بیا ای مونس جان‌های مستان (1900)

بیا ای مونس جان‌های مستان
ببین اندیشه و سودای مستان

بیا ای میر خوبان و برافروز
ز شمع روی خود سیمای مستان

نمی‌آیی سر از طاقی برون کن
ببین این غلغل و غوغای مستان

بیا ای خواب مستان را ببسته
گشا این بند را از پای مستان

همه شب می رود تا روز ای مه
به اهل آسمان هیهای مستان

همی‌گویند ما هم زو خرابیم
چنین است آسمان پس وای مستان

فرشته و آدمی دیوان و پریان
ز تو زیر و زبر چون رای مستان

کلاه جمله هشیاران ربودند
در این بازارگه چه جای مستان

میفکن وعده مستان به فردا
توی فردا و پس فردای مستان

چو مستان گرد چشمت حلقه کردند
کی بنشیند دگر بالای مستان

شنیدم چرخ گردون را که می گفت
منم یک لقمه از حلوای مستان

شنیدم از دهان عشق می گفت
منم معشوقه زیبای مستان

اگر گویند ماه روزه آمد
نیابی جام جان افزای مستان

بگو کان می ز دریاهای جان است
که جان را می دهد سقای مستان

همه مولای عقلند این غریب است
که عقل آمد که من مولای مستان

چو فرمان موقع داشت رویش
کشید ابروی او طغرای مستان

همه مستان نبشتند این غزل را
به خون دل ز خون پالای مستان

ز زخم دف کفم بدرید ای جان (1901)

ز زخم دف کفم بدرید ای جان
چه بستی کیسه را دستی بجنبان

گشادی کن بجنب آخر نه سنگی
نه سنگی هم گشاید آب حیوان

مروت را مگر سیلاب برده‌ست
که پیدا نیست گرد او به میدان

درافکن کهنه‌ای گر زر نداری
تو را جز ریش کهنه نیست درمان

چو دستت بسته و ریشت گشاده‌ست
بجنبان ریش را ای ریش جنبان

گلو بگرفت و آوازم ز نعره
مگر بسته است راه گوش اخوان

اگر راه است آبی را در این ناو
چرا چرخی و سنگی نیست گردان

وگر این سنگ گردان است کو آرد
زهی مهمانی بی‌آب و بی‌نان

به طیبت گفتم این نکته مرنجید
مدارید از مزح خاطر پریشان

گلو مخراش و زیر لب بخوانش
دهانت پر کند از در و مرجان

مسلم دان خدا را خوان نهادن
خمش کن این کرم را نیست پایان

چرا منکر شدی ای میر کوران (1902)

چرا منکر شدی ای میر کوران
نمی‌گویم که مجنون را مشوران

تو می گویی که بنما غیبیان را
ستیران را چه نسبت با ستوران

در این دریا چه کشتی و چه تخته
در این بخشش چه نزدیکان چه دوران

عدم دریاست وین عالم یکی کف
سلیمانی است وین خلقان چو موران

ز جوش بحر آید کف به هستی
دو پاره کف بود ایران و توران

در آن جوشش بگو کوشش چه باشد
چه می لافند از صبر این صبوران

از این بحرند زشتان گشته نغزان
از این موجند شیرین گشته شوران

نپردازی به من ای شمس تبریز
که در عشقت همی‌سوزند حوران

شنیدی تو که خط آمد ز خاقان (1903)

شنیدی تو که خط آمد ز خاقان
که از پرده برون آیند خوبان

چنین فرموده است خاقان که امسال
شکر خواهم که باشد سخت ارزان

زهی سال و زهی روز مبارک
زهی خاقان زهی اقبال خندان

درون خانه بنشستن حرام است
که سلطان می خرامد سوی میدان

بیا با ما به میدان تا ببینی
یکی بزم خوش پیدای پنهان

نهاده خوان و نعمت‌های بسیار
ز حلواها و از مرغان بریان

غلامان چو مه در پیش ساقی
نوای مطربان خوشتر از جان

ولیک از عشق شه جان‌های مستان
فراغت دارد از ساقی و از خوان

تو گویی این کجا باشد همان جا
که اندیشه کجا گشته‌ست جویان

کجا خواهی ز چنگ ما پریدن (1904)

