شاعران قدیم

7787 مطلب
پادشاهی اورمزدشاهنامهپادشاهی بهرام اورمزدپادشاهی بهرام نوزده سال بودپادشاهی بهرام بهرامیانپادشاهی نرسی بهرامپادشاهی اورمزد نرسیپادشاهی شاپور ذوالاکتافپادشاهی اردشیر نکوکارپادشاهی شاپور سومپادشاهی بهرام شاپورپادشاهی یزدگرد بزه گرپادشاهی بهرام گورپادشاهی یزدگرد هجده سال بودپادشاهی قباد چهل وسه سال بودپادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بودپادشاهی هرمزد دوازده سال بودپادشاهی خسروپرویزپادشاهی شیرویهپادشاهی اردشیر شیرویپادشاهی فرایینپادشاهی پوران دختپادشاهی آزرم دختمفرداتمواعظنامه، مصاحبه و یادداشتپادشاهی فرخ زاددیوان شمسغزلیاترباعیاشعار کوتاهمستدرکاتترجیعاتاشعار عاشقانهادبیات تعلیمیگزیده اشعاردفتر اولحکایتمثنویمثنوی معنویدفتر دومدفتر سومدفتر ششمدفتر چهارمدفتر پنجممثلثاتگلستانباب اولباب دومباب سومباب چهارمباب پنجمباب ششمباب هفتمباب هشتمبیوگرافیرسائل نثرفیه ما فیهاشعار فلسفیترانه‌ها (به روایت هدایت)نوروزنامهاشعار منتسبقطعهقصیدهپادشاهی یزدگردمجالس پنجگانهمجالس سبعههمه

شاه روزی جانب دیوان شتافت (173-5)

بخش ۱۷۳ – دادن شاه گوهر را میان دیوان و مجمع به دست وزیر کی این چند ارزد و مبالغه کردن وزیر در قیمت او و فرمودن شاه او را کی اکنون این را بشکن و گفت وزیر کی این را چون بشکنم الی آخر القصه

 

شاه روزی جانب دیوان شتافت
جمله ارکان را در آن دیوان بیافت

گوهری بیرون کشید او مستنیر
پس نهادش زود در کف وزیر

گفت چونست و چه ارزد این گهر
گفت به ارزد ز صد خروار زر

گفت بشکن گفت چونش بشکنم
نیک‌خواه مخزن و مالت منم

چون روا دارم که مثل این گهر
که نیاید در بها گردد هدر

گفت شاباش و بدادش خلعتی
گوهر از وی بستد آن شاه و فتی

کرد ایثار وزیر آن شاه جود
هر لباس و حله کو پوشیده بود

ساعتیشان کرد مشغول سخن
از قضیه تازه و راز کهن

بعد از آن دادش به دست حاجبی
که چه ارزد این به پیش طالبی

گفت ارزد این به نیمهٔ مملکت
کش نگهدارا خدا از مهلکت

گفت بشکن گفت ای خورشیدتیغ
بس دریغست این شکستن را دریغ

قیمتش بگذار بین تاب و لمع
که شدست این نور روز او را تبع

دست کی جنبد مرا در کسر او
که خزینهٔ شاه را باشم عدو

شاه خلعت داد ادرارش فزود
پس دهان در مدح عقل او گشود

بعد یک ساعت به دست میر داد
در را آن امتحان کن باز داد

او همین گفت و همه میران همین
هر یکی را خلعتی داد او ثمین

جامگیهاشان همی‌افزود شاه
آن خسیسان را ببرد از ره به جاه

این چنین گفتند پنجه شصت امیر
جمله یک یک هم به تقلید وزیر

گرچه تقلیدست استون جهان
هست رسوا هر مقلد ز امتحان

ای ایاز اکنون نگویی کین گهر (174-5)

بخش ۱۷۴ – رسیدن گوهر از دست به دست آخر دور به ایاز و کیاست ایاز و مقلد ناشدن او ایشان را و مغرور ناشدن او به گال و مال دادن شاه و خلعتها و جامگیها افزون کردن و مدح عقل مخطان کردن به مکر و امتحان که کی روا باشد مقلد را مسلمان داشتن مسلمان باشد اما نادر باشد کی مقلد ازین امتحانها به سلامت بیرون آید کی ثبات بینایان ندارد الا من عصم الله زیرا حق یکیست و آن را ضد بسیار غلط‌افکن و مشابه حق مقلد چون آن ضد را نشناسد از آن رو حق را نشناخته باشد اما حق با آن ناشناخت او چو او را به عنایت نگاه دارد آن ناشناخت او را زیان ندارد

