شاعران قدیم

7787 مطلب
پادشاهی اورمزدشاهنامهپادشاهی بهرام اورمزدپادشاهی بهرام نوزده سال بودپادشاهی بهرام بهرامیانپادشاهی نرسی بهرامپادشاهی اورمزد نرسیپادشاهی شاپور ذوالاکتافپادشاهی اردشیر نکوکارپادشاهی شاپور سومپادشاهی بهرام شاپورپادشاهی یزدگرد بزه گرپادشاهی بهرام گورپادشاهی یزدگرد هجده سال بودپادشاهی قباد چهل وسه سال بودپادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بودپادشاهی هرمزد دوازده سال بودپادشاهی خسروپرویزپادشاهی شیرویهپادشاهی اردشیر شیرویپادشاهی فرایینپادشاهی پوران دختپادشاهی آزرم دختمفرداتمواعظنامه، مصاحبه و یادداشتپادشاهی فرخ زاددیوان شمسغزلیاترباعیاشعار کوتاهمستدرکاتترجیعاتاشعار عاشقانهادبیات تعلیمیگزیده اشعاردفتر اولحکایتمثنویمثنوی معنویدفتر دومدفتر سومدفتر ششمدفتر چهارمدفتر پنجممثلثاتگلستانباب اولباب دومباب سومباب چهارمباب پنجمباب ششمباب هفتمباب هشتمبیوگرافیرسائل نثرفیه ما فیهاشعار فلسفیترانه‌ها (به روایت هدایت)نوروزنامهاشعار منتسبقطعهقصیدهپادشاهی یزدگردمجالس پنجگانهمجالس سبعههمه

تو چو عزم دین کنی با اجتهاد (210-3)

بخش ۲۱۰ – تفسیر آیت وَ أَجْلِبْ عَلَیْهِمْ بِخَیْلِکَ وَ رَجِلِکَ

 

تو چو عزم دین کنی با اجتهاد
دیو بانگت بر زند اندر نهاد

که مرو زان سو بیندیش ای غوی
که اسیر رنج و درویشی شوی

بی‌نوا گردی ز یاران وابری
خوار گردی و پشیمانی خوری

تو ز بیم بانگ آن دیو لعین
وا گریزی در ضلالت از یقین

که هلا فردا و پس فردا مراست
راه دین پویم که مهلت پیش ماست

مرگ بینی باز کو از چپ و راست
می‌کشد همسایه را تا بانگ خاست

باز عزم دین کنی از بیم جان
مرد سازی خویشتن را یک زمان

پس سلح بر بندی از علم و حکم
که من از خوفی نیارم پای کم

باز بانگی بر زند بر تو ز مکر
که بترس و باز گرد از تیغ فقر

باز بگریزی ز راه روشنی
آن سلاح علم و فن را بفکنی

سالها او را به بانگی بنده‌ای
در چنین ظلمت نمد افکنده‌ای

هیبت بانگ شیاطین خلق را
بند کردست و گرفته حلق را

تا چنان نومید شد جانشان ز نور
که روان کافران ز اهل قبور

این شکوه بانگ آن ملعون بود
هیبت بانگ خدایی چون بود

هیبت بازست بر کبک نجیب
مر مگس را نیست زان هیبت نصیب

زانک نبود باز صیاد مگس
عنکبوتان می مگس گیرند و بس

عنکبوت دیو بر چون تو ذباب
کر و فر دارد نه بر کبک و عقاب

بانگ دیوان گله‌بان اشقیاست
بانگ سلطان پاسبان اولیاست

تا نیامیزد بدین دو بانگ دور
قطره‌ای از بحر خوش با بحر شور

بشنو اکنون قصهٔ آن بانگ سخت (211-3)

بخش ۲۱۱ – رسیدن بانگ طلسمی نیم‌شب مهمان مسجد را

 

 

