شاعران قدیم

7787 مطلب
پادشاهی اورمزدشاهنامهپادشاهی بهرام اورمزدپادشاهی بهرام نوزده سال بودپادشاهی بهرام بهرامیانپادشاهی نرسی بهرامپادشاهی اورمزد نرسیپادشاهی شاپور ذوالاکتافپادشاهی اردشیر نکوکارپادشاهی شاپور سومپادشاهی بهرام شاپورپادشاهی یزدگرد بزه گرپادشاهی بهرام گورپادشاهی یزدگرد هجده سال بودپادشاهی قباد چهل وسه سال بودپادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بودپادشاهی هرمزد دوازده سال بودپادشاهی خسروپرویزپادشاهی شیرویهپادشاهی اردشیر شیرویپادشاهی فرایینپادشاهی پوران دختپادشاهی آزرم دختمفرداتمواعظنامه، مصاحبه و یادداشتپادشاهی فرخ زاددیوان شمسغزلیاترباعیاشعار کوتاهمستدرکاتترجیعاتاشعار عاشقانهادبیات تعلیمیگزیده اشعاردفتر اولحکایتمثنویمثنوی معنویدفتر دومدفتر سومدفتر ششمدفتر چهارمدفتر پنجممثلثاتگلستانباب اولباب دومباب سومباب چهارمباب پنجمباب ششمباب هفتمباب هشتمبیوگرافیرسائل نثرفیه ما فیهاشعار فلسفیترانه‌ها (به روایت هدایت)نوروزنامهاشعار منتسبقطعهقصیدهپادشاهی یزدگردمجالس پنجگانهمجالس سبعههمه

باز گرد و حال مطرب گوش‌دار (107-1)

بخش ۱۰۷ – بقیهٔ قصهٔ مطرب و پیغام رسانیدن امیرالمؤمنین عُمَر -رضی الله عنه- به او آنچه هاتف آواز داد

 

 

