بیا
وگر به خار رسد پا به کندنش منشین

بیا بیا و خلاصم ده از بیا و برو
بیا چنانک رهد جانم از چنان و چنین

پیام کردم کای تو پیمبر عشّاق
بگو برای خدا زود ای رسول امین

که غرق آبم و آتش ز موج دیده و دل
مرا چه چاره؟ نوشت او که چارهٔ تو همین

نشست نقش دعایم به عالم گردون
کجاست گوش نمازی که بشنود آمین

هزار آینه و صد هزار صورت را
دهم به عشق صلاح جهان صلاح الدین

به صلح آمد آن ترک تند عربده کن (2085)

به صلح آمد آن ترک تند عربده کن
گرفت دست مرا گفت تکری یرلغسن

سؤال کردم از چرخ و گردش کژ او
گزید لب که رها کن حدیث بی‌سر و بن

بگفتمش که چرا می‌کند چنین گردش
بگفت هیزم تر نیست بی‌صداع دتن

بگفتمش خبر نو شنیده‌ای او گفت
حدیث نو نرود در شکاف گوش کهن

بلندهمتی و چشم تنگ ترک مرا
اگر تو واقف رازی بیا و شرح بکن

نه چشم تنگ خسیسم ولیک ره تنگ است
ز نرگسان دو چشمم به سوی او ره کن

من کجا بودم عجب بی‌تو این چندین زمان (2086)

من کجا بودم عجب بی‌تو این چندین زمان
در پی تو همچو تیر در کف تو چون کمان

تو مرا دستور ده تا بگویم حال ده
گرچه ازرق پوش شد شیخ ما چون آسمان

برگشا این پرده را تازه کن پژمرده را
تا رود خاکی به خاک تا روان گردد روان

من کجا بودم عجب غایب از سلطان خویش
ساعتی ترسان چو دزد ساعتی چون پاسبان

گه اسیر چار و پنج گه میان گنج و رنج
سود من بی‌روی تو بد زیان اندر زیان

ور تو ای استاسرا متهم داری مرا
روی زرد و چشم تر می‌دهد از دل نشان

رحم را سیلاب برد یا نکوکاری بمرد
ای زده تیر جفا ای کمان کرده نهان

ای همه کردی ولی برنگشت از تو دلی
ای جفا و جور تو به ز لطف دیگران

باری این دم رسته‌ام با تو درپیوسته‌ام
ای سبک روح جهان درده آن رطل گران

واخرم یک بارگی از غم و بیچارگی
سیرم از غمخوارگی منت غمخوارگان

مست جام حق شوم فانی مطلق شوم
پر برآرم در عدم برپرم در لامکان

جان بر جانان رود گوش و هوشم نشنود
بینی هر قلتبوز و چربک هر قلتبان

همچو ذره مر مرا رقص باره کرده‌ای
پای کوبان پای کوب جان دهم ای جان جان

ای عجب گویم دگر باقیات این خبر
نی خمش کردم تو گوی مطرب شیرین زبان

اقتلونی یا ثقات ان فی قتلی حیات
و الحیات فی الممات فی صبابات الحسان

قد هدانا ربنا من سقام طبنا
قد قضی ما فاتنا نعم هذا المستعان

آقچالار دور گؤزلری، خوش نسا اول قاشلاری
اؤلدیره‌ریز سواری، کیمدیر اول آلپَرسلان

نورکم فی ناظری حسنکم فی خاطری
ان ربی ناصری رب زد هذا القرآن

دب طیف فی الحشا نعم ماش قد مشا
قد سقانا ما یشا فی کأس کالجفان

ارفضوا هذا الفراق و اکرموا بالاعتناق
و ارغبوا فی الاتفاق و افتحوا باب الجنان

وقت عشرت هر کسی گوشه خلوت رود
عشرت و شرب مرا می‌نباید شد نهان

از کف این نیکبخت می‌خورم همچون درخت
ور نه من سرسبز چون می‌روم مست و جوان

چون سنان است این غزل در دل و جان دغل
بیشتر شد عیب نیست این درازی در سنان

فاعلاتن فاعلات فاعلاتن فاعلات
شمس تبریزی توی هم شه و هم ترجمان

بگویم مثالی از این عشق سوزان (2087)

بگویم مثالی از این عشق سوزان
یکی آتشی در نهانم فروزان

اگر می‌بنالم وگر می‌ننالم
به کار است آتش به شب‌ها و روزان

همه عقل‌ها خرقه دوزند لیکن
جگرهای عشاق شد خرقه سوزان

ببردی دلم را بدادی به زاغان (2088)

