شاعران قدیم

7787 مطلب
پادشاهی اورمزدشاهنامهپادشاهی بهرام اورمزدپادشاهی بهرام نوزده سال بودپادشاهی بهرام بهرامیانپادشاهی نرسی بهرامپادشاهی اورمزد نرسیپادشاهی شاپور ذوالاکتافپادشاهی اردشیر نکوکارپادشاهی شاپور سومپادشاهی بهرام شاپورپادشاهی یزدگرد بزه گرپادشاهی بهرام گورپادشاهی یزدگرد هجده سال بودپادشاهی قباد چهل وسه سال بودپادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بودپادشاهی هرمزد دوازده سال بودپادشاهی خسروپرویزپادشاهی شیرویهپادشاهی اردشیر شیرویپادشاهی فرایینپادشاهی پوران دختپادشاهی آزرم دختمفرداتمواعظنامه، مصاحبه و یادداشتپادشاهی فرخ زاددیوان شمسغزلیاترباعیاشعار کوتاهمستدرکاتترجیعاتاشعار عاشقانهادبیات تعلیمیگزیده اشعاردفتر اولحکایتمثنویمثنوی معنویدفتر دومدفتر سومدفتر ششمدفتر چهارمدفتر پنجممثلثاتگلستانباب اولباب دومباب سومباب چهارمباب پنجمباب ششمباب هفتمباب هشتمبیوگرافیرسائل نثرفیه ما فیهاشعار فلسفیترانه‌ها (به روایت هدایت)نوروزنامهاشعار منتسبقطعهقصیدهپادشاهی یزدگردمجالس پنجگانهمجالس سبعههمه

خبر کن ای ستاره یار ما را (104)

خبر کن ای ستاره یار ما را
که دریابد دل خون خوار ما را

خبر کن آن طبیب عاشقان را
که تا شربت دهد بیمار ما را

بگو شکرفروش شکرین را
که تا رونق دهد بازار ما را

اگر در سر بگردانی دل خود
نه دشمن بشنود اسرار ما را

پس اندر عشق دشمن کام گردم
که دشمن می‌نپرسد کار ما را

اگر چه دشمن ما جان ندارد
بسوزان جان دشمن دار ما را

اگر گِل بر سرستت تا نشویی
بیار و بشکفان گلزار ما را

بیا ای شمس تبریزی نیر
بدان رخ نور ده دیدار ما را

چو او باشد دل دل‌سوز ما را (105)

چو او باشد دل دل‌سوز ما را
چه باشد شب چه باشد روز ما را

که خورشید ار فروشد ار برآمد
بس است این جانِ جان افروز ما را

تو مادرمرده را شیون مَیآموز
که استادست عشق آموز ما را

مدوزان خرقهٔ ما را مدران
نشاید شیخ خرقه‌دوز ما را

همه کس بر عدو پیروز خواهد
جمال آن عدو پیروز ما را

همه کس بخت گنج‌اندوز جوید
ولیکن عشق رنج‌اندوز ما را

مرا حلوا هوس کردست حلوا (106)

مرا حلوا هوس کردست حلوا
میفکن وعده حلوا به فردا

دل و جانم بدان حلواست پیوست
که صوفی را صفا آرد نه صفرا

زهی حلوای گرم و چرب و شیرین
که هر دم می‌رسد بویش ز بالا

دهانی بسته حلوا خور چو انجیر
ز دل خور هیچ دست و لب میالا

از آن دستست این حلوا از آن دست
بخور زان دست ای بی‌دست و بی‌پا

دمی با مصطفا و کاسه باشیم
که او می خورد از آن جا شیر و خرما

از آن خرما که مریم را ندا کرد
کلی و اشربی و قری عینا

دلیل آنک زاده عقل کلیم
ندایش می‌رسد کای جان بابا

همی‌خواند که فرزندان بیایید
که خوان آراسته‌ست و یار تنها

امیر حسن خندان کن حَشَم را (107)

امیر حسن خندان کن حَشَم را
وجودی بخش مر مشتی عدم را

سیاهی می‌نماید لشکر غم
ظفر ده شادی صاحب علم را

به حسن خود تو شادی را بکن شاد
غم و اندوه ده اندوه و غم را

کرم را شادمان کن از جمالت
که حسن تو دهد صد جان کرم را

تو کارم زان بر سیمین چو زر کن
تو لعلین کن رخ همچون زرم را

دلا چون طالب بیشی عشقی
تو کم اندیش در دل بیش و کم را

بنه آن سر به پیش شمس تبریز
که ایمان‌ست سجده آن صنم را

به برج دل رسیدی بیست این جا (108)