کجا خواهی ز چنگ ما پریدن
کی داند دام قدرت را دریدن

چو پایت نیست تا از ما گریزی
بنه گردن رها کن سر کشیدن

دوان شو سوی شیرینی چو غوره
به باطن گر نمی‌دانی دویدن

رسن را می گزی ای صید بسته
نبرد این رسن هیچ از گزیدن

نمی‌بینی سرت اندر زه ماست
کمانی بایدت از زه خمیدن

چه جفته می زنی کز بار رستم
یکی دم هشتمت بهر چریدن

دل دریا ز بیم و هیبت ما
همی‌جوشد ز موج و از طپیدن

که سنگین اگر آن زخم یابد
ز بند ما نیارد برجهیدن

فلک را تا نگوید امر ما بس
به گرد خاک ما باید تنیدن

هوا شیری است از پستان شیطان
بود عقل تو شیر خر مکیدن

دهان خاک خشک از حسرت ماست
نیارد جرعه‌ای بی‌ما چشیدن

کی یارد صید ما را قصد کردن
کی یارد بنده ما را خریدن

کسی را که ربودیم و گزیدیم
که را خواهد به غیر ما گزیدن

امانی نیست جان را در جز عشق
میان عاشقان باید خزیدن

امان هر دو عالم عاشقان راست
چنین بودند وقت آفریدن

نشاید بره را از جور چوپان
ز چوپان جانب گرگان رمیدن

که این چوپان نریزد خون بره
که او جاوید داند پروریدن

بدان کاصحاب تن اصحاب فیلند
به کعبه کی تواند بررسیدن

که کعبه ناف عالم پیل بینی است
نتان بینی بر نافی کشیدن

ابابیلی شو و از پیل مگریز
ابابیل است دل در دانه چیدن

بچینند دشمنان را همچو دانه
پیام کعبه را داند شنیدن

ز دل خواهی شدن بر آسمان‌ها
ز دل خواهد گل دولت دمیدن

ز دل خواهی به دلبر راه بردن
ز دل خواهی ز ننگ تن رهیدن

دل از بهر تو یک دیکی بپخته‌ست
زمانی صبر می کن تا پزیدن

دل دل‌هاست شمس الدین تبریز
نتاند شمس را خفاش دیدن

اگر تو عاشقی غم را رها کن (1905)

اگر تو عاشقی غم را رها کن
عروسی بین و ماتم را رها کن

تو دریا باش و کشتی را برانداز
تو عالم باش و عالم را رها کن

چو آدم توبه کن وارو به جنت
چه و زندان آدم را رها کن

برآ بر چرخ چون عیسی مریم
خر عیسی مریم را رها کن

وگر در عشق یوسف کف بریدی
همو را گیر و مرهم را رها کن

وگر بیدار کردت زلف درهم
خیال و خواب درهم را رها کن

نفخت فیه من روحی رسیده‌ست
غم بیش و غم کم را رها کن

مسلم کن دل از هستی مسلم
امید نامسلم را رها کن

بگیر ای شیرزاده خوی شیران
سگان نامعلم را رها کن

حریصان را جگرخون بین و گرگین
گر و ناسور محکم را رها کن

بر آن آرد تو را حرص چو آزر
که ابراهیم ادهم را رها کن

خمش زان نوع کوته کن سخن را
که الله گو اعلم را رها کن

چو طالع گشت شمس الدین تبریز
جهان تنگ مظلم را رها کن

تو نقد قلب را از زر برون کن (1906)

تو نقد قلب را از زر برون کن
وگر گوید زرم زوتر برون کن

که بیگانه چو سیلاب است دشمن
ز بامش تو بران وز در برون کن

مگس‌ها را ز غیرت ای برادر
از این بزم پر از شکر برون کن

دو چشم خاین نامحرمان را
از آن زیب و جمال فر برون کن

اگر کر نشنود آواز آن چنگ
اگر تانی کری از کر برون کن

چو مستان شیشه اندر دست دارند
دلی کو هست چون مرمر برون کن

نران راه معنی عاشقانند
نر شهوت بود چون خر برون کن

بریزیدست شهوت پر و بالش
از این مرغان نیکو پر برون کن

چو بنده شمس تبریزی نباشد
تو او را آدمی مشمر برون کن

گر این جا حاضری سر همچنین کن (1907)

گر این جا حاضری سر همچنین کن
چو کردی بار دیگر همچنین کن

مرا دی تنگ اندر بر کشیدی
بیا ای تنگ شکر همچنین کن

در و بام مرا دی می شکستی
درآ امروز از در همچنین کن

میان جان چاکر کار کردی
به پیش چشم چاکر همچنین کن

چه خوش کردی مها آن شیوه را دی
رها کن ناز و خوشتر همچنین کن

نتانی آمدن این راه با من (1908)

نتانی آمدن این راه با من
کجا دارد هریسه پای روغن

ولی همراهی و با تو بسازم
که چشم من به روی توست روشن

چو از راهت ببردم شرط نبود
میان راه ترک دوست کردن

بغل‌هایت بگیرم همچو پیران
چو طفلانت نهم گاهی به گردن

چو آدم توبه کن از خوشه چینی
چو کشتی بذر آن توست خرمن

دهان بربند گوش فهم بسته‌ست
مگو چیزی که می ناید به گفتن

دل معشوق سوزیده است بر من (1909)

دل معشوق سوزیده است بر من
وزان سوزش جهان را سوخت خرمن

بزد آتش به جان بنده شمعی
کز او شد موم جان سنگ و آهن

پدید آمد از آن آتش به ناگه
میان شب هزاران صبح روشن

به کوی عشق آوازه درافتاد
که شد در خانه دل شکل روزن

چه روزن کآفتاب نو برآمد
که سایه نیست آن جا قدر سوزن

از آن نوری که از لطفش برسته‌ست
ز آتش گلبن و نسرین و سوسن

از آن سو بازگرد ای یار بدخو
بدین سو آ که این سوی است مؤمن

به سوی بی‌سوی جمله بهار است
به هر سو غیر این سرمای بهمن

چو شمس الدین جان آمد ز تبریز
تو جان کندن همی‌خواهی همی‌کن