 

ای ایاز اکنون نگویی کین گهر
چند می‌ارزد بدین تاب و هنر

گفت افزون زانچ تانم گفت من
گفت اکنون زود خردش در شکن

سنگها در آستین بودش شتاب
خرد کردش پیش او بود آن صواب

ز اتفاق طالع با دولتش
دست داد آن لحظه نادر حکمتش

یا به خواب این دیده بود آن پر صفا
کرده بود اندر بغل دو سنگ را

هم‌چو یوسف که درون قعر چاه
کشف شد پایان کارش از اله

هر که را فتح و ظفر پیغام داد
پیش او یک شد مراد و بی‌مراد

هر که پایندان وی شد وصل یار
او چه ترسد از شکست و کارزار

چون یقین گشتش که خواهد کرد مات
فوت اسپ و پیل هستش ترهات

گر برد اسپش هر آنک اسپ‌جوست
اسپ رو گو نه که پیش آهنگ اوست

مرد را با اسپ کی خویشی بود
عشق اسپش از پی پیشی بود

بهر صورتها مکش چندین زحیر
بی‌صداع صورتی معنی بگیر

هست زاهد را غم پایان کار
تا چه باشد حال او روز شمار

عارفان ز آغاز گشته هوشمند
از غم و احوال آخر فارغ‌اند

بود عارف را همین خوف و رجا
سابقه‌دانیش خورد آن هر دو را

دید کو سابق زراعت کرد ماش
او همی‌داند چه خواهد بود چاش

عارفست و باز رست از خوف و بیم
های هو را کرد تیغ حق دو نیم

بود او را بیم و اومید از خدا
خوف فانی شد عیان گشت آن رجا

چون شکست او گوهر خاص آن زمان
زان امیران خاست صد بانگ و فغان

کین چه بی‌باکیست والله کافرست
هر که این پر نور گوهر را شکست

وآن جماعت جمله از جهل و عما
دَر شکسته دُرِّ امر شاه را

قیمتی گوهر نتیجهٔ مهر و ود
بر چنان خاطر چرا پوشیده شد

گفت ایاز ای مهتران نامور (175-5)

بخش ۱۷۵ – تشنیع زدن امرا بر ایاز کی چرا شکستش و جواب دادن ایاز ایشان را

 

گفت ایاز ای مهتران نامور
امر شه بهتر به قیمت یا گهر

امر سلطان به بود پیش شما
یا که این نیکو گهر بهر خدا

ای نظرتان بر گهر بر شاه نه
قبله‌تان غولست و جادهٔ راه نه

من ز شه بر می‌نگردانم بصر
من چو مشرک روی نارم با حجر

بی‌گهر جانی که رنگین سنگ را
برگزیند پس نهد شاه مرا

پشت سوی لعبت گل‌رنگ کن
عقل در رنگ‌آورنده دنگ کن

اندر آ در جو سبو بر سنگ زن
آتش اندر بو و اندر رنگ زن

گر نه‌ای در راه دین از ره‌زنان
رنگ و بو مپرست مانند زنان

سر فرود انداختند آن مهتران
عذرجویان گشته زان نسیان به جان

از دل هر یک دو صد آه آن زمان
هم‌چو دودی می‌شدی تا آسمان

کرد اشارت شه به جلاد کهن
که ز صدرم این خسان را دور کن

این خسان چه لایق صدر من‌اند
کز پی سنگ امر ما را بشکنند

امر ما پیش چنین اهل فساد
بهر رنگین سنگ شد خوار و کساد

پس ایاز مهرافزا بر جهید (176-5)

بخش ۱۷۶ – قصد شاه به کشتن امرا و شفاعت کردن ایاز پیش تخت سلطان کی ای شاه عالم العفو اولی

 

