گفتی مرا که چونی در روی ما نظر کن (2030)

گفتی مرا که چونی در روی ما نظر کن
گفتی خوشی تو بی‌ما زین طعنه‌ها گذر کن

گفتی مرا به خنده خوش باد روزگارت
کس بی‌تو خوش نباشد رو قصه دگر کن

گفتی ملول گشتم از عشق چند گویی
آن کس که نیست عاشق گو قصه مختصر کن

در آتشم در آبم چون محرمی‌نیابم
کنجی روم که یا رب این تیغ را سپر کن

گستاخمان تو کردی گفتی تو روز اول
حاجت بخواه از ما وز درد ما خبر کن

گفتی شدم پریشان از مفلسی یاران
بگشا دو لب جهان را پردر و پرگهر کن

گفتی کمر به خدمت بربند تو به حرمت
بگشا دو دست رحمت بر گرد من کمر کن

ای محو راه گشته از محو هم سفر کن (2031)

ای محو راه گشته از محو هم سفر کن
چشمی ز دل برآور در عین دل نظر کن

دل آینه است چینی با دل چو همنشینی
صد تیغ اگر ببینی هم دیده را سپر کن

دانم که برشکستی تو محو دل شدستی
در عین نیست هستی یک حمله دگر کن

تا بشکنی شکاری پهلوی چشمه ساری
ای شیر بیشه دل چنگال در جگر کن

چون شد گرو گلیمی بهر در یتیمی
با فتنه عظیمی تو دست در کمر کن

ماییم ذره ذره در آفتاب غره
از ذره خاک بستان در دیده قمر کن

از ما نماند برجا جان از جنون و سودا
ای پادشاه بینا ما را ز خود خبر کن

در عالم منقش ای عشق همچو آتش
هر نقش را به خود کش وز خویش جانور کن

ای شاه هر چه مردند رندان سلام کردند
مستند و می نخوردند آن سو یکی گذر کن

سیمرغ قاف خیزد در عشق شمس تبریز
آن پر هست برکن وز عشق بال و پر کن

من از کی باک دارم خاصه که یار با من (2032)

من از کی باک دارم خاصه که یار با من
از سوزنی چه ترسم و آن ذوالفقار با من

کی خشک لب بمانم کان جو مراست جویان
کی غم خورد دل من و آن غمگسار با من

تلخی چرا کشم من من غرق قند و حلوا
در من کجا رسد دی و آن نوبهار با من

از تب چرا خروشم عیسی طبیب هوشم
وز سگ چرا هراسم میر شکار با من

در بزم چون نیایم ساقیم می‌کشاند
چون شهرها نگیرم و آن شهریار با من

در خم خسروانی می بهر ماست جوشان
این جا چه کار دارد رنج خمار با من

با چرخ اگر ستیزم ور بشکنم بریزم
عذرم چه حاجت آید و آن خوش عذار با من

من غرق ملک و نعمت سرمست لطف و رحمت
اندر کنار بختم و آن خوش کنار با من

ای ناطقه معربد از گفت سیر گشتم
خاموش کن وگر نی صحبت مدار با من

جانا نخست ما را مرد مدام گردان (2033)

جانا نخست ما را مرد مدام گردان
وآنگه مدام درده ما را مدام گردان

از ما و خدمت ما چیزی نیاید ای جان
هم تو بنا نهادی هم تو تمام گردان

دارالسلام ما را دارالملام کردی
دارالملام ما را دارالسلام گردان

این راه بی‌نهایت گر دور و گر دراز است
از فضل بی‌نهایت بر ما دو گام گردان

ما را اسیر کردی اماره را امیری
ما را امیر گردان او را غلام گردان

انعام عام خود را کردی نصیب خاصان
انعام خاص خود را امروز عام گردان

هر ذره را ز فضلت خورشیدییی دگر ده
خورشید فضل خود را بر جمله رام گردان

در کام ما دعا را چون شهد و شیر خوش کن
و آن را که گوید آمین هم دوستکام گردان

ای دل ز شاه حوران یا قبله صبوران (2034)

ای دل ز شاه حوران یا قبله صبوران
کن شکر با شکوران تو فتنه را مشوران

من مرد فتنه جویم من ترک این نگویم
من دست از او نشویم تو فتنه را مشوران

سرخیل بی‌دلانم استاد منبلانم
من عاشق فلانم تو فتنه را مشوران

از من مپرس چونم می‌بین که غرق خونم
این هم نه‌ام فزونم تو فتنه را مشوران

من رستمم و روحم طوفان قوم نوحم
سرمست آن صبوحم تو فتنه را مشوران

تو نقش را نخوانی زیرا در این جهانی
تا این قدر بدانی تو فتنه را مشوران

آن خوب را طلب کن اندر میان حوران (2035)