باز گرد و حال مطرب گوش‌دار
زانک عاجز گشت مطرب ز انتظار

بانگ آمد مر عُمَر را کای عُمَر
بندهٔ ما را ز حاجت باز خر

بنده‌ای داریم خاص و محترم
سوی گورستان تو رنجه کن قدم

ای عمر بَرجه ز بیت المالِ عام
هفتصد دینار در کف نِه تمام

پیش او بر کای تو ما را اختیار
این قدر بستان کنون معذور دار

این قدر از بهر ابریشم‌بها
خرج کن چون خرج شد اینجا بیا

پس عمر زان هیبتِ آواز جَست
تا میان را بهر این خدمت ببست

سوی گورستان عمر بنهاد رو
در بغل همیان، دوان در جست و جو

گرد گورستان دوانه شد بسی
غیر آن پیر، او ندید آنجا کسی

گفت: این نَبْوَد! دگر باره دوید
مانده گشت و غیرِ آن پیر او ندید

گفت حق فرمود ما را بنده‌ایست
صافی و شایسته و فرخنده‌ایست

پیر چنگی کی بود خاص خدا؟
حَبَّذا ای سر پنهان حَبَّذا

بار دیگر گِرد گورستان بگشت
همچو آن شیرِ شکاری گردِ دشت

چون یقین گشتش؛ که غیر پیر نیست
گفت: در ظلمت دلِ روشن بسی است

آمد او با صد ادب آنجا نشست
بر عمر عطسه فتاد و پیر جست

مر عمر را دید ماند اندر شگفت
عزم رفتن کرد و لرزیدن گرفت

گفت در باطن: خدایا از تو داد!
محتسب بر پیرکی چنگی فتاد

چون نظر اندر رخ آن پیر کرد
دید او را شرمسار و روی‌زرد

پس عمر گفتش مترس از من مَرَم
که‌ت بشارتها ز حق آورده‌ام

چند یزدان مِدْحَتِ خوی تو کرد
تا عُمَر را عاشقِ روی تو کرد

پیش من بنشین و مهجوری مساز
تا به گوشَت گویم از اقبال راز؛

حق سلامت می‌کند، می‌پرسدت
چونی از رنج و غمان بی‌حَدَت؟

نک قُراضهٔ چند ابریشم‌بها
خرج کن این را و باز اینجا بیا

پیر لرزان گشت چون این را شنید
دست می‌خایید و بر خود می‌طپید

بانگ می‌زد کای خدای بی‌نظیر
بس! که از شرم آب شد بیچاره پیر

چون بسی بگریست و از حد رفت درد
چنگ را زد بر زمین و خُرد کرد

گفت ای بوده حجابم از اله
ای مرا تو راه‌زن از شاه‌راه

ای بخورده خونِ من هفتاد سال
ای ز تو رویم سیه پیشِ کمال

ای خدای با عطای با وفا
رحم کن بر عُمْرِ رفته در جفا

داد حق عمری که هر روزی از آن
کس نداند قیمت آن در جهان

خرج کردم عمر خود را دم بدم
در دمیدم جمله را در زیر و بم

آه کز یاد ره و پردهٔ عراق
رفت از یادم دمِ تلخِ فراق

وای کز تری زیر افکند خُرد
خشک شد کِشت دل من دل بمرد

وای کز آواز این بیست و چهار
کاروان بگذشت و بیگه شد نهار

ای خدا فریاد زین فریادخواه
داد خواهم نه ز کس زین دادخواه

داد خود از کس نیابم جز مگر
زانک او از من به من نزدیکتر

کاین منی از وی رسد دم دم مرا
پس ورا بینم چو این شد کم مرا

همچو آن کو با تو باشد زرشُمَر
سوی او داری، نه سوی خود نظر

پس عمر گفتش که این زاری تو (108-1)

بخش ۱۰۸ – گردانیدن عمر رضی الله عنه نظر او را از مقام گریه کی هستیست به مقام استغراق

 

پس عمر گفتش که این زاری تو
هست هم آثار هشیاری تو

راه فانی گشته راهی دیگرست
زانک هشیاری گناهی دیگرست

هست هشیاری ز یاد ما مضی
ماضی و مستقبلت پردهٔ خدا

آتش اندر زن بهر دو تا به کی
پر گره باشی ازین هر دو چو نی

تا گره با نی بود همراز نیست
همنشین آن لب و آواز نیست

چون بطوفی خود بطوفی مرتدی
چون به خانه آمدی هم با خودی

ای خبرهات از خبرده بی‌خبر
توبهٔ تو از گناه تو بتر

ای تو از حال گذشته توبه‌جو
کی کنی توبه ازین توبه بگو

گاه بانگ زیر را قبله کنی
گاه گریهٔ زار را قبله زنی

چونک فاروق آینهٔ اسرار شد
جان پیر از اندرون بیدار شد

همچو جان بی‌گریه و بی‌خنده شد
جانش رفت و جان دیگر زنده شد

حیرتی آمد درونش آن زمان
که برون شد از زمین و آسمان

جست و جویی از ورای جست و جو
من نمی‌دانم تو می‌دانی بگو

حال و قالی از ورای حال و قال
غرقه گشته در جمال ذوالجلال

غرقه‌ای نه که خلاصی باشدش
یا به جز دریا کسی بشناسدش

عقل جزو از کل گویا نیستی
گر تقاضا بر تقاضا نیستی

چون تقاضا بر تقاضا می‌رسد
موج آن دریا بدینجا می‌رسد

چونک قصهٔ حال پیر اینجا رسید
پیر و حالش روی در پرده کشید

پیر دامن را ز گفت و گو فشاند
نیم گفته در دهان ما بماند

از پی این عیش و عشرت ساختن
صد هزاران جان بشاید باختن

در شکار بیشهٔ جان باز باش
همچو خورشید جهان جان‌باز باش

جان‌فشان افتاد خورشید بلند
هر دمی تی می‌شود پر می‌کنند

جان فشان ای آفتاب معنوی
مر جهان کهنه را بنما نوی

در وجود آدمی جان و روان
می‌رسد از غیب چون آب روان

گفت پیغامبر که دایم بهر پند (109-1)