بشنو اکنون قصهٔ آن بانگ سخت
که نرفت از جا بدان آن نیکبخت

گفت چون ترسم چو هست این طبل عید
تا دهل ترسد که زخم او را رسید

ای دهلهای تهی بی قلوب
قسمتان از عید جان شد زخم چوب

شد قیامت عید و بی‌دینان دهل
ما چو اهل عید خندان همچو گل

بشنو اکنون این دهل چون بانگ زد
دیگ دولتبا چگونه می‌پزد

چونک بشنود آن دهل آن مرد دید
گفت چون ترسد دلم از طبل عید

گفت با خود هین ملرزان دل کزین
مرد جان بددلان بی‌یقین

وقت آن آمد که حیدروار من
ملک گیرم یا بپردازم بدن

بر جهید و بانگ بر زد کای کیا
حاضرم اینک اگر مردی بیا

در زمان بشکست ز آواز آن طلسم
زر همی‌ریزید هر سو قسم قسم

ریخت چند این زر که ترسید آن پسر
تا نگیرد زر ز پری راه در

بعد از آن برخاست آن شیر عتید
تا سحرگه زر به بیرون می‌کشید

دفن می‌کرد و همی آمد بزر
با جوال و توبره بار دگر

گنجها بنهاد آن جانباز از آن
کوری ترسانی واپس خزان

این زر ظاهر بخاطر آمدست
در دل هر کور دور زرپرست

کودکان اسفالها را بشکنند
نام زر بنهند و در دامن کنند

اندر آن بازی چو گویی نام زر
آن کند در خاطر کودک گذر

بل زر مضروب ضرب ایزدی
کو نگردد کاسد آمد سرمدی

آن زری کین زر از آن زر تاب یافت
گوهر و تابندگی و آب یافت

آن زری که دل ازو گردد غنی
غالب آید بر قمر در روشنی

شمع بود آن مسجد و پروانه او
خویشتن در باخت آن پروانه‌خو

پر بسوخت او را ولیکن ساختش
بس مبارک آمد آن انداختش

همچو موسی بود آن مسعودبخت
کاتشی دید او به سوی آن درخت

چون عنایتها برو موفور بود
نار می‌پنداشت و خود آن نور بود

مرد حق را چون ببینی ای پسر
تو گمان داری برو نار بشر

تو ز خود می‌آیی و آن در تو است
نار و خار ظن باطل این سو است

او درخت موسی است و پر ضیا
نور خوان نارش مخوان باری بیا

نه فطام این جهان ناری نمود
سالکان رفتند و آن خود نور بود

پس بدان که شمع دین بر می‌شود
این نه همچون شمع آتشها بود

این نماید نور و سوزد یار را
و آن بصورت نار و گل زوار را

این چو سازنده ولی سوزنده‌ای
و آن گه وصلت دل افروزنده‌ای

شکل شعلهٔ نور پاک سازوار
حاضران را نور و دوران را چو نار

آن بخاری نیز خود بر شمع زد (212-3)

بخش ۲۱۲ – ملاقات آن عاشق با صدر جهان

 

 

