شاعران قدیم

7787 مطلب
پادشاهی اورمزدشاهنامهپادشاهی بهرام اورمزدپادشاهی بهرام نوزده سال بودپادشاهی بهرام بهرامیانپادشاهی نرسی بهرامپادشاهی اورمزد نرسیپادشاهی شاپور ذوالاکتافپادشاهی اردشیر نکوکارپادشاهی شاپور سومپادشاهی بهرام شاپورپادشاهی یزدگرد بزه گرپادشاهی بهرام گورپادشاهی یزدگرد هجده سال بودپادشاهی قباد چهل وسه سال بودپادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بودپادشاهی هرمزد دوازده سال بودپادشاهی خسروپرویزپادشاهی شیرویهپادشاهی اردشیر شیرویپادشاهی فرایینپادشاهی پوران دختپادشاهی آزرم دختمفرداتمواعظنامه، مصاحبه و یادداشتپادشاهی فرخ زاددیوان شمسغزلیاترباعیاشعار کوتاهمستدرکاتترجیعاتاشعار عاشقانهادبیات تعلیمیگزیده اشعاردفتر اولحکایتمثنویمثنوی معنویدفتر دومدفتر سومدفتر ششمدفتر چهارمدفتر پنجممثلثاتگلستانباب اولباب دومباب سومباب چهارمباب پنجمباب ششمباب هفتمباب هشتمبیوگرافیرسائل نثرفیه ما فیهاشعار فلسفیترانه‌ها (به روایت هدایت)نوروزنامهاشعار منتسبقطعهقصیدهپادشاهی یزدگردمجالس پنجگانهمجالس سبعههمه

ساقی تو شراب لامکان را (124)

ساقی تو شراب لامکان را
آن نام و نشان بی‌نشان را

بفزا که فزایش روانی
سرمست و روانه کن روان را

یک بار دگر بیا درآموز
ساقی گشتن تو ساقیان را

چون چشمه بجوش از دل سنگ
بشکن تو سبوی جسم و جان را

عشرت ده عاشقان می را
حسرت ده طالبان نان را

نان معماریست حبس تن را
می بارانیست باغ جان را

بستم سر سفره زمین را
بگشا سر خم آسمان را

بربند دو چشم عیب بین را
بگشای دو چشم غیب دان را

تا مسجد و بتکده نماند
تا نشناسیم این و آن را

خاموش که آن جهان خاموش
در بانگ درآرد این جهان را

گفتی که گزیده‌ای تو بر ما (125)

گفتی که گزیده‌ای تو بر ما
هرگز نبدست این مفرما

حاجت بنگر مگیر حجت
بر نقد بزن مگو که فردا

بگذار مرا که خوش بخسپم
در سایه‌ات ای درخت خرما

ای عشق تو در دلم سرشته
چون قند و شکر درون حلوا

وی صورت تو درون چشمم
مانند گهر میان دریا

داری سر ما سری بجنبان
تو نیز بگو زهی تماشا

آن وعده که کرده‌ای مرا دوش
کو زهره که تا کنم تقاضا

گر دست نمی‌رسد به خورشید
از دور همی‌کنم تمنا

خورشید و هزار همچو خورشید
در حسرت تست ای معلا

گستاخ مکن تو ناکسان را (126)

گستاخ مکن تو ناکسان را
در چشم میار این خسان را

درزی دزدی چو یافت فرصت
کم آرد جامه رسان را

ایشان را دار حلقه بر در
هم نیز نیند لایق آن را

پیشت به فسون و سخره آیند
از طمع مپوش این عیان را

ایشان چو ز خویش پرغمانند
چون دور کنند ز تو غمان را ؟

جز خلوت عشق نیست درمان
رنج باریک اندهان را

یا دیدن دوست یا هوایش
دیگر چه کند کسی جهان را

تا دیدن دوست در خیالش
می‌دار تو در سجود جان را

پیشش چو چراغپایه می‌ایست
چون فرصت‌هاست مر مهان را

وامانده از این زمانه باشی
کی بینی اصل این زمان را

چون گشت گذار از مکان چشم
زو بیند جان آن مکان را

جان خوردی تن چو قازغانی
بر آتش نه تو قازغان را

تا جوش ببینی ز اندرونت
زان پس نخری تو داستان را

نظاره نقد حال خویشی
نظاره درونست راستان را

این حال بدایت طریقست
با گم شدگان دهم نشان را

چون صد منزل از این گذشتند
این چون گویم مر آن کسان را

مقصود از این بگو و رستی
یعنی که چراغ آسمان را

مخدومم شمس حق و دین را
کاو هست پناه انس و جان را

تبریز از او چو آسمان شد
دل گم مکناد نردبان را

کو مطرب عشق چست دانا (127)