بخش ۱۰۹ – تفسیر دعای آن دو فرشته کی هر روز بر سر هر بازاری منادی می‌کنند کی اللهم اعط کل منفق خلفا اللهم اعط کل ممسک تلفا و بیان کردن کی آن منفق مجاهد راه حقست نی مسرف راه هوا

 

گفت پیغامبر که دایم بهر پند
دو فرشته خوش منادی می‌کنند

کای خدایا منفقان را سیر دار
هر درمشان را عوض ده صد هزار

ای خدایا ممسکان را در جهان
تو مده الا زیان اندر زیان

ای بسا امساک کز انفاق به
مال حق را جز به امر حق مده

تا عوض یابی تو گنج بی‌کران
تا نباشی از عداد کافران

کاشتران قربان همی‌کردند تا
چیره گردد تیغشان بر مصطفی

امر حق را باز جو از واصلی
امر حق را در نیابد هر دلی

چون غلام یاغیی کو عدل کرد
مال شه بر یاغیان او بذل کرد

در نبی انذار اهل غفلتست
کان همه انفاقهاشان حسرتست

عدل این یاغی و دادش نزد شاه
چه فزاید دوری و روی سیاه

سروران مکه در حرب رسول
بودشان قربان به اومید قبول

بهر این مؤمن همی‌گوید ز بیم
در نماز اهد الصراط المستقیم

آن درم دادن سخی را لایقست
جان سپردن خود سخای عاشقست

نان دهی از بهر حق نانت دهند
جان دهی از بهر حق جانت دهند

گر بریزد برگهای این چنار
برگ بی‌برگیش بخشد کردگار

گر نماند از جود در دست تو مال
کی کند فضل الهت پای‌مال

هر که کارد گردد انبارش تهی
لیکش اندر مزرعه باشد بهی

وانک در انبار ماند و صرفه کرد
اشپش و موش حوادث پاک خورد

این جهان نفیست در اثبات جو
صورتت صفرست در معنیت جو

جان شور تلخ پیش تیغ بر
جان چون دریای شیرین را بخر

ور نمی‌دانی شدن زین آستان
باری از من گوش کن این داستان

یک خلیفه بود در ایام پیش (110-1)

بخش ۱۱۰ – قصهٔ خلیفه کی در کرم در زمان خود از حاتم طائی گذشته بود و نظیر خود نداشت

 

 

یک خلیفه بود در ایام پیش
کرده حاتم را غلام جود خویش

رایت اکرام و داد افراشته
فقر و حاجت از جهان بر داشته

بحر و در از بخششش صاف آمده
داد او از قاف تا قاف آمده

در جهان خاک ابر و آب بود
مظهر بخشایش وهاب بود

از عطااش بحر و کان در زلزله
سوی جودش قافله بر قافله

قبلهٔ حاجت در و دروازه‌اش
رفته در عالم بجود آوازه‌اش

هم عجم هم روم هم ترک و عرب
مانده از جود و سخااش در عجب

آب حیوان بود و دریای کرم
زنده گشته هم عرب زو هم عجم

یک شب اعرابی زنی مر شوی را (111-1)

بخش ۱۱۱ – قصهٔ اعرابی درویش و ماجرای زن با او به سبب قلت و درویشی

 

