اندر قمارخانه چون آمدی به بازی (2971)

اندر قمارخانه چون آمدی به بازی
کارت شود حقیقت هر چند تو مجازی

با جمله سازواری ای جان به نیک خویی
این جا که اصل کار است جانا چرا نسازی

گویی که من شب و روز مرد نمازکارم
چون نیست ای برادر گفتار تو نمازی

با ناکسان تو صحبت زنهار تا نداری
شو همنشین شاهان گر مرد سرفرازی

آخر چرا تو خود را کردی چو پای تابه
چون بر لباس آدم تو بهترین طرازی

بر خر چرا نشینی ای همنشین شاهان
چون هست در رکابت چندین هزار تازی

شیشه دلی که داری بربا ز سنگ جانان
باری به بزم شاه آ بنگر تو دلنوازی

در جانت دردمد شه از شادیی که جانت
هم وارهد ز مطرب وز پرده حجازی

سرمست و پای کوبان با جمع ماه رویان
در نور روی آن شه شاهانه می‌گرازی

شاهت همی‌نوازد کای پیشوای خاصان
پیوسته پیش ما باش چون تو امین رازی

گاه از جمال پستی گاه از شراب مستی
گه با قدم قرینی گه با کرشم و نازی

مقصود شمس دین است هم صدر و هم خداوند
وصلم به خدمت او است چون مرغزی و رازی

هر کس که در دل او باشد هوای تبریز
گردد اگر چه هندو است او گلرخ طرازی

ای آن که مر مرا تو به از جان و دیده‌ای (9272)

ای آن که مر مرا تو به از جان و دیده‌ای
در جان من هر آنچ ندیدم تو دیده‌ای

بگزیده‌ام ز هجر تو تابوت آتشین
آری به حق آنک مرا تو گزیده‌ای

گر از بریده خون چکد اینک ز چشم من
خون می‌چکد که بی‌سبب از من بریده‌ای

از چشم من بپرس چرا چشمه گشته‌ای
وز قد من بپرس که از کی خمیده‌ای

از جان من بپرس که با کفش آهنین
اندر ره فراق کجاها رسیده‌ای

این هم بپرس از او که تو در حسن و در جمال
مانند او ز هیچ زبانی شنیده‌ای

این هم بگو که گر رخ او آفتاب نیست
چون ابر پاره پاره ز هم چون دریده‌ای

پیداست در دم تو که از ناف مشک خاست
کاندر کدام سبزه و صحرا چریده‌ای

آنی که دیده‌ای تو دلا آسمانیی
زیرا ز دلبران زمینی رمیده‌ای

دانم که دیده‌ای تو بدین چشم یوسفی
تا تو ترنج و دست ز مستی بریده‌ای

تبریز و شمس دین و دگرها بهانه‌هاست
کز وی دو کون را تو خطی درکشیده‌ای

ای از جمال حسن تو عالم نشانه‌ای (2973)

ای از جمال حسن تو عالم نشانه‌ای
مقصود حسن توست و دگرها بهانه‌ای

نقاش را اگر ز جمال تو قبله نیست
مقصود او چه بود ز نقشی و خانه‌ای

ای صد هزار شمع نشسته بدین امید
گرد تنور عشق تو بهر زبانه‌ای

ای حلقه‌های زلف خوشت طوق حلق ما
سازید مرغ روح در آن حلقه لانه‌ای

گویی میان مجلس آن شاه کی رسم
نی آن کرانه دارد و نی این میانه‌ای

این داد کیست مفخر تبریز شمس دین
زان دولتی که داد درختی ز دانه‌ای

آن دم که دل کند سوی دلبر اشارتی (2974)