پس ایاز مهرافزا بر جهید
پیش تخت آن الغ سلطان دوید

سجده‌ای کرد و گلوی خود گرفت
کای قبادی کز تو چرخ آرد شگفت

ای همایی که همایان فرخی
از تو دارند و سخاوت هر سخی

ای کریمی که کرمهای جهان
محو گردد پیش ایثارت نهان

ای لطیفی که گل سرخت بدید
از خجالت پیرهن را بر درید

از غفوری تو غفران چشم‌سیر
روبهان بر شیر از عفو تو چیر

جز که عفو تو کرا دارد سند
هر که با امر تو بی‌باکی کند

غفلت و گستاخی این مجرمان
از وفور عفو تست ای عفوران

دایما غفلت ز گستاخی دمد
که برد تعظیم از دیده رمد

غفلت و نسیان بد آموخته
ز آتش تعظیم گردد سوخته

هیبتش بیداری و فطنت دهد
سهو نسیان از دلش بیرون جهد

وقت غارت خواب ناید خلق را
تا بنرباید کسی زو دلق را

خواب چون در می‌رمد از بیم دلق
خواب نسیان کی بود با بیم حلق

لاتؤاخذ ان نسینا شد گواه
که بود نسیان بوجهی هم گناه

زانک استکمال تعظیم او نکرد
ورنه نسیان در نیاوردی نبرد

گرچه نسیان لابد و ناچار بود
در سبب ورزیدن او مختار بود

که تهاون کرد در تعظیمها
تا که نسیان زاد یا سهو و خطا

هم‌چو مستی کو جنایتها کند
گوید او معذور بودم من ز خود

گویدش لیکن سبب ای زشتکار
از تو بد در رفتن آن اختیار

بی‌خودی نامد بخود تش خواندی
اختیارت خود نشد تش راندی

گر رسیدی مستی بی‌جهد تو
حفظ کردی ساقی جان عهد تو

پشت‌دارت بودی او و عذرخواه
من غلام زلت مست اله

عفوهای جمله عالم ذره‌ای
عکس عفوت ای ز تو هر بهره‌ای

عفوها گفته ثنای عفو تو
نیست کفوش ایها الناس اتقوا

جانشان بخش و ز خودشان هم مران
کام شیرین تو اند ای کامران

رحم کن بر وی که روی تو بدید
فرقت تلخ تو چون خواهد کشید

از فراق و هجر می‌گویی سخن
هر چه خواهی کن ولیکن این مکن

صد هزاران مرگ تلخ شصت تو
نیست مانند فراق روی تو

تلخی هجر از ذکور و از اناث
دور دار ای مجرمان را مستغاث

بر امید وصل تو مردن خوشست
تلخی هجر تو فوق آتشست

گبر می‌گوید میان آن سقر
چه غمم بودی گرم کردی نظر

کان نظر شیرین کنندهٔ رنجهاست
ساحران را خونبهای دست و پاست

نعرهٔ لا ضیر بشنید آسمان (177-5)

بخش ۱۷۷ – تفسیر گفتن ساحران فرعون را در وقت سیاست با او کی لا ضیر انا الی ربنا منقلبون

 

