شاعران قدیم

7787 مطلب
پادشاهی اورمزدشاهنامهپادشاهی بهرام اورمزدپادشاهی بهرام نوزده سال بودپادشاهی بهرام بهرامیانپادشاهی نرسی بهرامپادشاهی اورمزد نرسیپادشاهی شاپور ذوالاکتافپادشاهی اردشیر نکوکارپادشاهی شاپور سومپادشاهی بهرام شاپورپادشاهی یزدگرد بزه گرپادشاهی بهرام گورپادشاهی یزدگرد هجده سال بودپادشاهی قباد چهل وسه سال بودپادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بودپادشاهی هرمزد دوازده سال بودپادشاهی خسروپرویزپادشاهی شیرویهپادشاهی اردشیر شیرویپادشاهی فرایینپادشاهی پوران دختپادشاهی آزرم دختمفرداتمواعظنامه، مصاحبه و یادداشتپادشاهی فرخ زاددیوان شمسغزلیاترباعیاشعار کوتاهمستدرکاتترجیعاتاشعار عاشقانهادبیات تعلیمیگزیده اشعاردفتر اولحکایتمثنویمثنوی معنویدفتر دومدفتر سومدفتر ششمدفتر چهارمدفتر پنجممثلثاتگلستانباب اولباب دومباب سومباب چهارمباب پنجمباب ششمباب هفتمباب هشتمبیوگرافیرسائل نثرفیه ما فیهاشعار فلسفیترانه‌ها (به روایت هدایت)نوروزنامهاشعار منتسبقطعهقصیدهپادشاهی یزدگردمجالس پنجگانهمجالس سبعههمه

هله ای پری شب رو که ز خلق ناپدیدی (2843)

هله ای پری شب رو که ز خلق ناپدیدی
به خدا به هیچ خانه تو چنین چراغ دیدی

نه ز بادها بمیرد نه ز نم کمی پذیرد
نه ز روزگار گیرد کهنی و یا قدیدی

هله آسمان عالی ز تو خوش همه حوالی
سفری دراز کردی به مسافران رسیدی

تو بگو وگر نگویی به خدا که من بگویم
که چرا ستارگان را سوی کهکشان کشیدی

سخنی ز نسر طایر طلبیدم از ضمایر
که عجب در آن چمن‌ها که ملک بود پریدی

بزد آه سرد و گفتا که بر آن در است قفلی
که به جز عنایت شه نکند برو کلیدی

چو فغان او شنیدم سوی عشق بنگریدم
که چو نیستت سر او دل او چرا خلیدی

به جواب گفت عشقم که مکن تو باور او را
که درونه گنج دارد تو چه مکر او خریدی

چو شنیدم این بگفتم تو عجبتری و یا او
که هزار جوحی این جا نکند به جز مریدی

هله عشق عاشقان را و مسافران جان را
خوش و نوش و شادمان کن که هزار روز عیدی

تو چو یوسف جمالی که ز ناز لاابالی
به درآمدی و حالی کف عاشقان گزیدی

خمش ار چه داد داری طرب و گشاد داری
به چنین گشاد گویی که روان بایزیدی

تو کیی در این ضمیرم که فزونتر از جهانی (2844)

تو کیی در این ضمیرم که فزونتر از جهانی
تو که نکته جهانی ز چه نکته می‌جهانی

تو کدام و من کدامم تو چه نام و من چه نامم
تو چه دانه من چه دامم که نه اینی و نه آنی

تو قلم به دست داری و جهان چو نقش پیشت
صفتیش می‌نگاری صفتیش می‌ستانی

چو قلم ز دست بنهی بدهیش بی‌قلم تو
صفتی که نور گیرد ز خطاب لن ترانی

تن اگر چه در دوادو اثر نشان جان است
بنماید از لطافت رخ جان بدین نشانی

سخن و زبان اگر چه که نشان و فیض حق است
به چه ماند این زبانه به فسانه زبانی

گل و خار و باغ اگر چه اثری است ز آسمان‌ها
به چه ماند این حشیشی به جمال آسمانی

وگر آسمان و اختر دهدت نشان جانان
به چه ماند این دو فانی به جلالت معانی

بفروز آتشی را که در او نشان بسوزد
به نشان رسی تو آن دم که تو بی‌نشان بمانی

هجر الحبیب روحی و هما بلامکان
حجبا عن المدارک لنهایه التدانی

و هوائه ربیع نضرت به جنان
و جنانه محیط و جنانه جنانی

بت من به طعنه گوید چه میان ره فتادی (2845)