ببردی دلم را بدادی به زاغان
گرفتم گروگان خیالت به تاوان

درآیی درآیم بگیری بگیرم
بگویی بگویم علامات مستان

نشاید نشاید ستم کرد با من
برای گریبان دریدن ز دامان

بیاور بیاور شرابی که گفتی
مگو که نگفتم مرنجان مرنجان

شرابی شرابی که دل جمع گردد
چو دل جمع گردد شود تن پریشان

نخواهم نخواهم شرابی بهایی
از آن بحر بگشا شراب فراوان

ز تو باده دادن ز من سجده کردن
ز من شکر کردن ز تو گوهرافشان

چنانم کن ای جان که شکرم نماند
وظیفه بیفزا دو چندان سه چندان

بجوشان بجوشان شرابی ز سینه
بهاری برآور از این برگ ریزان

خرابم کن ای جان که از شهر ویران
خراجی نجوید نه دیوان نه سلطان

خمش باش ای تن که تا جان بگوید
علی میر گردد چو بگذشت عثمان

خمش کردم ای جان بگو نوبت خود
توی یوسف ما توی خوب کنعان

تنت زین جهان است و دل زان جهان (2089)

تنت زین جهان است و دل زان جهان
هوا یار این و خدا یار آن

دل تو غریب و غم او غریب
نیند از زمین و نه از آسمان

اگر یار جانی و یار خرد
رسیدی بیار و ببردی تو جان

وگر یار جسمی و یار هوا
تو با این دو ماندی در این خاکدان

مگر ناگهان آن عنایت رسد
که ای من غلام چنان ناگهان

که یک جذب حق به ز صد کوشش است
نشان‌ها چه باشد بر بی‌نشان

نشان چون کف و بی‌نشان بحر دان
نشان چون بیان بی‌نشان چون عیان

ز خورشید یک جو چو ظاهر شود
بروبد ز گردون ره کهکشان

خمش کن خمش کن که در خامشی است
هزاران زبان و هزاران بیان

به پیش آر سغراق گلگون من (2090)

به پیش آر سغراق گلگون من
ندانم که باده‌ست یا خون من

نجاتی است جان را ز غرقاب غم
چو کشتی نوحی به جیحون من

مرا خوش بشوید ز آب و ز گل
رساند به اصل و به عرجون من

در اجزای من خوش درآمیخته
به خویشی چو موسی و هارون من

زهی آب حیوان زهی آتشی
که جمعند هر دو به کانون من

چو نایم ببوسد چو دفم زند
چه خوش چنگ درزد به قانون من

برو باقی از ساقی من بجوی
کز او یافت شیرینی افسون من

ای هفت دریا گوهر عطا کن (2091)

ای هفت دریا گوهر عطا کن
وین مس‌ها را پرکیمیا کن

ای شمع مستان وی سرو بستان
تا کی ز دستان آخر وفا کن

بگریست بر ما هر سنگ خارا
این درد ما را جانا دوا کن

ای خشم کرده دیدار برده
این ماجرا را یک دم رها کن

احسان و مردی بسیار کردی
آن مردمی را اکنون دو تا کن

ای خوب مذهب ای ماه و کوکب
در ظلمت شب چون مه سخا کن

درد قدیمی رنج سقیمی
گرد یتیمی از ما جدا کن

گر در نعیمم در زر و سیمم
بی‌تو یتیمم درمان ما کن

من لب ببستم در غم نشستم
بگشای دستم قصد لقا کن

آن دلبر من آمد بر من (2092)

آن دلبر من آمد بر من
زنده شد از او بام و در من

گفتم قنقی امشب تو مرا
ای فتنه من شور و شر من

گفتا بروم کاری است مهم
در شهر مرا جان و سر من

گفتم به خدا گر تو بروی
امشب نزید این پیکر من

آخر تو شبی رحمی نکنی
بر رنگ و رخ همچون زر من

رحمی نکند چشم خوش تو
بر نوحه و این چشم تر من

بفشاند گل گلزار رخت
بر اشک خوش چون کوثر من

گفتا چه کنم چون ریخت قضا
خون همه را در ساغر من

مریخیم و جز خون نبود
در طالع من در اختر من

عودی نشود مقبول خدا
تا درنرود در مجمر من

گفتم چو تو را قصد است به جان
جز خون نبود نقل و خور من

تو سرو و گلی من سایه تو
من کشته تو تو حیدر من

گفتا نشود قربانی من
جز نادره‌ای ای چاکر من

جرجیس رسد کو هر نفسی
نو کشته شود در کشور من

اسحاق نبی باید که بود
قربان شده بر خاک در من

من عشقم و چون ریزم ز تو خون
زنده کنمت در محشر من

هان تا نطپی در پنجه من
هان تا نرمی از خنجر من

با مرگ مکن تو روی ترش
تا شکر کند از تو بر من

می‌خند چو گل چون برکندت
تا بسر شدت در شکر من

اسحاق توی من والد تو
کی بشکنمت ای گوهر من

عشق است پدر عاشق رمه را
زاینده از او کر و فر من

این گفت و بشد چون باد صبا
شد اشک روان از منظر من

گفتم چه شود گر لطف کنی
آهسته روی ای سرور من

اشتاب مکن آهسته ترک
ای جان و جهان ای صدپر من

کس هیچ ندید اشتاب مرا
این است تک کاهلتر من

این چرخ فلک گر جهد کند
هرگز نرسد در معبر من

گفتا که خمش کاین خنگ فلک
لنگانه رود در محضر من

خامش که اگر خامش نکنی
در بیشه فتد این آذر من

باقیش مگو تا روز دگر
تا دل نپرد از مصدر من