نعرهٔ لا ضیر بشنید آسمان
چرخ گویی شد پی آن صولجان

ضربت فرعون ما را نیست ضیر
لطف حق غالب بود بر قهر غیر

گر بدانی سر ما را ای مضل
می‌رهانیمان ز رنج ای کوردل

هین بیا زین سو ببین کین ارغنون
می‌زند یا لیت قومی یعلمون

داد ما را داد حق فرعونیی
نه چو فرعونیت و ملکت فانیی

سر بر آر و ملک بین زنده و جلیل
ای شده غره به مصر و رود نیل

گر تو ترک این نجس خرقه کنی
نیل را در نیل جان غرقه کنی

هین بدار از مصر ای فرعون دست
در میان مصر جان صد مصر هست

تو انا رب همی‌گویی به عام
غافل از ماهیت این هر دو نام

رب بر مربوب کی لرزان بود
کی انا دان بند جسم و جان بود

نک انا ماییم رسته از انا
از انای پر بلای پر عنا

آن انایی بر تو ای سگ شوم بود
در حق ما دولت محتوم بود

گر نبودیت این انایی کینه‌کش
کی زدی بر ما چنین اقبال خوش

شکر آنک از دار فانی می‌رهیم
بر سر این دار پندت می‌دهیم

دار قتل ما براق رحلتست
دار ملک تو غرور و غفلتست

این حیاتی خفیه در نقش ممات
وان مماتی خفیه در قشر حیات

می‌نماید نور نار و نار نور
ورنه دنیا کی بدی دارالغرور

هین مکن تعجیل اول نیست شو
چون غروب آری بر آ از شرق ضو

از انایی ازل دل دنگ شد
این انایی سرد گشت و ننگ شد

زان انای بی‌انا خوش گشت جان
شد جهان او از انایی جهان

از انا چون رست اکنون شد انا
آفرینها بر انای بی عنا

کو گریزان و انایی در پیش
می‌دود چون دید وی را بی ویش

طالب اویی نگردد طالبت
چون بمردی طالبت شد مطلبت

زنده‌ای کی مرده‌شو شوید ترا
طالبی کی مطلبت جوید ترا

اندرین بحث ار خرد ره‌بین بدی
فخر رازی رازدان دین بدی

لیک چون من لمن یذق لم یدر بود
عقل و تخییلات او حیرت فزود

کی شود کشف از تفکر این انا
آن انا مکشوف شد بعد از فنا

می‌فتد این عقلها در افتقاد
در مغاکی حلول و اتحاد

ای ایاز گشته فانی ز اقتراب
هم‌چو اختر در شعاع آفتاب

بلک چون نطفه مبدل تو به تن
نه از حلول و اتحادی مفتتن

عفو کن ای عفو در صندوق تو
سابق لطفی همه مسبوق تو

من کی باشم که بگویم عفو کن
ای تو سلطان و خلاصهٔ امر کن

من کی باشم که بوم من با منت
ای گرفته جمله منها دامنت

 

 

 

 

من کی آرم رحم خلم آلود را (178-5)

بخش ۱۷۸ – مجرم دانستن ایاز خود را درین شفاعت‌گری و عذر این جرم خواستن و در آن عذرگویی خود را مجرم دانستن و این شکستگی از شناخت و عظمت شاه خیزد کی أَنا أَعْلَمُکُمْ بِاللَّهِ وَ أَخْشیکُمْ لِللَّهِ وَ قالَ اللهُ تَعالی إِنَّما یَخْشَی اللهَ مِنْ عِبادِهِ العُلَماءُ

 