آن بخاری نیز خود بر شمع زد
گشته بود از عشقش آسان آن کبد

آه سوزانش سوی گردون شده
در دل صدر جهان مهر آمده

گفته با خود در سحرگه کای احد
حال آن آوارهٔ ما چون بود

او گناهی کرد و ما دیدیم لیک
رحمت ما را نمی‌دانست نیک

خاطر مجرم ز ما ترسان شود
لیک صد اومید در ترسش بود

من بترسانم وقیح یاوه را
آنک ترسد من چه ترسانم ورا

بهر دیگ سرد آذر می‌رود
نه بدان کز جوش از سر می‌رود

آمنان را من بترسانم به علم
خایفان را ترس بردارم به حلم

پاره‌دوزم پاره در موضع نهم
هر کسی را شربت اندر خور دهم

هست سر مرد چون بیخ درخت
زان بروید برگهاش از چوب سخت

درخور آن بیخ رسته برگها
در درخت و در نفوس و در نهی

برفلک پرهاست ز اشجار وفا
اصلها ثابت و فرعه فی السما

چون برست از عشق پر بر آسمان
چون نروید در دل صدر جهان

موج می‌زد در دلش عفو گنه
که ز هر دل تا دل آمد روزنه

که ز دل تا دل یقین روزن بود
نه جدا و دور چون دو تن بود

متصل نبود سفال دو چراغ
نورشان ممزوج باشد در مساغ

هیچ عاشق خود نباشد وصل‌جو
که نه معشوقش بود جویای او

لیک عشق عاشقان تن زه کند
عشق معشوقان خوش و فربه کند

چون درین دل برق مهر دوست جست
اندر آن دل دوستی می‌دان که هست

در دل تو مهر حق چون شد دوتو
هست حق را بی گمانی مهر تو

هیچ بانگ کف زدن ناید بدر
از یکی دست تو بی دستی دگر

تشنه می‌نالد که ای آب گوار
آب هم نالد که کو آن آب‌خوار

جذب آبست این عطش در جان ما
ما از آن او و او هم آن ما

حکمت حق در قضا و در قدر
کرد ما را عاشقان همدگر

جمله اجزای جهان زان حکم پیش
جفت جفت و عاشقان جفت خویش

هست هر جزوی ز عالم جفت‌خواه
راست همچون کهربا و برگ کاه

آسمان گوید زمین را مرحبا
با توم چون آهن و آهن‌ربا

آسمان مرد و زمین زن در خرد
هرچه آن انداخت این می‌پرورد

چون نماند گرمیش بفرستد او
چون نماند تری و نم بدهد او

برج خاکی خاک ارضی را مدد
برج آبی تریش اندر دمد

برج بادی ابر سوی او برد
تا بخارات وخم را بر کشد

برج آتش گرمی خورشید ازو
همچو تابهٔ سرخ ز آتش پشت و رو

هست سرگردان فلک اندر زمن
همچو مردان گرد مکسب بهر زن

وین زمین کدبانویها می‌کند
بر ولادات و رضاعش می‌تند

پس زمین و چرخ را دان هوشمند
چونک کار هوشمندان می‌کنند

گر نه از هم این دو دلبر می‌مزند
پس چرا چون جفت در هم می‌خزند

بی زمین کی گل بروید و ارغوان
پس چه زاید ز آب و تاب آسمان

بهر آن میلست در ماده به نر
تا بود تکمیل کار همدگر

میل اندر مرد و زن حق زان نهاد
تا بقا یابد جهان زین اتحاد

میل هر جزوی به جزوی هم نهد
ز اتحاد هر دو تولیدی زهد

شب چنین با روز اندر اعتناق
مختلف در صورت اما اتفاق

روز و شب ظاهر دو ضد و دشمنند
لیک هر دو یک حقیقت می‌تنند

هر یکی خواهان دگر را همچو خویش
از پی تکمیل فعل و کار خویش

زانک بی شب دخل نبود طبع را
پس چه اندر خرج آرد روزها

خاک گوید خاک تن را باز گرد (213-3)

بخش ۲۱۳ – جذب هر عنصری جنس خود را کی در ترکیب آدمی محتبس شده است به غیر جنس

 

 

خاک گوید خاک تن را باز گرد
ترک جان کن سوی ما آ همچو گرد

جنس مایی پیش ما اولیتری
به که زان تن وا رهی و زان تری

گوید آری لیک من پابسته‌ام
گرچه همچون تو ز هجران خسته‌ام

تری تن را بجویند آبها
کای تری باز آ ز غربت سوی ما

گرمی تن را همی‌خواند اثیر
که ز ناری راه اصل خویش گیر

هست هفتاد و دو علت در بدن
از کششهای عناصر بی رسن

علت آید تا بدن را بسکلد
تا عناصر همدگر را وا هلد

چار مرغ‌اند این عناصر بسته‌پا
مرگ و رنجوری و علت پاگشا

پایشان از همدگر چون باز کرد
مرغ هر عنصر یقین پرواز کرد

جذبهٔ این اصلها و فرعها
هر دمی رنجی نهد در جسم ما

تا که این ترکیبها را بر درد
مرغ هر جزوی به اصل خود پرد

حکمت حق مانع آید زین عجل
جمعشان دارد بصحت تا اجل

گوید ای اجزا اجل مشهود نیست
پر زدن پیش از اجلتان سود نیست

چونک هر جزوی بجوید ارتفاق
چون بود جان غریب اندر فراق

گوید ای اجزای پست فرشیم (214-3)

بخش ۲۱۴ – منجذب شدن جان نیز به عالم ارواح و تقاضای او و میل او به مقر خود و منقطع شدن از اجزای اجسام کی هم کندهٔ پای باز روح‌اند

 

 