کو مطرب عشق چست دانا
کز عشق زند نه از تقاضا

مردم به امید و این ندیدم
در گور شدم بدین تمنا

ای یار عزیز اگر تو دیدی
طوبی لک یا حبیب طوبی

ور پنهانست او خضروار
تنها به کناره‌های دریا

ای باد سلام ما بدو بر
کاندر دل ما از اوست غوغا

دانم که سلام‌های سوزان
آرد به حبیب عاشقان را

عشقیست دوار چرخ نه از آب
عشقیست مسیر ماه نه از پا

در ذکر به گردش اندرآید
با آب دو دیده چرخ جان‌ها

ذکرست کمند وصل محبوب
خاموش که جوش کرد سودا

ما را سفری فتاد بی‌ما (128)

ما را سفری فتاد بی‌ما
آن جا دل ما گشاد بی‌ما

آن مه که ز ما نهان همی‌شد
رخ بر رخ ما نهاد بی‌ما

چون در غم دوست جان بدادیم
ما را غم او بزاد بی‌ما

ماییم همیشه مست بی‌می
ماییم همیشه شاد بی‌ما

ما را مکنید یاد هرگز
ما خود هستیم یاد بی‌ما

بی ما شده‌ایم شاد گوییم
ای ما که همیشه باد بی‌ما

درها همه بسته بود بر ما
بگشود چو راه داد بی‌ما

با ما دل کیقباد بنده‌ست
بنده‌ست چو کیقباد بی‌ما

ماییم ز نیک و بد رهیده
از طاعت و از فساد بی‌ما

مشکن دل مرد مشتری را (129)

مشکن دل مرد مشتری را
بگذار ره ستمگری را

رحم آر مها که در شریعت
قربان نکنند لاغری را

مخمور توام به دست من ده
آن جام شراب گوهری را

پندی بده و به صلح آور
آن چشم خمار عبهری را

فرمای به هندوانِ جادو
کز حد نبرند ساحری را

در شش‌دره‌ای فتاد عاشق
بشکن درِ حبس شش‌دری را

یک لحظه معزمانه پیش آ
جمع آور حلقه پری را

سر می‌نهد این خمار از بن
هر لحظه شراب آن سری را

صد جا چو قلم میان ببسته
تُنگ شکر معسکری را

ای عشق برادرانه پیش آ
بگذار سلام سرسری را

ای ساقی روح از در حق
مگذار حق برادری را

ای نوح زمانه هین روان کن
این کشتی طبع لنگری را

ای نایب مصطفی بگردان
آن ساغر زفت کوثری را

پیغام ز نفخ صور داری
بگشای لب پیمبری را

ای سرخ صباغت علمدار
بگشا پر و بال جعفری را

پر لاله کن و پر از گل سرخ
این صحن رخ مزعفری را

اسپید نمی‌کنم دگر من
درریز رحیق احمری را

بیدار کنید مستیان را (130)

بیدار کنید مستیان را
از بهر نبیذ همچو جان را

ای ساقی باده بقایی
از خم قدیم گیر آن را

بر راه گلو گذر ندارد
لیکن بگشاید او زبان را

جان را تو چو مشک ساز ساقی
آن جان شریف غیب دان را

پس جانب آن صبوحیان کش
آن مشک سبک دل گران را

وز ساغرهای چشم مستت
درده تو فلان بن فلان را

از دیده به دیده باده‌ای ده
تا خود نشود خبر دهان را

زیرا ساقی چنان گذارد
اندر مجلس می نهان را

بشتاب که چشم ذره ذره
جویا گشتست آن عیان را

آن نافه مشک را به دست آر
بشکاف تو ناف آسمان را

زیرا غلبات بوی آن مشک
صبری بنهشت یوسفان را

چون نامه رسید سجده‌ای کن
شمس تبریز درفشان را

من چو موسی در زمان آتش شوق و لقا (131)