من کی آرم رحم خلم آلود را
ره نمایم حلم علم‌اندود را

صد هزاران صفع را ارزانیم
گر زبون صفعها گردانیم

من چه گویم پیشت اعلامت کنم
یا که وا یادت دهم شرط کرم

آنچ معلوم تو نبود چیست آن
وآنچ یادت نیست کو اندر جهان

ای تو پاک از جهل و علمت پاک از آن
که فراموشی کند بر وی نهان

هیچ کس را تو کسی انگاشتی
هم‌چو خورشیدش به نور افراشتی

چون کسم کردی اگر لابه کنم
مستمع شو لابه‌ام را از کرم

زانک از نقشم چو بیرون برده‌ای
آن شفاعت هم تو خود را کرده‌ای

چون ز رخت من تهی گشت این وطن
تر و خشک خانه نبود آن من

هم دعا از من روان کردی چو آب
هم نباتش بخش و دارش مستجاب

هم تو بودی اول آرندهٔ دعا
هم تو باش آخر اجابت را رجا

تا زنم من لاف کان شاه جهان
بهر بنده عفو کرد از مجرمان

درد بودم سر به سر من خودپسند
کرد شاهم داروی هر دردمند

دوزخی بودم پر از شور و شری
کرد دست فضل اویم کوثری

هر که را سوزید دوزخ در قود
من برویانم دگر بار از جسد

کار کوثر چیست که هر سوخته
گردد از وی نابت و اندوخته

قطره قطره او منادی کرم
کانچ دوزخ سوخت من باز آورم

هست دوزخ هم‌چو سرمای خزان
هست کوثر چون بهار ای گلستان

هست دوزخ هم‌چو مرگ و خاک گور
هست کوثر بر مثال نفخ صور

ای ز دوزخ سوخته اجسامتان
سوی کوثر می‌کشد اکرامتان

چون خلقت الخلق کی یربح علی
لطف تو فرمود ای قیوم حی

لالان اربح علیهم جود تست
که شود زو جمله ناقصها درست

عفو کن زین بندگان تن‌پرست
عفو از دریای عفو اولیترست

عفو خلقان هم‌چو جو و هم‌چو سیل
هم بدان دریای خود تازند خیل

عفوها هر شب ازین دل‌پاره‌ها
چون کبوتر سوی تو آید شها

بازشان وقت سحر پران کنی
تا به شب محبوس این ابدان کنی

پر زنان بار دگر در وقت شام
می‌پرند از عشق آن ایوان و بام

تا که از تن تار وصلت بسکلند
پیش تو آیند کز تو مقبلند

پر زنان آمن ز رجع سرنگون
در هوا که انا الیه راجعون

بانگ می‌آید تعالوا زان کرم
بعد از آن رجعت نماند از حرص و غم

بس غریبیها کشیدیت از جهان
قدر من دانسته باشید ای مهان

زیر سایهٔ این درختم مست ناز
هین بیندازید پاها را دراز

پایهای پر عنا از راه دین
بر کنار و دست حوران خالدین

حوریان گشته مغمز مهربان
کز سفر باز آمدند این صوفیان

صوفیان صافیان چون نور خور
مدتی افتاده بر خاک و قذر

بی‌اثر پاک از قذر باز آمدند
هم‌چو نور خور سوی قرص بلند

این گروه مجرمان هم ای مجید
جمله سرهاشان به دیواری رسید

بر خطا و جرم خود واقف شدند
گرچه مات کعبتین شه بدند

رو به تو کردند اکنون اه‌کنان
ای که لطفت مجرمان را ره‌کنان

راه ده آلودگان را العجل
در فرات عفو و عین مغتسل

تا که غسل آرند زان جرم دراز
در صف پاکان روند اندر نماز

اندر آن صفها ز اندازه برون
غرقگان نور نحن الصافون

چون سخن در وصف این حالت رسید
هم قلم بشکست و هم کاغذ درید

بحر را پیمود هیچ اسکره‌ای
شیر را برداشت هرگز بره‌ای

گر حجابستت برون رو ز احتجاب
تا ببینی پادشاهی عجاب

گرچه بشکستند جامت قوم مست
آنک مست از تو بود عذریش هست

مستی ایشان به اقبال و به مال
نه ز بادهٔ تست ای شیرین فعال

ای شهنشه مست تخصیص توند
عفو کن از مست خود ای عفومند

لذت تخصیص تو وقت خطاب
آن کند که ناید از صد خم شراب

چونک مستم کرده‌ای حدم مزن
شرع مستان را نبیند حد زدن

چون شوم هشیار آنگاهم بزن
که نخواهم گشت خود هشیار من

هرکه از جام تو خورد ای ذوالمنن
تا ابد رست از هش و از حد زدن

خالدین فی فناء سکرهم
من تفانی فی هواکم لم یقم

فضل تو گوید دل ما را که رو
ای شده در دوغ عشق ما گرو