بت من به طعنه گوید چه میان ره فتادی
صنما چرا نیفتم ز چنان میی که دادی

صنما چنان فتادم که به حشر هم نخیزم
چو چنان قدح گرفتی سر مشک را گشادی

شده‌ام خراب لیکن قدری وقوف دارم
که سرم تو برگرفتی به کنار خود نهادی

صنما ز چشم مستت که شرابدار عشق است
بدهی می و قدح نی چه عظیم اوستادی

کرم تو است این هم که شراب برد عقلم
که اگر به عقل بودی شکافدی ز شادی

قدحی به من بدادی که همی‌زنم دو دستک
که به یک قدح برستم ز هزار بی‌مرادی

به دو چشم شوخ مستت که طرب بزاد از وی
که تو روح اولینی و ز هیچ کس نزادی

چو مرا ز عشق کهنه صنما به یاد دادی (2846)

چو مرا ز عشق کهنه صنما به یاد دادی
دل همچو آتشم را به هزار باد دادی

چو ز هجر تو به نالم ز خدا جواب آید
که چو یوسفی خریدی به چه در مزاد دادی

دو جهان اگر درآید به دلم حقیر باشد
دل خسته را ز عشقت چه عجب گشاد دادی

تو اگر ز خار گفتی دو هزار گل شکفتی
تو اگر چه تلخ گفتی همگی مراد دادی

تبریز شمس دین تو ز جهان جان چه داری
که دکان این جهان را تو چنین کساد دادی

دل بی‌قرار را گو که چو مستقر نداری (2847)

دل بی‌قرار را گو که چو مستقر نداری
سوی مستقر اصلی ز چه رو سفر نداری

به دم خوش سحرگه همه خلق زنده گردد
تو چگونه دلستانی که دم سحر نداری

تو چگونه گلستانی که گلی ز تو نروید
تو چگونه باغ و راغی که یکی شجر نداری

تو دلا چنان شدستی ز خرابی و ز مستی
سخن پدر نگویی هوس پسر نداری

به مثال آفتابی نروی مگر که تنها
به مثال ماه شب رو حشم و حشر نداری

تو در این سرا چو مرغی چو هوات آرزو شد
بپری ز راه روزن هله گیر در نداری

و اگر گرفته جانی که نه روزن است و نی در
چو عرق ز تن برون رو که جز این گذر نداری

تو چو جعد موی داری چه غم ار کله بیفتد
تو چو کوه پای داری چه غم ار کمر نداری

چو فرشتگان گردون به تو تشنه‌اند و عاشق
رسدت ز نازنینی که سر بشر نداری

نظرت ز چیست روشن اگر آن نظر ندیدی
رخ تو ز چیست تابان اگر آن گهر نداری

تو بگو مر آن ترش را ترشی ببر از این جا
ور از آن شراب خوردی ز چه رو بطر نداری

وگر از درونه مستی و به قاصدی ترش رو
بدر اندر آب و آتش که دگر خطر نداری

بدهد خدا به دریا خبری که رام او شو
بنهد خبر در آتش که در او اثر نداری

سحر است خیز ساقی بکن آنچ خوی داری (2848)

سحر است خیز ساقی بکن آنچ خوی داری
سر خنب برگشای و برسان شراب ناری

چه شود اگر ز عیسی دو سه مرده زنده گردد
خوش و شیرگیر گردد ز کفت دو سه خماری

قدح چو آفتابت چو به دور اندرآید
برهد جهان تیره ز شب و ز شب شماری

ز شراب چون عقیقت شکفد گل حقیقت
که حیات مرغ زاری و بهار مرغزاری

بدهیم جان شیرین به شراب خسروانی
چو سر خمار ما را به کف کرم بخاری

که ز فکرت دقیقه خللی است در شقیقه
تو روان کن آب درمان بگشا ره مجاری

همه آتشی تو مطلق بر ما شد این محقق
که هزار دیگ سر را به تفی به جوش آری

همه مطربان خروشان همه از تو گشته جوشان
همه رخت خود فروشان خوششان همی‌فشاری

ز بهار جان خبر ده هله ای دم بهاری (2849)

ز بهار جان خبر ده هله ای دم بهاری
ز شکوفه‌هات دانم که تو هم ز وی خماری

بشکف که من شکفتم تو بگو که من بگفتم
صفت صفا و یاری ز جمال شهریاری

اثری که هست باقی ز ورای وهم اکنون
برود به آفتابی که فزود از شراری

چو رسید نوبهاران بدرید زهره دی
چو کسی به نزع افتد بزند دم شماری

همه باغ دام گشته همه سبزفام گشته
گل و لاله جام بر کف که هلا بیا چه داری

گل و لاله‌ها چو دام‌اند و نظاره گر چو صیدی
که شکوفه‌ها چو دام و همه میوه‌ها شکاری