یک شب اعرابی زنی مر شوی را
گفت و از حد برد گفت و گوی را

کین همه فقر و جفا ما می‌کشیم
جمله عالم در خوشی ما ناخوشیم

نان‌مان نه نان خورش‌مان درد و رشک
کوزه‌مان نه آب‌مان از دیده اشک

جامهٔ ما روز، تاب آفتاب
شب نهالین و لحاف از ماهتاب

قرص مه را قرص نان پنداشته
دست سوی آسمان برداشته

ننگ درویشان ز درویشی ما
روز شب از روزی اندیشی ما

خویش و بیگانه شده از ما رمان
بر مثال سامری از مردمان

گر بخواهم از کسی یک مشت نسک
مر مرا گوید خمش کن مرگ و جسک

مر عرب را فخر غزوست و عطا
در عرب تو همچو اندر خط خطا

چه غزا ما بی‌غزا خود کشته‌ایم
ما به تیغ فقر بی سر گشته‌ایم

چه عطا ما بر گدایی می‌تنیم
مر مگس را در هوا رگ می‌زنیم

گر کسی مهمان رسد گر من منم
شب بخسپد دلقش از تن بر کنم

بهر این گفتند دانایان بفن (112-1)

بخش ۱۱۲ – مغرور شدن مریدان محتاج به مدعیان مزور و ایشان را شیخ و محتشم و واصل پنداشتن و نقل را از نقد فرق نادانستن و بر بسته را از بر رسته

بهر این گفتند دانایان بفن
میهمان محسنان باید شدن

تو مرید و میهمان آن کسی
کو ستاند حاصلت را از خسی

نیست چیره چون ترا چیره کند
نور ندهد مر ترا تیره کند

چون ورا نوری نبود اندر قران
نور کی یابند از وی دیگران

همچو اعمش کو کند داروی چشم
چه کشد در چشمها الا که یشم

حال ما اینست در فقر و عنا
هیچ مهمانی مبا مغرور ما

قحط ده سال ار ندیدی در صور
چشمها بگشا و اندر ما نگر

ظاهر ما چون درون مدعی
در دلش ظلمت زبانش شعشعی

از خدا بویی نه او را نه اثر
دعویش افزون ز شیث و بوالبشر

دیو ننموده ورا هم نقش خویش
او همی‌گوید ز ابدالیم بیش

حرف درویشان بدزدیده بسی
تا گمان آید که هست او خود کسی

خرده گیرد در سخن بر بایزید
ننگ دارد از درون او یزید

بی‌نوا از نان و خوان آسمان
پیش او ننداخت حق یک استخوان

او ندا کرده که خوان بنهاده‌ام
نایب حقم خلیفه‌زاده‌ام

الصلا ساده‌دلان پیچ پیچ
تا خورید از خوان جودم سیر هیچ

سالها بر وعدهٔ فردا کسان
گرد آن در گشته فردا نارسان

دیر باید تا که سِر آدمی
آشکارا گردد از بیش و کمی

زیر دیوار بدن گنجست یا
خانهٔ مارست و مور و اژدها

چونک پیدا گشت کو چیزی نبود
عمر طالب رفت آگاهی چه سود

لیک نادر طالب آید کز فروغ (113-1)

بخش ۱۱۳ – در بیان آنک نادر افتد کی مریدی در مدعی مزور اعتقاد بصدق ببندد کی او کسی است و بدین اعتقاد به مقامی برسد کی شیخش در خواب ندیده باشد و آب و آتش او را گزند نکند و شیخش را گزند کند ولیکن بنادر نادر

 

 

 

لیک نادر طالب آید کز فروغ
در حق او نافع آید آن دروغ

او به قصد نیک خود جایی رسد
گرچه جان پنداشت و آن آمد جسد

چون تحری در دل شب قبله را
قبله نی و آن نماز او روا

مدعی را قحط جان اندر سرست
لیک ما را قحط نان بر ظاهرست

ما چرا چون مدعی پنهان کنیم
بهر ناموس مزور جان کنیم

شوی گفتش چند جویی دخل و کشت (114-1)