چون مگس در دوغ ما افتاده‌ای
تو نه‌ای مست ای مگس تو باده‌ای

کرکسان مست از تو گردند ای مگس
چونک بر بحر عسل رانی فرس

کوهها چون ذره‌ها سرمست تو
نقطه و پرگار و خط در دست تو

فتنه که لرزند ازو لرزان تست
هر گران‌قیمت گهر ارزان تست

گر خدا دادی مرا پانصد دهان
گفتمی شرح تو ای جان و جهان

یک دهان دارم من آن هم منکسر
در خجالت از تو ای دانای سر

منکسرتر خود نباشم از عدم
کز دهانش آمدستند این امم

صد هزار آثار غیبی منتظر
کز عدم بیرون جهد با لطف و بر

از تقاضای تو می‌گردد سرم
ای ببرده من به پیش آن کرم

رغبت ما از تقاضای توست
جذبهٔ حقست هر جا ره‌روست

خاک بی‌بادی به بالا بر جهد
کشتی بی‌بحر پا در ره نهد

پیش آب زندگانی کس نمرد
پیش آبت آب حیوانست درد

آب حیوان قبلهٔ جان دوستان
ز آب باشد سبز و خندان بوستان

مرگ آشامان ز عشقش زنده‌اند
دل ز جان و آب جان بر کنده‌اند

آب عشق تو چو ما را دست داد
آب حیوان شد به پیش ما کساد

ز آب حیوان هست هر جان را نوی
لیک آب آب حیوانی توی

هر دمی مرگی و حشری دادیم
تا بدیدم دست برد آن کرم

هم‌چو خفتن گشت این مردن مرا
ز اعتماد بعث کردن ای خدا

هفت دریا هر دم ار گردد سراب
گوش گیری آوریش ای آب آب

عقل لرزان از اجل وان عشق شوخ
سنگ کی ترسد ز باران چون کلوخ

از صحاف مثنوی این پنجمست
بر بروج چرخ جان چون انجمست

ره نیابد از ستاره هر حواس
جز که کشتیبان استاره‌شناس

جز نظاره نیست قسم دیگران
از سعودش غافلند و از قران

آشنایی گیر شبها تا به روز
با چنین استارهای دیوسوز

هر یکی در دفع دیو بدگمان
هست نفط‌انداز قلعهٔ آسمان

اختر ار با دیو هم‌چون عقربست
مشتری را او ولی الاقربست

قوس اگر از تیر دوزد دیو را
دلو پر آبست زرع و میو را

حوت اگرچه کشتی غی بشکند
دوست را چون ثور کشتی می‌کند

شمس اگر شب را بدرد چون اسد
لعل را زو خلعت اطلس رسد

هر وجودی کز عدم بنمود سر
بر یکی زهرست و بر دیگر شکر

دوست شو وز خوی ناخوش شو بری
تا ز خمرهٔ زهر هم شکر خوری

زان نشد فاروق را زهری گزند
که بد آن تریاق فاروقیش قند

خلیلی الهدی انجی و اصلح

خلیلی الهدی انجی و اصلح
ولکن من هداه الله افلح

نصیحت نیکبختان گوش گیرند
حکیمان پند درویشان پذیرند

گش اثهن دار اغت خاطر نرنزت
که ثخنی عاقلی ده بار اثنزت

من استضعفت لاتغلظ علیه
من استأسرت لاتکسر یدیه

چه نیکو گفت در پای شتر مور
که ای فربه مکن بر لاغران زور

که منعم بی‌مبر کول اثخ درویش
کو انش می بنی دنبل مزش نیش

دع استنقاص من طال احترامه
فقوس‌الدهر لم تبرح سهامه

جراحت بند باش ار می‌توانی
تو را نیز ار بیندازد چه دانی

ببات این دهر دون را تیر اری پشت
نه هم شی  تیر انه کمان بو کش ای کشت

تأدب تستقم لاطف تقدم
تواضع ترتفع لاتعل تندم

که دوران فلک بسیار بودست
که بخشودست و دیگر در ربودست

نه کت تفسیر وفق خواند اتشی ابهشت
بسم دی کسوری ماند پیده ببدشت

لیعف المهتدی عن سؤ من ضل
ولا یستهزکم من قائم زل

منم کافتادگان را بد نگفتم
که ترسیدم که روزی خود بیفتم

کمسسکی اوست اش حق تو بهریت
مخن شزدم نواخند انکه بگریت

متی زرت الفتی غبا اجلک
فلا تکثر حبیبک لا یملک

ز بسیار آمدن عزت بکاهد
چو کم بینند خاطر بیش خواهد

عزیزی کت هن‌اش هر دم مدو پش
که دیدر زر ملال آرد بش از بش

تبصر فی فقیر یشتهی الزاد
ولا تحسد غنیا قدره زاد

وگر گویند آن جاه و محل بین
تو پای روستایی در وحل بین

و چه ترش روی  شنه کت برغ خوان نی
تزان مسکی خبر هن کش خه نان نی

تلقفت الشوا و البقل بعده
سل الجوعان کیف الخبز وحده

