شاعران قدیم

7787 مطلب
پادشاهی اورمزدشاهنامهپادشاهی بهرام اورمزدپادشاهی بهرام نوزده سال بودپادشاهی بهرام بهرامیانپادشاهی نرسی بهرامپادشاهی اورمزد نرسیپادشاهی شاپور ذوالاکتافپادشاهی اردشیر نکوکارپادشاهی شاپور سومپادشاهی بهرام شاپورپادشاهی یزدگرد بزه گرپادشاهی بهرام گورپادشاهی یزدگرد هجده سال بودپادشاهی قباد چهل وسه سال بودپادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بودپادشاهی هرمزد دوازده سال بودپادشاهی خسروپرویزپادشاهی شیرویهپادشاهی اردشیر شیرویپادشاهی فرایینپادشاهی پوران دختپادشاهی آزرم دختمفرداتمواعظنامه، مصاحبه و یادداشتپادشاهی فرخ زاددیوان شمسغزلیاترباعیاشعار کوتاهمستدرکاتترجیعاتاشعار عاشقانهادبیات تعلیمیگزیده اشعاردفتر اولحکایتمثنویمثنوی معنویدفتر دومدفتر سومدفتر ششمدفتر چهارمدفتر پنجممثلثاتگلستانباب اولباب دومباب سومباب چهارمباب پنجمباب ششمباب هفتمباب هشتمبیوگرافیرسائل نثرفیه ما فیهاشعار فلسفیترانه‌ها (به روایت هدایت)نوروزنامهاشعار منتسبقطعهقصیدهپادشاهی یزدگردمجالس پنجگانهمجالس سبعههمه

عقل دریابد تو را یا عشق یا جانِ صفا ؟ (144)

عقل دریابد تو را یا عشق یا جانِ صفا ؟
لوح محفوظت شناسد یا ملایک بر سما ؟

جبرئیلت خواب بیند یا مسیحا یا کلیم ؟
چرخ شاید جای تو یا سدره‌ها یا منتها ؟

طور موسی بارها خون گشت در سودای عشق
کز خداوند شمس دین افتد به طور اندر صدا

پر در پر بافته رشکِ احد گردِ رُخش
جانِ احمد نعره‌زن از شوق او واشوقنا

غیرت و رشک خدا آتش زند اندر دو کون
گر سر مویی ز حُسنش بی‌حجاب آید به ما

از ورای صد هزاران پرده حُسنش تافته
نعره‌ها در جان فتاده مرحبا شه مرحبا

سجده‌ی تبریز را خم درشده سروِ سهی
غاشیه تبریز را برداشته جانِ سها

ای وصالت یک زمان بوده فراقت سال‌ها (145)