گوید ای اجزای پست فرشیم
غربت من تلختر من عرشیم

میل تن در سبزه و آب روان
زان بود که اصل او آمد از آن

میل جان اندر حیات و در حی است
زانک جان لامکان اصل وی است

میل جان در حکمتست و در علوم
میل تن در باغ و راغست و کروم

میل جان اندر ترقی و شرف
میل تن در کسب و اسباب علف

میل و عشق آن شرف هم سوی جان
زین یحب را و یحبون را بدان

حاصل آنک هر که او طالب بود
جان مطلوبش درو راغب بود

گر بگویم شرح این بی حد شود
مثنوی هشتاد تا کاغذ شود

آدمی حیوان نباتی و جماد
هر مرادی عاشق هر بی‌مراد

بی‌مرادان بر مرادی می‌تنند
و آن مرادان جذب ایشان می‌کنند

لیک میل عاشقان لاغر کند
میل معشوقان خوش و خوش‌فر کند

عشق معشوقان دو رخ افروخته
عشق عاشق جان او را سوخته

کهربا عاشق به شکل بی‌نیاز
کاه می‌کوشد در آن راه دراز

این رها کن عشق آن تشنه‌دهان
تافت اندر سینهٔ صدر جهان

دود آن عشق و غم آتش‌کده
رفته در مخدوم او مشفق شده

لیکش از ناموس و بوش و آب رو
شرم می‌آمد که وا جوید ازو

رحمتش مشتاق آن مسکین شده
سلطنت زین لطف مانع آمده

عقل حیران کین عجب او را کشید
یا کشش زان سو بدینجانب رسید

ترک جلدی کن کزین ناواقفی
لب ببند الله اعلم بالخفی

این سخن را بعد ازین مدفون کنم
آن کشنده می‌کشد من چون کنم

کیست آن کت می‌کشد ای معتنی
آنک می‌نگذاردت کین دم زنی

صد عزیمت می‌کنی بهر سفر
می‌کشاند مر ترا جای دگر

زان بگرداند به هر سو آن لگام
تا خبر یابد ز فارس اسپ خام

اسپ زیرکسار زان نیکو پیست
کو همی‌داند که فارس بر ویست

او دلت را بر دو صد سودا ببست
بی‌مرادت کرد پس دل را شکست

چون شکست او بال آن رای نخست
چون نشد هستی بال‌اشکن درست

چون قضایش حبل تدبیرت سکست
چون نشد بر تو قضای آن درست

عزمها و قصدها در ماجرا (215-3)

بخش ۲۱۵ – فسخ عزایم و نقضها جهت با خبر کردن آدمی را از آنک مالک و قاهر اوست و گاه گاه عزم او را فسخ ناکردن و نافذ داشتن تا طمع او را بر عزم کردن دارد تا باز عزمش را بشکند تا تنبیه بر تنبیه بود

 

 

عزمها و قصدها در ماجرا
گاه گاهی راست می‌آید ترا

تا به طمع آن دلت نیت کند
بار دیگر نیتت را بشکند

ور بکلی بی‌مرادت داشتی
دل شدی نومید امل کی کاشتی

ور بکاریدی امل از عوریش
کی شدی پیدا برو مقهوریش

عاشقان از بی‌مرادیهای خویش
باخبر گشتند از مولای خویش

بی‌مرادی شد قلاوز بهشت
حفت الجنه شنو ای خوش سرشت

که مراداتت همه اشکسته‌پاست
پس کسی باشد که کام او رواست

پس شدند اشکسته‌اش آن صادقان
لیک کو خود آن شکست عاشقان

عاقلان اشکسته‌اش از اضطرار
عاشقان اشکسته با صد اختیار

عاقلانش بندگان بندی‌اند
عاشقانش شکری و قندی‌اند

ائتیا کرها مهار عاقلان
ائتیا طوعا بهار بی‌دلان

دید پیغامبر یکی جوقی اسیر (216-3)

بخش ۲۱۶ – نظر کردن پیغامبر علیه السلام به اسیران و تبسم کردن و گفتن کی عَجِبْتُ مِنْ قَوْمٍ یُجَرّونَ إِلَی الجَنَّةِ بِالسَّلاسِلِ وَ الأَغْلالِ

 

 

دید پیغامبر یکی جوقی اسیر
که همی‌بردند و ایشان در نفیر

دیدشان در بند آن آگاه شیر
می نظر کردند در وی زیر زیر

تا همی خایید هر یک از غضب
بر رسول صدق دندانها و لب

زهره نه با آن غضب که دم زنند
زانک در زنجیر قهر ده‌منند

می‌کشاندشان موکل سوی شهر
می‌برد از کافرستانشان به قهر

نه فدایی می‌ستاند نه زری
نه شفاعت می‌رسد از سروری

رحمت عالم همی‌گویند و او
عالمی را می‌برد حلق و گلو

با هزار انکار می‌رفتند راه
زیر لب طعنه‌زنان بر کار شاه

چاره‌ها کردیم و اینجا چاره نیست
خود دل این مرد کم از خاره نیست

ما هزاران مرد شیر الپ ارسلان
با دو سه عریان سست نیم‌جان

این چنین درمانده‌ایم از کژرویست
یا ز اخترهاست یا خود جادویست

بخت ما را بر درید آن بخت او
تخت ما شد سرنگون از تخت او

کار او از جادوی گر گشت زفت
جادوی کردیم ما هم چون نرفت

از بتان و از خدا در خواستیم (217-3)

بخش ۲۱۷ – تفسیر این آیت کی ان تستفتحوا فقد جائکم الفتح ایه‌ای طاعنان می‌گفتید کی از ما و محمد علیه السلام آنک حق است فتح و نصرتش ده و این بدان می‌گفتید تا گمان آید کی شما طالب حق‌اید بی غرض اکنون محمد را نصرت دادیم تا صاحب حق را ببینید