بخش ۱۱۴ – صبر فرمودن اعرابی زن خود را و فضیلت صبر و فقر بیان کردن با زن

شوی گفتش چند جویی دخل و کشت
خود چه ماند از عمر افزون‌تر گذشت

عاقل اندر بیش و نقصان ننگرد
زانک هر دو همچو سیلی بگذرد

خواه صاف و خواه سیل تیره‌رو
چون نمی‌پاید دمی از وی مگو

اندرین عالم هزاران جانور
می‌زید خوش‌عیش بی زیر و زبر

شکر می‌گوید خدا را فاخته
بر درخت و برگ شب نا ساخته

حمد می‌گوید خدا را عندلیب
کاعتماد رزق بر تست ای مجیب

باز دست شاه را کرده نوید
از همه مردار ببریده امید

همچنین از پشه‌گیری تا به پیل
شد عیال الله و حق نعم المعیل

این همه غمها که اندر سینه‌هاست
از بخار و گردِ باد و بود ماست

این غمان بیخ‌کن چون داس ماست
این چنین شد و آنچنان وسواس ماست

دان که هر رنجی ز مردن پاره‌ایست
جزو مرگ از خود بران گر چاره‌ایست

چون ز جزو مرگ نتوانی گریخت
دان که کلش بر سرت خواهند ریخت

جزو مرگ ار گشت شیرین مر ترا
دان که شیرین می‌کند کل را خدا

دردها از مرگ می‌آید رسول
از رسولش رو مگردان ای فضول

هر که شیرین می‌زید او تلخ مرد
هر که او تن را پرستد جان نبرد

گوسفندان را ز صحرا می‌کشند
آنک فربه‌تر مر آن را می‌کشند

شب گذشت و صبح آمد ای تمر
چند گیری این فسانهٔ زر ز سر

تو جوان بودی و قانع‌تر بدی
زر طلب گشتی، خود اول زر بدی

رز بدی پر میوه چون کاسد شدی؟
وقت میوه پختنت فاسد شدی

میوه‌ات باید که شیرین‌تر شود
چون رسن تابان، نه واپس‌تر رود

جفت مایی جفت باید هم‌صفت
تا برآید کارها با مصلحت

جفت باید بر مثال همدگر
در دو جفت کفش و موزه در نگر

گر یکی کفش از دو تنگ آید به پا
هر دو جفتش کار ناید مر ترا

جفت در یک خرد وان دیگر بزرگ
جفت شیر بیشه دیدی هیچ گرگ

راست ناید بر شتر جفت جوال
آن یکی خالی و این پر مال مال

من روم سوی قناعت دل‌قوی
تو چرا سوی شناعت می‌روی

مرد قانع از سر اخلاص و سوز
زین نسق می‌گفت با زن تا بروز

زن برو زد بانگ کای ناموس‌کیش (115-1)

بخش ۱۱۵ – نصحیت کردن زن مر شوی را کی سخن افزون از قدم و از مقام خود مگو لم تقولون ما لا تفعلون کی این سخن‌ها اگرچه راستست این مقام توکل ترا نیست و این سخن گفتن فوق مقام و معاملهٔ خود زیان دارد و کبر مقتا عند الله باشد

 

 