ای وصالت یک زمان بوده فراقت سال‌ها
ای به زودی بار کرده بر شتر احمال‌ها

شب شد و درچین ز هجران رخ چون آفتاب
درفتاده در شب تاریک بس زلزال‌ها

چون همی‌رفتی به سکته‌حیرتی حیران بدم
چشم باز و من خموش و می‌شد آن اقبال‌ها

ور نه سکته بخت بودی مر مرا خود آن زمان
چهره خون‌آلود کردی بردریدی شال‌ها

بر سر ره جان و صد جان در شفاعت پیش تو
در زمان قربان بکردی خود چه باشد مال‌ها

تا بگشتی در شب تاریک ز آتش نال‌ها
تا چو احوال قیامت دیده شد اهوال‌ها

تا بدیدی دل عذابی گونه‌گونه در فراق
سنگ خون گرید اگر زان بشنود احوال‌ها

قدها چون تیر بوده گشته در هجران کمان
اشک خون‌آلود گشت و جمله دل‌ها دال‌ها

چون درستی و تمامی شاه تبریزی بدید
در صف نقصان نشست است از حیا مثقال‌ها

از برای جان پاک نورپاش مه‌وشت
ای خداوند شمس دین تا نشکنی آمال‌ها

از مقال گوهرین بحر بی‌پایان تو
لعل گشته سنگ‌ها و ملک گشته حال‌ها

حال‌های کاملانی کان ورای قال‌هاست
شرمسار از فر و تاب آن نوادر قال‌ها

ذره‌های خاک هامون گر بیابد بوی او
هر یکی عنقا شود تا برگشاید بال‌ها

بال‌ها چون برگشاید در دو عالم ننگرد
گرد خرگاه تو گردد واله اجمال‌ها

دیده نقصان ما را خاک تبریز صفا
کحل بادا تا بیابد زان بسی اکمال‌ها

چونک نورافشان کنی در گاه‌ِ بخشش روح را
خود چه پا دارد در آن دم رونق اعمال‌ها

خود همان بخشش که کردی بی‌خبر اندر نهان
می‌کند پنهان پنهان جمله افعال‌ها

ناگهان بیضه شکافد مرغ معنی برپرد
تا هما از سایهٔ آن مرغ گیرد فال‌ها

هم تو بنویس ای حسام الدین و می‌خوان مدح او
تا به رغم غم ببینی بر سعادت خال‌ها

گرچه دست‌افزار کارت شد ز دستت‌، باک نیست
دست شمس الدین دهد مر پات را خلخال‌ها

در صفای باده بنما ساقیا تو رنگ ما (146)

در صفای باده بنما ساقیا تو رنگ ما
محومان کن تا رهد هر دو جهان از ننگ ما

بادِ باده برگمار از لطف خود تا برپرد
در هوا ما را که تا خفّت پذیرد سنگ ما

بر کمیت می تو جان را کن سوار ِراه عشق
تا چو یک گامی بود بر ما دو صد فرسنگ ما

وارهان این جان ما را تو به رطلی می از آنک
خون چکید از بینی و چشمِ دلِ آونگ ما

ساقیا تو تیزتر رو این نمی‌بینی که بس ؟
می‌دود اندر عقبْ اندیشه‌های لنگِ ما ؟

در طرب اندیشه‌ها خرسنگ باشد جان‌گداز
از میانِ راه برگیرید این خرسنگِ ما

در نوای عشق شمس الدین تبریزی بزن
مطرب تبریز در پرده‌ عشاقی چنگ ما

آخر از هجران به وصلش دررسیدستی دلا (147)

آخر از هجران به وصلش دررسیدستی دلا
صد هزاران سرّ ِ سرّ ِجان شنیدستی دلا

از ورای پرده‌ها تو گشته‌ای چون می از او
پرده‌ی خوبانِ مه‌رو را دریدستی دلا

از قوامِ قامتش در قامتِ تو کژ بماند
همچو چنگ از بهر سروِ تَر خمیدستی دلا

ز آن‌سویِ هست و عدم چون خاصِ خاصِ خسروی !
همچو ادبیران چه در هستی خزیدستی دلا ؟

بازِ جانی شِسته‌ای بر ساعدِ خسرو به ناز
پای‌بندت با وی است ار چه پریدستی دلا

ور نباشد پای‌بندت تا نپنداری که تو
از چنان آرام ِ جان‌ها دررمیدستی دلا

بلک چون ماهی به دریا بلک چون قالب به جان
در هوای عشق آن شه آرمیدستی دلا

چون تو را او شاه از شاهان عالم برگزید
تو ز قرآن گزینش برگزیدستی دلا

چون لبِ اقبالِ دولت تو گزیدی باک نیست
گر ز زخمِ خشم دستِ خود گزیدستی دلا

پای خود بر چرخ تا ننهی تو از عزت از آنک
در رکابِ صدرِ شمس الدین دویدستی دلا

تو ز جام ِخاصِ شاهان تا نیاشامی مدام
کز مدامِ شمس تبریزی چشیدستی دلا

از پی شمس حق و دین دیده گریان ما (148)

از پی شمس حق و دین دیده گریان ما
از پی آن آفتابست اشک چون باران ما

کشتی آن نوح کی بینیم هنگام وصال
چونک هستی‌ها نماند از پی طوفان ما

جسم ما پنهان شود در بحر باد اوصاف خویش
رو نماید کشتی آن نوح بس پنهان ما

بحر و هجران رو نهد در وصل و ساحل رو دهد
پس بروید جمله عالم لاله و ریحان ما

هر چه می‌بارید اکنون دیده گریان ما
سر آن پیدا کند صد گلشن خندان ما

شرق و غرب این زمین از گلستان یک سان شود
خار و خس پیدا نباشد در گل یک سان ما

زیر هر گلبن نشسته ماه رویی زهره رخ
چنگ عشرت می‌نوازد از پی خاقان ما

هر زمان شهره بتی بینی که از هر گوشه‌ای
جام می را می‌دهد در دست بادستان ما

دیده نادیده ما بوسه دیده زان بتان
تا ز حیرانی گذشته دیده حیران ما

جان سودا نعره زن‌ها این بتان سیمبر
دل گود احسنت عیش خوب بی‌پایان ما

خاک تبریزست اندر رغبت لطف و صفا
چون صفای کوثر و چون چشمه حیوان ما

خدمتِ شمس حق و دین یادگارت ساقیا (149)

