شاعران قدیم

7787 مطلب
پادشاهی اورمزدشاهنامهپادشاهی بهرام اورمزدپادشاهی بهرام نوزده سال بودپادشاهی بهرام بهرامیانپادشاهی نرسی بهرامپادشاهی اورمزد نرسیپادشاهی شاپور ذوالاکتافپادشاهی اردشیر نکوکارپادشاهی شاپور سومپادشاهی بهرام شاپورپادشاهی یزدگرد بزه گرپادشاهی بهرام گورپادشاهی یزدگرد هجده سال بودپادشاهی قباد چهل وسه سال بودپادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بودپادشاهی هرمزد دوازده سال بودپادشاهی خسروپرویزپادشاهی شیرویهپادشاهی اردشیر شیرویپادشاهی فرایینپادشاهی پوران دختپادشاهی آزرم دختمفرداتمواعظنامه، مصاحبه و یادداشتپادشاهی فرخ زاددیوان شمسغزلیاترباعیاشعار کوتاهمستدرکاتترجیعاتاشعار عاشقانهادبیات تعلیمیگزیده اشعاردفتر اولحکایتمثنویمثنوی معنویدفتر دومدفتر سومدفتر ششمدفتر چهارمدفتر پنجممثلثاتگلستانباب اولباب دومباب سومباب چهارمباب پنجمباب ششمباب هفتمباب هشتمبیوگرافیرسائل نثرفیه ما فیهاشعار فلسفیترانه‌ها (به روایت هدایت)نوروزنامهاشعار منتسبقطعهقصیدهپادشاهی یزدگردمجالس پنجگانهمجالس سبعههمه

بشوی ای خردمند از آن دوست دست (13-8)

هر که با دشمنان صلح می‌کند سر آزار دوستان دارد.

 

بشوی ای خردمند از آن دوست دست

که با دشمنانت بود هم نشست

با مردم سهل خوی دشخوار مگوی (14-8)

چون در امضای کاری متردد باشی آن طرف اختیار کن که بی آزارتر بر آید.

با مردم سهل خوی دشخوار مگوی
با آن که در صلح زند جنگ مجوی

تا کار به زر برمی‌آید جان در خطر افکندن نشاید. عرب گوید: آخِرُ الحِیَلِ السَّیفُ

چو دست از همه حیلتی در گسست
حلال است بردن به شمشیر دست

دشمن چو بینی ناتوان لاف از بروت خود مزن (15-8)

بر عجز دشمن رحمت مکن که اگر قادر شود بر تو نبخشاید.

 

دشمن چو بینی ناتوان لاف از بروت خود مزن
مغزیست در هر استخوان مردیست در هر پیرهن

پسندیده‌ست بخشایش ولیکن (16-8)

هر که بدی را بکشد خلق را از بلای او برهاند و او را از عذاب خدای عزَّ و جَلَّ.

پسندیده‌ست بخشایش ولیکن
منه بر ریش خلق‌آزار مرهم

ندانست آن که رحمت کرد بر مار
که آن ظلم است بر فرزند آدم

حذر کن زآنچه دشمن گوید آن کن (17-8)

نصیحت از دشمن پذیرفتن خطاست ولیکن شنیدن رواست تا به خلاف آن کار کنی که آن عین صواب است

حذر کن زآنچه دشمن گوید آن کن
که بر زانو زنی دست تغابن

گرت راهی نماید راست چون تیر
از او برگرد و راه دست چپ گیر

درشتی و نرمی به هم در به است (18-8)

خشم بیش از حد گرفتن وحشت آرد و لطف بی وقت هیبت ببرد. نه چندان درشتی کن که از تو سیر گردند و نه چندان نرمی که بر تو دلیر شوند

درشتی و نرمی به هم در به است
چو فاصد که جراح و مرهم نه است

درشتی نه گیرد خردمند پیش
نه سستی که ناقص کند قدر خویش

نه مر خویشتن را فزونی نهد
نه یکباره تن در مذلت دهد

شبانی با پدر گفت: ای خردمند
مرا تعلیم ده پیرانه یک پند

بگفتا: نیکمردی کن نه چندان
که گردد خیره گرگ تیز دندان

بر سر ملک مباد آن ملک فرمانده (19-8)

دو کس دشمن ملک و دینند: پادشاه بی حلم و زاهد بی علم

بر سر ملک مباد آن ملک فرمانده
که خدا را نبود بندهٔ فرمانبردار

نشاید بنی‌آدم خاکزاد (20-8)

پادشه باید که تا به حدی خشم بر دشمنان نراند که دوستان را اعتماد نماند. آتش خشم اول در خداوند خشم اوفتد پس آنگه زبانه به خصم رسد یا نرسد

نشاید بنی‌آدم خاکزاد
که در سر کند کبر و تندی و باد

تو را با چنین گرمی و سرکشی
نپندارم از خاکی از آتشی

در خاک بیلقان برسیدم به عابدی
گفتم: مرا به تربیت از جهل پاک کن

گفتا: برو چو خاک تحمل کن ای فقیه
یا هر چه خوانده‌ای همه در زیر خاک کن

اگر ز دست بلا بر فلک رود بدخوی (21-8)

بدخوی در دست ِ دشمنی گرفتار است که هر کجا رود از چنگ ِ عقوبت ِ او خلاص نیابد

 

اگر ز دست بلا بر فلک رود بدخوی

ز دست خوی بد خویش در بلا باشد

برو با دوستان آسوده بنشین (22-8)

چو بینی که در سپاه ِ دشمن تفرقه افتاده است، تو جمع باش. و گر جمع شوند، از پریشانی اندیشه کن

برو با دوستان آسوده بنشین

چو بینی در میان دشمنان جنگ

وگر بینی که با هم یکزبانند

کمان را زه کن و بر باره بر سنگ