گفتم صنمی شدی که جان را وطنی (1936)
-
اندازه متن
+
گفتم صنمی شدی که جان را وطنی
گفتا که حدیث جان مکن گر ز منی
گفتم که به تیغ حجتم چند زنی
گفتا که هنوز عاشق خویشتنی
گفتم صنمی شدی که جان را وطنی
گفتا که حدیث جان مکن گر ز منی
گفتم که به تیغ حجتم چند زنی
گفتا که هنوز عاشق خویشتنی
در فنای محض افشانند مردان آستی دامن خود برفشاند از دروغ و راستی
مرد مطلق دست…
هر که بهر تو انتظار کند بخت و اقبال را شکار کند
بهر باران چو کشت…

