شاعران قدیم

7787 مطلب
پادشاهی اورمزدشاهنامهپادشاهی بهرام اورمزدپادشاهی بهرام نوزده سال بودپادشاهی بهرام بهرامیانپادشاهی نرسی بهرامپادشاهی اورمزد نرسیپادشاهی شاپور ذوالاکتافپادشاهی اردشیر نکوکارپادشاهی شاپور سومپادشاهی بهرام شاپورپادشاهی یزدگرد بزه گرپادشاهی بهرام گورپادشاهی یزدگرد هجده سال بودپادشاهی قباد چهل وسه سال بودپادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بودپادشاهی هرمزد دوازده سال بودپادشاهی خسروپرویزپادشاهی شیرویهپادشاهی اردشیر شیرویپادشاهی فرایینپادشاهی پوران دختپادشاهی آزرم دختمفرداتمواعظنامه، مصاحبه و یادداشتپادشاهی فرخ زاددیوان شمسغزلیاترباعیاشعار کوتاهمستدرکاتترجیعاتاشعار عاشقانهادبیات تعلیمیگزیده اشعاردفتر اولحکایتمثنویمثنوی معنویدفتر دومدفتر سومدفتر ششمدفتر چهارمدفتر پنجممثلثاتگلستانباب اولباب دومباب سومباب چهارمباب پنجمباب ششمباب هفتمباب هشتمبیوگرافیرسائل نثرفیه ما فیهاشعار فلسفیترانه‌ها (به روایت هدایت)نوروزنامهاشعار منتسبقطعهقصیدهپادشاهی یزدگردمجالس پنجگانهمجالس سبعههمه

این مست به باده‌ای دگر می‌گردد (570)

این مست به باده‌ای دگر می‌گردد
قرابه تهی گشت و بسر می‌گردد

ای محتسب این مست مرا دره مزن
هرچند ز پیش مست‌تر می‌گردد

این واقعه را سخت بگیری شاید (571)

این واقعه را سخت بگیری شاید
از کوشش عاجزانه کاری ناید

از رحمت ایزدی کلیدی باید
تا قفل چنین واقعه را بگشاید

بار دگر این خسته جگر باز آمد (572)

بار دگر این خسته جگر باز آمد
بیچاره به پا رفت و به سرباز آمد

از شوق تو بر مثال جانهای شریف
سوی ملک از کوی بشر بازآمد

با روی تو هیچکس ز باغ اندیشد (573)

با روی تو هیچکس ز باغ اندیشد
با عشق تو از شمع و چراغ اندیشد

گویند که قوت دماغ از خواب است
عاشق کی شد که از دماغ اندیشد

با سود وصال تو زیانت نرسد (574)

با سود وصال تو زیانت نرسد
جانی تو که زحمتی به جانت نرسد

می‌ترساند ترا که تا هر نفسی
پر دل شوی و چشم بدانت نرسد

با هرکه دمی عشق تو آمیخته شد (575)

با هرکه دمی عشق تو آمیخته شد
گویی که بلا بر سر او ریخته شد

منصور ز سر عشق می‌داد نشان
حلقش به طناب غیرت آویخته شد

بخشای بر آن بنده که خوابش نبود (576)

بخشای بر آن بنده که خوابش نبود
بخشای بر آن تشنه که آبش نبود

بخشای که هر کاو نکند بخشایش
در پیش خدا هیچ ثوابش نبود

بر بنده بخند تا ثوابت باشد (577)

بر بنده بخند تا ثوابت باشد
وز بنده شکر خنده جوابت باشد

می‌گریم زار تا شرابت باشد
می‌سوزم دل که تا کبابت باشد

بر خاک نظر کند چو بر ما گذرد (578)

بر خاک نظر کند چو بر ما گذرد
تا چهرهٔ ما به خاک ره رشک برد

به زان نبود که پیش او خاک شویم
تا بو که بدین طریق در ما نگرد

پرسیدم از آن کسی که برهان داند (579)

پرسیدم از آن کسی که برهان داند
کان کیست که او حقیقت جان داند

خوش خوش به جواب گفت کای سودایی
این منطق طیر است سلیمان داند