شاعران قدیم

7787 مطلب
پادشاهی اورمزدشاهنامهپادشاهی بهرام اورمزدپادشاهی بهرام نوزده سال بودپادشاهی بهرام بهرامیانپادشاهی نرسی بهرامپادشاهی اورمزد نرسیپادشاهی شاپور ذوالاکتافپادشاهی اردشیر نکوکارپادشاهی شاپور سومپادشاهی بهرام شاپورپادشاهی یزدگرد بزه گرپادشاهی بهرام گورپادشاهی یزدگرد هجده سال بودپادشاهی قباد چهل وسه سال بودپادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بودپادشاهی هرمزد دوازده سال بودپادشاهی خسروپرویزپادشاهی شیرویهپادشاهی اردشیر شیرویپادشاهی فرایینپادشاهی پوران دختپادشاهی آزرم دختمفرداتمواعظنامه، مصاحبه و یادداشتپادشاهی فرخ زاددیوان شمسغزلیاترباعیاشعار کوتاهمستدرکاتترجیعاتاشعار عاشقانهادبیات تعلیمیگزیده اشعاردفتر اولحکایتمثنویمثنوی معنویدفتر دومدفتر سومدفتر ششمدفتر چهارمدفتر پنجممثلثاتگلستانباب اولباب دومباب سومباب چهارمباب پنجمباب ششمباب هفتمباب هشتمبیوگرافیرسائل نثرفیه ما فیهاشعار فلسفیترانه‌ها (به روایت هدایت)نوروزنامهاشعار منتسبقطعهقصیدهپادشاهی یزدگردمجالس پنجگانهمجالس سبعههمه

رو درد گزین درد گزین درد گزین (1480)

رو درد گزین درد گزین درد گزین
زیرا که دگر چاره نداریم جزین

دلتنگ مشو که نیستت بخت قرین
چون درد نباشدت از آن باش حزین

روزیکه گذر کنی به خر پشتهٔ من (1481)

روزیکه گذر کنی به خر پشتهٔ من
بنشین و بگو که ای به غم کشتهٔ من

تا بانگ زنم ز خاک آغشته به خون
کای یوسف روزگار و گمگشتهٔ من

زان خسرو جان تو مهر شاهی بستان (1482)

زان خسرو جان تو مهر شاهی بستان
وانگاه ز ماه تا به ماهی بستان

ای آنکه مراغه می‌کنی و از حیرت
تبریز بگوی و هرچه خواهی بستان

سرمست توام نه از می و نز افیون (1483)

سرمست توام نه از می و نز افیون
مجنون شده‌ام ادب مجوی از مجنون

از جوشش من جوش کن صد جیحون
وز گردش من خیره بماند گردون

سرمست شدم در هوس سرمستان (1484)

سرمست شدم در هوس سرمستان
از دست شدم در ظفر آن دستان

بیزار شدم ز عقل و دیوانه شدم
تا درکشدم عشق به بیمارستان

شاخ گل تر بر سر عنبر میزن (1485)

شاخ گل تر بر سر عنبر میزن
وز تیغ مسلمان سر کافر میزن

چون نای توام بگوش من درمیدم
چون دف توام بروی من بر میزن

شب رفت و نرفت ای بتِ سیمین‌برِ من (1486)

شب رفت و نرفت ای بتِ سیمین‌برِ من
سودای مناجات غمت از سرِ من

خواب شب من توی و نور روزم
نه روز و نه شب چون تو نباشی برِ من

شد کودکی و رفت جوانی ز جوان (1487)

شد کودکی و رفت جوانی ز جوان
روز پیری رسید بر پر ز جهان

هر مهمانرا سه روز باشد پیمان
ای خواجه سه روز شد تو بر خیز و بران

شمع ازلست عالم افروزی من (1488)

شمع ازلست عالم افروزی من
زان شاهد اعظم است پیروزی من

بی‌شاهد و شمع ازل چون باشم
آری چکنم چو این بود روزی من

شوری دارم که برنتابد گردون (1489)

شوری دارم که برنتابد گردون
شوریکه به خواب درنبیند مجنون

این کمینه ایست از سینهٔ دوست
تا سینهٔ پاک دوست چون باشد چون