آن خوب را طلب کن اندر میان حوران
مشنو کسی که گوید آن فتنه را مشوران

در دل چو نقش بندد جان از طرب بخندد
صد گون شکر بجوشد از تلخی صبوران

از پرتوی که افتد در چشم‌ها ز رویش
خارش چه افتد از وی در چشم‌های کوران

امروز سرکشان را عشقت ز جلوه کردن (2036)

امروز سرکشان را عشقت ز جلوه کردن
آورد بار دیگر یک یک ببسته گردن

رو رو تو در گلستان بنگر به گل پرستان
یک لحظه سجده کردن یک لحظه باده خوردن

نگذارد آن شکرخو بر ما ز ما یکی مو
چون صوفیان جان را این است سر ستردن

دندان تو چو شد سست بر جاش دیگری رست
می‌دانک همچنین است بر مرد جان سپردن

ای خصم شمس تبریز ای دزد راه و منکر
می‌باش در شکنجه از خویش و درفشردن

چون جان تو می‌ستانی چون شکر است مردن (2037)

چون جان تو می‌ستانی چون شکر است مردن
با تو ز جان شیرین شیرینتر است مردن

بردار این طبق را زیرا خلیل حق را
باغ است و آب حیوان گر آذر است مردن

این سر نشان مردن و آن سر نشان زادن
زان سر کسی نمیرد نی زین سر است مردن

بگذار جسم و جان شو رقصان بدان جهان شو
مگریز اگر چه حالی شور و شر است مردن

والله به ذات پاکش نه چرخ گشت خاکش
با قند وصل همچون حلواگر است مردن

از جان چرا گریزیم جان است جان سپردن
وز کان چرا گریزیم کان زر است مردن

چون زین قفس برستی در گلشن است مسکن
چون این صدف شکستی چون گوهر است مردن

چون حق تو را بخواند سوی خودت کشاند
چون جنت است رفتن چون کوثر است مردن

مرگ آینه‌ست و حسنت در آینه درآمد
آیینه بربگوید خوش منظر است مردن

گر مؤمنی و شیرین هم مؤمن است مرگت
ور کافری و تلخی هم کافر است مردن

گر یوسفی و خوبی آیینه‌ات چنان است
ور نی در آن نمایش هم مضطر است مردن

خامش که خوش زبانی چون خضر جاودانی
کز آب زندگانی کور و کر است مردن

از زنگ لشکر آمد بر قلب لشکرش زن (2038)

از زنگ لشکر آمد بر قلب لشکرش زن
ای سرفراز مردی مردانه بر سرش زن

چون آتش آر حمله کو هیزم است جمله
از آتش دل خود در خشک و در ترش زن

گر بحر با تو کوشد در کین تو بجوشد
آتش کن آب او را در در و گوهرش زن

هر تیر کز تو پرد هفت آسمان بدرد
ای قاب قوس تیری بر پشت اسپرش زن

هر کس که بی‌سر آید تو دست بر سرش نه
و آن کس که با‌سر آید تو زخم خنجرش زن

جانی که برفروزد در عشق تو بسوزد
خواهی که تازه گردد در حوض کوثرش زن

از لعل می فروشت سرمست کن جهان را
بستان ز زهره چنگش بر جام و ساغرش زن

ای شمس حق تبریز هر کس که منکر آید
از جذب نور ایمان در جان کافرش زن

رو سر بِنِه به بالین، تنها مرا رها کن (2039)

رو سر بِنِه به بالین، تنها مرا رها کن
تَرکِ منِ خرابِ شب‌گردِ مبتلا کن

ماییم و موجِ سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن

از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی
بگزین رَهِ سلامت، تَرکِ رَهِ بلا کن

ماییم و آبِ دیده، در کنجِ غم خزیده
بر آبِ دیدهٔ ما، صد جای آسیا کن

خیره‌کَشی‌ست ما را، دارد دلی چو خارا
بُکْشد، کَسَش نگوید: «تدبیرِ خون‌بها کن»

بر شاهِ خوب‌رویان، واجب وفا نباشد
ای زردرویِ عاشق، تو صبر کن وفا کن

دردی‌ست غیرِ مردن، آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم، کاین درد را دوا کن

در خواب دوش پیری، در کویِ عشق دیدم
با دست اشارتم کرد، که عَزم سویِ ما کن

گر اژدهاست بر رَه، عشقی‌ست چون زمرّد
از برقِ این زمرّد هین دفعِ اژدها کن

بس کن که بی‌خودم من، ور تو هنرفزایی
تاریخ بوعلی گو، تنبیهِ بوالعَلا کن