به برج دل رسیدی بیست این جا
چو آن مه را بدیدی بیست این جا

بسی این رخت خود را هر نواحی
ز نادانی کشیدی بیست این جا

بشد عمری و از خوبی آن مه
به هر نوعی شنیدی بیست این جا

ببین آن حسن را کز دیدن او
بدید و نابدیدی بیست این جا

به سینه تو که آن پستان شیرست
که از شیرش چشیدی بیست این جا

بکت عینی غداه البین دمعا (109)

بکت عینی غداه البین دمعا
و اخری بالبکا بخلت علینا

فعاقبت التی بخلت علینا
بان غمضتها یوم التقینا

چه مرد آن عتابم‌، خیز یارا
بده آن جام مالامال صهبا

نرنجم ز آنچ مردم می‌برنجند
که پیشم جمله جان‌ها هست یکتا

اگر چه پوستینی بازگونه
بپوشیده‌ست این اجسام بر ما

تو را در پوستین من می‌شناسم
همان جان منی در پوست جانا

بدرم پوست را تو هم بدران
چرا سازیم با خود جنگ و هیجا

یکی جانیم در اجسام مفرق
اگر خُردیم اگر پیریم و برنا

چراغک‌هاست کآتش را جدا کرد
یکی اصل است ایشان را و منشا

یکی طبع و یکی رنگ و یکی خوی
که سرهاشان نباشد غیر پاها

در این تقریر برهان‌هاست در دل
به سر با تو بگویم یا به اخفا

غلط خود تو بگویی با تو آن را
چه تو بر توست بنگر این تماشا

تو بشکن چنگ ما را ای معلا‌‌! (110)

تو بشکن چنگ ما را ای معلا‌‌!
هزاران چنگ دیگر هست اینجا

چو ما در چنگ عشق اندر فتادیم
چه کم آید بر ما چنگ و سرنا‌‌؟!

رباب و چنگ عالم گر بسوزد
بسی چنگی که پنهانیست یارا‌!

ترنگ و تنتنش رفته به گردون
اگر چه ناید آن در گوش صما

چراغ و شمع عالم گر بمیرد
چه غم چون سنگ و آهن هست برجا

به روی بحر خاشاک است اغانی
نیاید گوهری بر روی دریا

ولیکن لطف خاشاک از گهر دان
که عکس عکس برق اوست بر ما

اغانی جمله فرع شوق وصلی‌ست
برابر نیست فرع و اصل اصلا

دهان بربند و بگشا روزن دل
از آن ره باش با ارواح گویا

برای تو فدا کردیم جان‌ها (111)

برای تو فدا کردیم جان‌ها
کشیده بهر تو زخم زبان‌ها

شنیده طعنه‌های همچو آتش
رسیده تیر کاری زان کمان‌ها

اگر دل را برون آریم پیشت
ببخشایی بر آن پرخون نشان‌ها

اگر دشمن تو را از من بدی گفت
مها دشمن چه گوید جز چنان‌ها

بیا ای آفتاب جمله خوبان
که در لطف تو خندد لعل کان‌ها

که بی‌تو سود ما جمله زیانست
که گردد سود با بودت زیان‌ها

گمان او بسستش زهر قاتل
که در قند تو دارد بدگمان‌ها

ز روی تست عید آثار ما را (112)

ز روی تست عید آثار ما را
بیا ای عید و عیدی آر ما را

تو جان عید و از روی تو جانا
هزاران عید در اسرار ما را

چو ما در نیستی سر درکشیدیم
نگیرد غصه دستار ما را

چو ما بر خویشتن اغیار گشتیم
نباشد غصه اغیار ما را

شما را اطلس و شعر خیالی
خیال خوب آن دلدار ما را

کتاب مکر و عیاری شما را
عتاب دلبر عیار ما را

شما را عید در سالی دو بارست
دو صد عیدست هر دم کار ما را

شما را سیم و زر بادا فراوان
جمال خالق جبار ما را

شما را اسب تازی باد بی‌حد
براق احمد مختار ما را

اگر عالم همه عیدست و عشرت
برو عالم شما را یار ما را

بیا ای عید اکبر شمس تبریز
به دست این و آن مگذار ما را

چو خاموشانه عشقت قوی شد
سخن کوتاه شد این بار ما را

ای مطرب دل برای یاری را (113)

ای مطرب دل برای یاری را
در پرده زیر گوی زاری را

رو در چمن و به روی گل بنگر
همدم شو بلبل بهاری را

دانی چه حیات‌ها و مستی‌هاست
در مجلس عشق جان سپاری را

چون دولت بی‌شمار را دیدی
بسپار بدو دم شماری را

ای روح شکار دلبری گشتی
کاو زنده کند ابد شکاری را

ای ساقی دل ز کار واماندم
وقت است بده شراب کاری را

آراسته کن مرا و مجلس را
کآراسته‌ای شرابداری را

بزمی‌ست نهان چنین حریفان را
جانی‌ست دگر شراب‌خواری را