خدمتِ شمس حق و دین یادگارت ساقیا
باده گردان، چیست آخر داردارت ساقیا ؟

ساقیِ گلرخ ز می این عقلِ ما را خار نه
تا بگردد جمله گل این خارخارت ساقیا

جامِ چون طاووس پرّان کن به گِردِ باغِ بزم
تا چو طاووسی شود این زهر و مارت ساقیا

کار را بگذار می را بار کن بر اسبِ جام
تا ز کیوان بگذرد این کار و بارت ساقیا

تا تو باشی در عزیزی‌ها به بندِ خود دَری
می‌کُند ای سخت‌جان خاکیِ خوارت ساقیا

چشمه‌ی رواقِ می را نحل بگشا سوی عیش
تا ز چشمه مَی‌ شود هر چشم و چارَت ساقیا

عقلِ نامحرم برون ران تو ز خلوت زان شراب
تا نماید آن صنم رخسارِ نارت ساقیا

بیخودی از می بگیر و از خودی رو بر‌کنار
تا بگیرد در کنارِ خویش یارت ساقیا

تو شَوی از دست، بینی عیشِ خود را بر کنار
چون بگیرد در برِ سیمین کنارت ساقیا

گاه تو گیری به بر در یار را از بیخودی
چونک بیخودتر شدی گیرد کنارت ساقیا

از میِ تبریز گردان‌کن پیاپی رطل‌ها
تا بِبُرّد تارهای چنگِ عارت ساقیا

درد شمس الدین بود سرمایه درمان ما (150)

درد شمس الدین بود سرمایه درمان ما
بی سر و سامانی عشقش بود سامان ما

آن خیال جان فزای بخت ساز بی‌نظیر
هم امیر مجلس و هم ساقی گردان ما

در رخ جان بخش او بخشیدن جان هر زمان
گشته در مستی جان هم سهل و هم آسان ما

صد هزاران همچو ما در حسن او حیران شود
کاندر آن جا گم شود جان و دل حیران ما

خوش خوش اندر بحر بی‌پایان او غوطی خورد
تا ابدهای ابد خود این سر و پایان ما

شکر ایزد را که جمله چشمهٔ حیوان‌ها
تیره باشد پیش لطف چشمهٔ حیوان ما

شرم آرد جان و دل تا سجده آرد هوشیار
پیش چشم مست مخمور خوش جانان ما

دیو گیرد عشق را از غصه هم این عقل را
ناگهان گیرد گلوی عقل آدم سان ما

پس برآرد نیش خونی کز سرش خون می‌چکد
پس ز جان عقل بگشاید رگ شیران ما

در دهان عقل ریزد خون او را بردوام
تا رهاند روح را از دام و از دستان ما

تا بشاید خدمت مخدوم جان‌ها شمس دین
آن قباد و سنجر و اسکندر و خاقان ما

تا ز خاک پاش بگشاید دو چشم سر به غیب
تا ببیند حال اولیان و آخریان ما

شکر آن را سوی تبریز معظم رو نهد
کز زمینش می‌بروید نرگس و ریحان ما

سر برون کن از دریچه جان ببین عشاق را (151)