 

 

از بتان و از خدا در خواستیم
که بکن ما را اگر ناراستیم

آنک حق و راستست از ما و او
نصرتش ده نصرت او را بجو

این دعا بسیار کردیم و صلات
پیش لات و پیش عزی و منات

که اگر حقست او پیداش کن
ور نباشد حق زبون ماش کن

چونک وا دیدیم او منصور بود
ما همه ظلمت بدیم او نور بود

این جواب ماست کانچ خواستید
گشت پیدا که شما ناراستید

باز این اندیشه را از فکر خویش
کور می‌کردند و دفع از ذکر خویش

کین تفکرمان هم از ادبار رست
که صواب او شود در دل درست

خود چه شد گر غالب آمد چند بار
هر کسی را غالب آرد روزگار

ما هم از ایام بخت‌آور شدیم
بارها بر وی مظفر آمدیم

باز گفتندی که گرچه او شکست
چون شکست ما نبود آن زشت و پست

زانک بخت نیک او را در شکست
داد صد شادی پنهان زیردست

کو باشکسته نمی‌مانست هیچ
که نه غم بودش در آن نه پیچ پیچ

چون نشان مؤمنان مغلوبیست
لیک در اشکست مؤمن خوبیست

گر تو مشک و عنبری را بشکنی
عالمی از فوح ریحان پر کنی

ور شکستی ناگهان سرگین خر
خانه‌ها پر گند گردد تا به سر

وقت واگشت حدیبیه بذل
دولت انا فتحنا زد دهل

آمدش پیغام از دولت که رو (218-3)

بخش ۲۱۸ – سر آنک بی‌مراد بازگشتن رسول علیه السلام از حدیبیه حق تعالی لقب آن فتح کرد کی انا فتحنا کی به صورت غلق بود و به معنی فتح چنانک شکستن مشک به ظاهر شکستن است و به معنی درست کردنست مشکی او را و تکمیل فواید اوست

 

 

آمدش پیغام از دولت که رو
تو ز منع این ظفر غمگین مشو

کاندرین خواری نقدت فتحهاست
نک فلان قلعه فلان بقعه تراست

بنگر آخر چونک واگردید تفت
بر قریظه و بر نضیر از وی چه رفت

قلعه‌ها هم گرد آن دو بقعه‌ها
شد مسلم وز غنایم نفعها

ور نباشد آن تو بنگر کین فریق
پر غم و رنجند و مفتون و عشیق

زهر خواری را چو شکر می‌خورند
خار غمها را چو اشتر می‌چرند

بهر عین غم نه از بهر فرج
این تسافل پیش ایشان چون درج

آنچنان شادند اندر قعر چاه
که همی‌ترسند از تخت و کلاه

هر کجا دلبر بود خود همنشین
فوق گردونست نه زیر زمین

گفت پیغامبر که معراج مرا (219-3)

بخش ۲۱۹ – تفسیر این خبر کی مصطفی علیه السلام فرمود لا تفضلونی علی یونس بن متی

 

 

گفت پیغامبر که معراج مرا
نیست بر معراج یونس اجتبا

آن من بر چرخ و آن او نشیب
زانک قرب حق برونست از حسیب

قرب نه بالا نه پستی رفتنست
قرب حق از حبس هستی رستنست

نیست را چه جای بالا است و زیر
نیست را نه زود و نه دورست و دیر

کارگاه و گنج حق در نیستیست
غرهٔ هستی چه دانی نیست چیست

حاصل این اشکست ایشان ای کیا
می‌نماند هیچ با اشکست ما

آنچنان شادند در ذل و تلف
همچو ما در وقت اقبال و شرف

برگ بی‌برگی همه اقطاع اوست
فقر و خواریش افتخارست و علوست

آن یکی گفت ار چنانست آن ندید
چون بخندید او که ما را بسته دید

چونک او مبدل شدست و شادیش
نیست زین زندان و زین آزادیش

پس به قهر دشمنان چون شاد شد
چون ازین فتح و ظفر پر باد شد

شاد شد جانش که بر شیران نر
یافت آسان نصرت و دست و ظفر

پس بدانستیم کو آزاد نیست
جز به دنیا دلخوش و دلشاد نیست

ورنه چون خندد که اهل آن جهان
بر بد و نیک‌اند مشفق مهربان

این بمنگیدند در زیر زبان
آن اسیران با هم اندر بحث آن

تا موکل نشنود بر ما جهد
خود سخن در گوش آن سلطان برد