بپرس آن را که جسم از ناقه خونست
که قدر نعمت او داند که چونست

غرش نان هاجه از حلوا نپرست
نن تی گلشکر هن غت بگرست

افق یا من تلهی حول منقل
عن الحطاب فی واد عقنقل

فقیر از بهر نان بر در دعاخوان
تو می‌تندی که مرغم نیست بر خوان

چه داند ای کش سه پخ خوردست و تقتست
که مسکینی و سرما گسنه خفتست

تحب المال لو احببت قدمت
و ان خلفت محبوسا تندمت

منه گر عقل داری در تن و هوش
اگر مردی ده و بخش و خور و پوش

نوا که بیفته از هنجار و رسته
پشیمان بی که نم خو م توشه نسته

صرفت العمر فی تحصیل مالک
تفکر یا معنی فی مالک

کسی از زرع دنیا خوشه برداشت
که چندی خورد و چندی توشه برداشت

که مپسندت که مو خو از غصه بکشم
که گردم کرد نخرم یا نبخشم

بهاء الوجه مع خبث النفوس
کمصباح علی قبرالمجوسی

به گور گبر ماند زاهد زور
درون مردار و بیرون مشک و کافور

کعارف باد بکاند از جمه نو
اگور جدمنت کش در به از تو

متی عاشرت محلوقی العوارض
اذا قالوا لک اکفر لاتعارض

مرو با ژنده‌پوشان شام و شبگیر
چو رفتی در بغل نه دست تدبیر

چنان تزدم دوت کت خون خه اوکند
که پاکش خورد دیک تی چه او کند

وجد یا صاح و اکفف من ملامه
لعل القوم فیهم ذو کرامه

مگو در نفس درویشان هنر نیست
که گرد مردیست هم زیشان به در نیست

کاحسان بکنه واهروی اصولی
شنه میان زز بخت صاحب قبولی

نعما قال خیاط بموصل
بمأجور له قدر ففصل

سخن سهل است بر طرف زبان گفت
نگه کن کاین سخن هر جا توان گفت؟

غراز مو میشنه واهر کس مگوی راز
کجمی می‌بری خهتر ورانداز

خفی السر لاتودع خلیلک
حذارا منه ان ینسی جمیلک

مگو با دوست می‌گویم چه باکست
که گر دشمن شود بیم هلاکست

تو از دشمن بترسی غافل از دوست
که غت دشمن ببوت ات ببلسد پوست

یقول الراجز ابنی لا تلاعب
اذا لم تحتمل بطش الملاعب

چه خوش گفت آن پسر با یار طناز
تو در نی بسته‌ای آتش مینداز

کری مم دی که ایرو واجونی گفت
مزم تش کت قلاشی نتوتن اشنفت

ان استحسنت هذا القول بعدی
قل اللهم نور قبر سعدی

چه باشد گر ز رحمت پارسایی
کند در کار درویشی دعایی

کخیرت بوازی ثخنی کت اشنفت
بگی رحمت و سعدی باکش ای گفت

وقت ضرورت چو نماند گریز (1-1)

پادشاهی را شنیدم به کشتنِ اسیری اشارت کرد. بی‌چاره در آن حالتِ نومیدی مَلِک را دشنام دادن گرفت و سَقَط گفتن، که گفته‌اند: هر که دست از جان بشوید، هر چه در دل دارد بگوید

وقت ضرورت چو نماند گریز
دست بگیرد سرِ شمشیرِ تیز

إِذا یَئِسَ الْإِنسانُ طالَ لِسانُهُ
کَسِنَّورٍ مَغْلُوبٍ یَصُولُ عَلَی الْکلبِ

مَلِک پرسید: «چه می‌گوید؟» یکی از وزرایِ نیک‌محضر گفت: «ای خداوند! همی‌گوید: وَ الْکاظِمِینَ الغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النّاسِ». مَلِک را رحمت آمد و از سرِ خونِ او درگذشت. وزیرِ دیگر که ضدّ او بود گفت: «ابنای جنسِ ما را نشاید در حضرتِ پادشاهان جز به راستی سخن گفتن. این مَلِک را دشنام داد و ناسزا گفت». مَلِک روی از این سخن در هم آورد و گفت: «آن دروغِ وی پسندیده‌تر آمد مرا زین راست که تو گفتی، که رویِ آن در مصلحتی بود و بنایِ این بر خُبْثی». و خردمندان گفته‌اند: «دروغی مصلحت‌آمیز به که راستی فتنه‌انگیز

هر که شاه آن کند که او گوید
حیف باشد که جز نکو گوید

بر طاقِ ایوانِ فریدون نبشته بود

جهان ای برادر نمانَد به کس
دل اندر جهان‌آفرین بند و بس

مکن تکیه بر مُلْکِ دنیا و پشت
که بسیار کس چون تو پرورْد و کُشت

چو آهنگِ رفتن کند جانِ پاک
چه بر تخت مردنْ، چه بر رویِ خاک

بس نامور به زیر زمین دفن کرده‌اند (2-1)

