چون میدانی که از نکوئی دورم (1210)
-
اندازه متن
+
چون میدانی که از نکوئی دورم
گر بگریزم ز نیکوان معذورم
او همچو عصا کش است و من نابینا
من گام به خود نمیزنم مأمورم
چون میدانی که از نکوئی دورم
گر بگریزم ز نیکوان معذورم
او همچو عصا کش است و من نابینا
من گام به خود نمیزنم مأمورم
جائیکه در او چون نگاری باشد کفر است که آنجای قراری باشد
عقلی که ترا بیند…
بستم سر خم باده و بوی برفت آن بوی بهر ره و بهر کوی برفت
خون…