زن برو زد بانگ کای ناموس‌کیش
من فسون تو نخواهم خورد بیش

ترهات از دعوی و دعوت مگو
رو سخن از کبر و از نخوت مگو

چند حرف طمطراق و کار بار
کار و حال خود ببین و شرم‌دار

کبر زشت و از گدایان زشت‌تر
روز سرد و برف وانگه جامه تر

چند دعوی و دم و باد و بروت‌؟
ای ترا خانه چو بیت العنکبوت

از قناعت کی تو جان افروختی‌؟
از قناعت‌ها تو نام آموختی

گفت پیغامبر قناعت چیست‌؟ گنج
گنج را تو وا نمی‌دانی ز رنج

این قناعت نیست جز گنج روان
تو مزن لاف ای غم و رنج روان

تو مخوانم جفت کمتر زن بغل
جفت انصافم نیم جفت دغل

چون قدم با میر و با بگ می‌زنی
چون ملخ را در هوا رگ می‌زنی

با سگان زین استخوان در چالشی
چون نی اشکم تهی در نالشی

سوی من منگر به‌خواری سست سست
تا نگویم آنچ در رگ‌های تست

عقل خود را از من افزون دیده‌ای
مر من کم‌عقل را چون دیده‌ای

همچو گرگ غافل اندر ما مجه
ای ز ننگ عقل تو بی‌عقل به

چونکه عقل تو عقیلهٔ مردم است
آن نه عقل‌ست آن که مار و کزدم است

خصم ظلم و مکر تو الله باد
فضل و عقل تو ز ما کوتاه باد

هم تو ماری هم فسون‌گر‌، این عجب
مارگیر و ماری ای ننگ عرب

زاغ اگر زشتی خود بشناختی
همچو برف از درد و غم بگداختی

مرد افسونگر بخوانَد چون عدو
او فسون بر مار و مار افسون برو

گر نبودی دام او افسون مار
کی فسون مار را گشتی شکار‌؟

مرد افسون‌گر ز حرص کسب و کار
در نیابد آن زمان افسون مار

مار گوید ای فسون‌گر هین و هین
آن خود دیدی فسون من ببین

تو به نام حق فریبی مر مرا
تا کنی رسوای شور و شر مرا

نام حقم بست، نی آن رای تو
نام حق را دام کردی وای تو

نام حق بستاند از تو داد من
من به نام حق سپردم جان و تن

یا به زخم من رگ جانت برد
یا که همچون من به زندانت برد

زن ازین گونه خشن گفتارها
خواند بر شوی جوان طومار‌ها

گفت ای زن تو زنی یا بوالحزن (116-1)

بخش ۱۱۶ – نصیحت کردن مرد مر زن را کی در فقیران به خواری منگر و در کار حق به گمان کمال نگر و طعنه مزن در فقر و فقیران به خیال و گمان بی‌نوایی خویشتن

گفت ای زن تو زنی یا بوالحزن
فقر فخر آمد مرا بر سر مزن

مال و زر سر را بود همچون کلاه
کل بود او کز کله سازد پناه

آنک زلف جعد و رعنا باشدش
چون کلاهش رفت خوشتر آیدش

مرد حق باشد بمانند بصر
پس برهنه به که پوشیده نظر

وقت عرضه کردن آن برده‌فروش
بر کند از بنده جامهٔ عیب‌پوش

ور بود عیبی برهنه‌ش کی کند
بل بجامه خدعه‌ای با وی کند

گوید این شرمنده است از نیک و بد
از برهنه کردن، او از تو رمد

خواجه در عیبست غرقه تا به گوش
خواجه را مالست و مالش عیب‌پوش

کز طمع عیبش نبیند طامعی
گشت دلها را طمعها جامعی

ور گدا گوید سخن چون زر کان
ره نیابد کالهٔ او در دکان

کار درویشی ورای فهم تست
سوی درویشی بمنگر سست سست

زانک درویشان ورای ملک و مال
روزیی دارند ژرف از ذوالجلال

حق تعالی عادلست و عادلان
کی کنند استم‌گری بر بی‌دلان

آن یکی را نعمت و کالا دهند
وین دگر را بر سر آتش نهند

آتشش سوزا که دارد این گمان
بر خدا و خالق هر دو جهان

فقر فخری از گزافست و مجاز
نه هزاران عز پنهانست و ناز

از غضب بر من لقبها راندی
یارگیر و مارگیرم خواندی

گر بگیرم برکنم دندان مار
تاش از سر کوفتن نبود ضرار

زانک آن دندان عدو جان اوست
من عدو را می‌کنم زین علم دوست

از طمع هرگز نخوانم من فسون
این طمع را کرده‌ام من سرنگون

حاش لله طمع من از خلق نیست
از قناعت در دل من عالمیست

بر سر امرودبن بینی چنان
زان فرودآ تا نماند آن گمان

چون که بر گردی تو سرگشته شوی
خانه را گردنده بینی و آن توی