سر برون کن از دریچه جان ببین عشاق را
از صبوحی‌های شاه آگاه کن فساق را

از عنایت‌های آن شاه حیات انگیز ما
جان نو ده مر جهاد و طاعت و انفاق ما

چون عنایت‌های ابراهیم باشد دستگیر
سر بریدن کی زیان دارد دلا اسحاق را

طاق و ایوانی بدیدم شاه ما در وی چو ماه
نقش‌ها می‌رست و می‌شد در نهان آن طاق را

غلبه جان‌ها در آن جا پشت پا بر پشت پا
رنگ رخ‌ها بی‌زبان می‌گفت آن اذواق را

سرد گشتی باز ذوق مستی و نقل و سماع
چون بدیدندی به ناگه ماه خوب اخلاق را

چون بدید آن شاه ما بر در نشسته بندگان
وان در از شکلی که نومیدی دهد مشتاق را

شاه ما دستی بزد بشکست آن در را چنانک
چشم کس دیگر نبیند بند یا اغلاق را

پاره‌های آن در بشکسته سبز و تازه شد
کنچ دست شه برآمد نیست مر احراق را

جامه جانی که از آب دهانش شسته شد
تا چه خواهد کرد دست و منت دقاق را

آن که در حبسش از او پیغام پنهانی رسید
مست آن باشد نخواهد وعده اطلاق را

بوی جانش چون رسد اندر عقیم سرمدی
زود از لذت شود شایسته مر اعلاق را

شاه جانست آن خداوند دل و سر شمس دین
کش مکان تبریز شد آن چشمه رواق را

ای خداوندا برای جانت در هجرم مکوب
همچو گربه می‌نگر آن گوشت بر معلاق را

ور نه از تشنیع و زاری‌ها جهانی پر کنم
از فراق خدمت آن شاه من آفاق را

پرده صبرم فراق پای دارت خرق کرد
خرق عادت بود اندر لطف این مخراق را

دوش آن جانان ما افتان و خیزان یک قبا (152)

دوش آن جانان ما افتان و خیزان یک قبا
مست آمد با یکی جامی پر از صرف صفا

جام می می‌ریخت ره ره زانک مست مست بود
خاک ره می‌گشت مست و پیش او می‌کوفت پا

صد هزاران یوسف از حسنش چو من حیران شده
ناله می‌کردند کی پیدای پنهان تا کجا

جان به پیشش در سجود از خاک ره بد بیشتر
عقل دیوانه شده نعره زنان که مرحبا

جیب‌ها بشکافته آن خویشتن داران ز عشق
دل سبک مانند کاه و روی‌ها چون کهربا

عالمی کرده خرابه از برای یک کرشم
وز خمار چشم نرگس عالمی دیگر هبا

هوشیاران سر فکنده جمله خود از بیم و ترس
پیش او صف‌ها کشیده بی‌دعا و بی‌ثنا

و آنک مستان خمار جادوی اویند نیز
چون ثنا گویند کز هستی فتادستند جدا

من جفاگر بی‌وفا جستم که هم جامم شود
پیش جام او بدیدم مست افتاده وفا

ترک و هندو مست و بدمستی همی‌کردند دوش
چون دو خصم خونی ملحد دل دوزخ سزا

گه به پای همدگر چون مجرمان معترف
می‌فتادندی به زاری جان سپار و تن فدا

باز دست همدگر بگرفته آن هندو و ترک
هر دو در رو می‌فتادند پیش آن مه روی ما

یک قدح پر کرد شاه و داد ظاهر آن به ترک
وز نهان با یک قدح می‌گفت هندو را بیا

ترک را تاجی به سر کایمان لقب دادم تو را
بر رخ هندو نهاده داغ کاین کفرست،ها

آن یکی صوفی مقیم صومعه پاکی شده
وین مقامر در خراباتی نهاده رخت‌ها

چون پدید آمد ز دور آن فتنه جان‌های حور
جام در کف سکر در سر روی چون شمس الضحی

ترس جان در صومعه افتاد زان ترساصنم
می‌کش و زنار بسته صوفیان پارسا

وان مقیمان خراباتی از آن دیوانه تر
می‌شکستند خم‌ها و می‌فکندند چنگ و نا

شور و شر و نفع و ضر و خوف و امن و جان و تن
جمله را سیلاب برده می‌کشاند سوی لا

نیم شب چون صبح شد آواز دادند مؤذنان
ایها العشاق قوموا و استعدوا للصلا

شمع دیدم گرد او پروانه‌ها چون جمع‌ها (153)

شمع دیدم گرد او پروانه‌ها چون جمع‌ها
شمع کی دیدم که گردد گرد نورش شمع‌ها

شمع را چون برفروزی اشک ریزد بر رخان
او چو بفروزد رخ عاشق بریزد دمع‌ها

چون شکر گفتار آغازد ببینی ذره‌ها
از برای استماعش واگشاده سمع‌ها

ناامیدانی که از ایام‌ها بفسرده‌اند
گرمی جانش برانگیزد ز جانشان طمع‌ها

گر نه لطف او بدی بودی ز جان‌های غیور
مر مرا از ذکر نام شکرینش منع‌ها

شمس دین صدر خداوند خداوندان به حق
کز جمال جان او بازیب و فر شد صنع‌ها

چون بر آن آمد که مر جسمانیان را رو دهد
جان صدیقان گریبان را درید از شنع‌ها

تخم امیدی که کشتم از پی آن آفتاب
یک نظر بادا از او بر ما برای ینع‌ها

سایه جسم لطیفش جان ما را جان‌هاست
یا رب آن سایه به ما واده برای طبع‌ها