به سمن بگفت سوسن به دو چشم راست روشن
که گذاشت خاک خاکی و گذاشت خار خاری

صنما چه رنگ رنگی ز شراب لطف دنگی
بر شاه عذرت این بس که خوشی و خوش عذاری

رخ لاله برفروزان و رمان ز چشم نرگس
که به چشم شوخ منگر به بتان به طبل خواری

چو نسیم شاخه‌ها را به نشاط اندرآرد
بوزد به دشت و صحرا دم نافه تتاری

چو گذشت رنج و نقصان همه باغ گشت رقصان
که ز بعد عسر یسری بگشاد فضل باری

همه شاخه‌هاش رقصان همه گوشه‌هاش خندان
چو دو دست نوعروسان همه دستشان نگاری

همه مریمند گویی به دم فرشته حامل
همه حوریند زاده ز میان خاک تاری

چو بهشت جمله خوبان شب و روز پای کوبان
سر و آستین فشانان ز نشاط بی‌قراری

به بهار ابر گوید بدی ار نثار کردم
جهت تو کردم آن هم که تو لایق نثاری

به بهار بنگر ای دل که قیامت است مطلق
بد و نیک بردمیده همه ساله هر چه کاری

که بهار گوید ای جان دم خود چو دانه‌ها دان
بنشان تو دانه دم که عوض درخت آری

چو گشاد رازها را به بهار آشکارا
چه کنی بدین نهانی که تو نیک آشکاری

ز غم تو زار زارم هله تا تو شاد باشی (2850)

ز غم تو زار زارم هله تا تو شاد باشی
صنما در انتظارم هله تا تو شاد باشی

تو مرا چو خسته بینی نظر خجسته بینی
دل و جان به غم سپارم هله تا تو شاد باشی

ز غم دلم چه شادی به جفا چه اوستادی
دم شاد برنیارم هله تا تو شاد باشی

صنما چو تیغ دشنه تو به خون بنده تشنه
ز دو دیده خون ببارم هله تا تو شاد باشی

تو مرا چو شاد بینی سر و سینه پر ز کینی
سر خویش را نخارم هله تا تو شاد باشی

ز تو بخت و جاه دارم دل تو نگاه دارم
صنما بر این قرارم هله تا تو شاد باشی

توی جان این زمانه تو نشسته پربهانه
ز زمانه برکنارم هله تا تو شاد باشی

تن و نفس تا نمیرد دل و جان صفا نگیرد
همه این شده‌ست کارم هله تا تو شاد باشی

شب و روز آن نکوتر که به پیش یار باشی (2851)

شب و روز آن نکوتر که به پیش یار باشی
به میان سرو و سوسن گل خوش عذار باشی

به طرب هزار چندان که بوند عیش مندان
به میان باغ خندان مثل انار باشی

نشوی چو خارهایی که خلند دست و پا را
به مثال نیشکرها که شکرنثار باشی

به مثال آفتابی که شهیر شد به بخشش
به میان پاکبازان به عطا مشار باشی

هله بس که تا شهنشه بگشاید و بگوید
چو خمش کنی نگویی و در انتظار باشی

چو یقین شده‌ست دل را که تو جان جان جانی (2852)

چو یقین شده‌ست دل را که تو جان جان جانی
بگشا در عنایت که ستون صد جهانی

چو فراق گشت سرکش بزنی تو گردنش خوش
به قصاص عاشقانت که تو صارم زمانی

چو وصال گشت لاغر تو بپرورش به ساغر
همه چیز را به پیشت خورشی است رایگانی

به حمل رسید آخر به سعادت آفتابت
که جهان پیر یابد ز تو تابش جوانی

چه سماع‌هاست در جان چه قرابه‌های ریزان
که به گوش می‌رسد زان دف و بربط و اغانی

چه پر است این گلستان ز دم هزاردستان
که ز های و هوی مستان تو می از قدح ندانی

همه شاخه‌ها شکفته ملکان قدح گرفته
همگان ز خویش رفته به شراب آسمانی

برسان سلام جانم تو بدان شهان ولیکن
تو کسی به هش نیابی که سلامشان رسانی

پشه نیز باده خورده سر و ریش یاوه کرده
نمرود را به دشنه ز وجود کرده فانی

چو به پشه این رساند تو بگو به پیل چه دهد
چه کنم به شرح ناید می جام لامکانی

ز شراب جان پذیرش سگ کهف شیرگیرش
که به گرد غار مستان نکند به جز شبانی

چو سگی چنین ز خود شد تو ببین که شیر شرزه
چو وفا کند چه یابد ز رحیق آن اوانی

تبریز مشرقی شد به طلوع شمس دینی
که از او رسد شرارت به کواکب معانی