گفتم صنمی شدی که جان را وطنی (1936)
-
اندازه متن
+
گفتم صنمی شدی که جان را وطنی
گفتا که حدیث جان مکن گر ز منی
گفتم که به تیغ حجتم چند زنی
گفتا که هنوز عاشق خویشتنی
گفتم صنمی شدی که جان را وطنی
گفتا که حدیث جان مکن گر ز منی
گفتم که به تیغ حجتم چند زنی
گفتا که هنوز عاشق خویشتنی
رفتم به سر گور کریم دلدار میتافت ز گلزار تنش چون گلزار
در خاک ندا کردم…
طیبالله عیشکم، لا اوحشالله من ابی لست انسی احبتی، والجفا لیس مذهبی
سایه بر بندگان فکن،…