یکی از ملوکِ خراسان محمودِ سبکتگین را به خواب چنان دید که جمله وجود او ریخته بود و خاک شده مگر چشمان او که همچنان در چشم‌خانه همی‌گردید و نظر می‌کرد. سایر حکما از تأویل این فروماندند مگر درویشی که به جای آورد و گفت: هنوز نگران است که مُلکش با دگران است

بس نامور به زیر زمین دفن کرده‌اند
کز هستیش به رویِ زمین بر، نشان نماند

وآنْ پیرْ لاشه را که سپردند زیر گِل
خاکش چنان بخورد کزو استخوان نماند

زنده‌ست نام فَرّخِ نوشین‌روان به خیر
گرچه بسی گذشت که نوشین‌روان نماند

خیری کن ای فلان و غنیمت شمار عمر
زآن پیشتر که بانگ بر آید: فلان نماند

اَقَلُّ جِبالِ الارْضِ طُورٌ و اِنَّهُ (3-1)

ملک‌زاده‌ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران بلند و خوب‌روی، باری پدر به کراهت و استحقار درو نظر می‌کرد، پسر به فراست و استبصار به جای آورد و گفت: ای پدر کوتاهِ خردمند به که نادانِ بلند. نه هر چه به قامت مهتر به قیمت بهتر.

اَلشَّاةُ نَظِیفَةٌ وَ الْفِیلُ جِیفَةٌ

 

 

اَقَلُّ جِبالِ الارْضِ طُورٌ و اِنَّهُ

لاَعْظَمُ عِندَاللهِ قَدْرَاً وَ مَنْزِلا

آن شنیدی که لاغری دانا

گفت باری، به ابلهی فربه

اسبِ تازی و گر ضعیف بود

همچنان از طویله‌ٔ خر به

 

پدر بخندید و ارکانِ دولت بپسندیدند و برادران به‌جان برنجیدند

 

 

تا مرد سخن نگفته باشد

عیب و هنرش نهفته باشد

هر پیسه گمان مبر نَهالی

باشد که پلنگ خفته باشد

 

 

شنیدم که ملِک را در آن قُرب دشمنی صَعب روی نمود چون لشکر از هر دو طرف روی در هم آوردند اول کسی که به میدان در آمد این پسر بود، گفت

 

 

آن نه من باشم که روزِ جنگ بینی پشت من

آن منم گر در میانِ خاک و خون بینی سری

کانکه جنگ آرد، به خون خویش بازی می‌کند

روزِ میدان و آن که بگریزد به خونِ لشکری

 

این بگفت و بر سپاه دشمن زد و تنی چند مردانِ کاری بینداخت چون پیشِ پدر آمد زمینِ خدمت ببوسید و گفت

 

 

ای که شخصِ مَنَت حقیر نمود

تا درشتی هنر نپنداری

اسب لاغرمیان به کار آید

روزِ میدان، نه گاوِ پرواری

 

آورده‌اند که سپاهِ دشمن بسیار بود و اینان اندک. جماعتی آهنگِ گریز کردند. پسر نعره زد و گفت: ای مردان بکوشید یا جامهٔ زنان بپوشید! سواران را به گفتنِ او تهوّر زیادت گشت و به‌یک‌بار حمله آوردند. شنیدم که هم در آن روز بر دشمن ظفر یافتند مَلِک سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و هر روز نظر بیش کرد تا ولیعهدِ خویش کرد

برادران حسد بردند و زهر در طعامش کردند. خواهر از غرفه بدید دریچه بر هم زد، پسر دریافت و دست از طعام کشید و گفت: محالست که هنرمندان بمیرند و بی‌هنران جای ایشان بگیرند

 

 

کس نیاید به زیرِ سایهٔ بوم

ور همای از جهان شود معدوم

 

 

پدر را از این حال آگهی دادند. برادرانش را بخواند و گوشمالی به‌واجب بداد. پس هر یکی را از اطرافِ بلاد حِصّه معین کرد، تا فتنه بنشست و نزاع برخاست، که ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند

 

 

نیم‌نانی گر خورد مردِ خدا

بذلِ درویشان کند نیمی دگر

ملکِ اقلیمی بگیرد پادشاه

همچنان در بندِ اقلیمی دگر