من چو موسی در زمان آتش شوق و لقا
سوی کوه طور رفتم حبذا لی حبذا

دیدم آن جا پادشاهی خسروی جان پروری
دلربایی جان فزایی بس لطیف و خوش لقا

کوه طور و دشت و صحرا از فروغ نور او
چون بهشت جاودانی گشته از فر و ضیا

ساقیان سیمبر را جام زرین‌ها به کف
رویشان چون ماه تابان پیش آن سلطان ما

روی‌های زعفران را از جمالش تاب‌ها
چشم‌های محرمان را از غبارش توتیا

از نوای عشق او آن جا زمین در جوش بود
وز هوای وصل او در چرخ دایم شد سما

در فنا چون بنگرید آن شاه شاهان یک نظر
پای همت را فنا بنهاد بر فرق بقا

مطرب آن جا پرده‌ها بر هم زند خود نور او
کی گذارد در دو عالم پرده‌ای را در هوا

جمع گشته سایه الطاف با خورشید فضل
جمع اضداد از کمال عشق او گشته روا

چون نقاب از روی او باد صبا اندرربود
محو گشت آن جا خیال جمله شان و شد هبا

لیک اندر محو هستیشان یکی صد گشته بود
هست محو و محو هست آن جا بدید آمد مرا

تا بدیدم از ورای آن جهان جان صفت
ذره‌ها اندر هوایش از وفا و از صفا

بس خجل گشتم ز رویش آن زمان تا لاجرم
هر زمان زنار می‌ببریدم از جور و جفا

گفتم ای مه توبه کردم توبه‌ها را رد مکن
گفت بس راهست پیشت تا ببینی توبه را

صادق آمد گفت او وز ماه دور افتاده‌ام
چون حجاج گمشده اندر مغیلان فنا

نور آن مه چون سهیل و شهر تبریز آن یمن
این یکی رمزی بود از شاه ما صدرالعلا

در میان پرده خون عشق را گلزارها (132)

در میان پرده خون عشق را گلزارها
عاشقان را با جمال عشق بی‌چون کارها

عقل گوید شش جهت حدست و بیرون راه نیست
عشق گوید راه هست و رفته‌ام من بارها

عقل بازاری بدید و تاجری آغاز کرد
عشق دیده زان سوی بازار او بازارها

ای بسا منصور پنهان ز اعتماد جان عشق
ترک منبرها بگفته برشده بر دارها

عاشقان دردکش را در درونه ذوق‌ها
عاقلان تیره دل را در درون انکارها

عقل گوید پا منه کاندر فنا جز خار نیست
عشق گوید عقل را کاندر توست آن خارها

هین خمش کن خار هستی را ز پای دل بکن
تا ببینی در درون خویشتن گلزارها

شمس تبریزی توی خورشید اندر ابر حرف
چون برآمد آفتابت محو شد گفتارها

غمزه عشقت بدان آرد یکی محتاج را (133)

غمزه عشقت بدان آرد یکی محتاج را
کاو به یک جو برنسنجد هیچ صاحب تاج را

اطلس و دیباج بافد عاشق از خون جگر
تا کشد در پای معشوق اطلس و دیباج را

در دل عاشق کجا یابی غم هر دو جهان؟
پیش مکی قدر کی باشد امیر حاج را؟

عشق معراجیست سوی بام سلطان جمال
از رخ عاشق فروخوان قصه معراج را

زندگی ز آویختن دارد چو میوه از درخت
زان همی‌بینی در آویزان دو صد حلاج را

گر نه علم حال فوق قال بودی کی بدی؟
بنده احبار بخارا خواجه‌ نساج را

بلمه ای‌هان تا نگیری ریش کوسه در نبرد
هندوی ترکی میاموز آن ملک تمغاج را

همچو فرزین کژروست و رخ سیه بر نطع شاه
آنک تلقین می‌کند شطرنج مر لجلاج را

ای که میرخوان بغراقان روحانی شدی
بر چنین خوانی چه چینی خرده تتماج را؟

عاشق آشفته از آن گوید که اندر شهر دل
عشق دایم می‌کند این غارت و تاراج را

بس کن ایرا بلبل عشقش نواها می‌زند
پیش بلبل چه محل باشد دم دراج را؟