آن دم که دل کند سوی دلبر اشارتی
زان سر رسد به بی‌سر و باسر اشارتی

زان رنگ اشارتی که به روز الست بود
کآمد به جان مؤمن و کافر اشارتی

زیرا که قهر و لطف کز آن بحر دررسید
بر سنگ اشارتی است و به گوهر اشارتی

بر سنگ اشارتی است که بر حال خویش باش
بر گوهر است هر دم دیگر اشارتی

بر سنگ کرده نقشی و آن نقش بند او است
هر لحظه سوی نقش ز آزر اشارتی

چون در گهر رسید اشارت گداخت او
احسنت آفرین چه منور اشارتی

بعد از گداز کرد گهر صد هزار جوش
چون می‌رسید از تف آذر اشارتی

جوشید و بحر گشت و جهان در جهان گرفت
چون آمدش ز ایزد اکبر اشارتی

ما را اشارتی است ز تبریز و شمس دین
چون تشنه را ز چشمه کوثر اشارتی

هر روز بامداد به آیین دلبری (2975)

هر روز بامداد به آیین دلبری
ای جان جان جان به من آیی و دل بری

ای کوی من گرفته ز بوی تو گلشنی
وی روی من گرفته ز روی تو زرگری

هر روز باغ دل را رنگی دگر دهی
اکنون نماند دل را شکل صنوبری

هر شب مقام دیگر و هر روز شهر نو
چون لولیان گرفته دل من مسافری

این شهسوار عشق قطاریق می‌رود
حیران شدم ز جستن این اسب لاغری

از برق و آب و باد گذشته‌ست سم او
آن جا که سم او است نه خشکی است و نه تری

راهی که فکر نیز نیارد در او شدن
شیران شرزه را رود از دل دلاوری

چه شیر کآسمان و زمین زین ره مهیب
از سر به وقت عرض نهادند لمتری

از هیبت قدر بنهادند رو به جبر
وز بیم رهزنان نگزیدند رهبری

آری جنون ساعه شرط شجاعت است
با مایه خرد نکند هیچ کس نری

تا باخودی کجا به صف بیخودان رسی
تا بر دری چگونه صف هجر بردری

ای دل خیال او را پیش آر و قبله ساز
قانع مشو از او به مراعات سرسری

قانع چرا شدی به یکی صورتت که داد
پنداشتی مگر که همین یک مصوری

خاموش باش طبل مزن وقت حمله شد
در صف جنگ آی اگر مرد لشکری

شد جادوی حرام و حق از جادوی بری (2976)

شد جادوی حرام و حق از جادوی بری
بر تو حرام نیست که محبوب ساحری

می‌بند و می‌گشا که همین است جادوی
می‌بخش و می‌ربا که همین است داوری

دریا بدیده‌ایم که در وی گهر بود
دریا درون گوهر کی کرد باوری

سحر حلال آمد بگشاد پر و بال
افسانه گشت بابل و دستان سامری

همیان زر نهاده و معیوب می‌خرد
ای عاشقان کی دید که شد ماه مشتری

امروز می‌گزید ز بازار اسپ او
اسپان پشت ریش و یدک‌های لاغری

گفتم که اسب مرده چنین راه کی برد
گفتا که راه ما نتوان شد به لمتری

کشتی شکسته باید در آبگیر خضر
کشتی چو نشکنی تو نه کشتی که لنگری

دنیا چو قنطره‌ست گذر کن چو پا شکست
با پای ناشکسته از این پول نگذری

زیرا رجوع ضد قدوم است و عکس او است
فرمان ارجعی را منیوش سرسری

هر روز بامداد درآید یکی پری (2977)

هر روز بامداد درآید یکی پری
بیرون کشد مرا که ز من جان کجا بری

گر عاشقی نیابی مانند من بتی
ور تاجری کجاست چو من گرم مشتری

ور عارفی حقیقت معروف جان منم
ور کاهلی چنان شوی از من که برپری

ور حس فاسدی دهمت نور مصطفی
ور مس کاسدی کنمت زر جعفری

محتاج روی مایی گر پشت عالمی
محتاج آفتابی گر صبح انوری

از بر و بحر بگذر و بر کوه قاف رو
بر خشک و بر تری منشین زین دو برتری

ای دل اگر دلی دل از آن یار درمدزد
وی سر اگر سری مکن این سجده سرسری

چون اسب می‌گریزی و من بر توام سوار
مگریز از او که بر تو بود کان بود خری

صد حیله گر تراشی و صد شهر اگر روی
قربان عید خنجر الله اکبری

خاموش اگر چه بحر دهد در بی‌دریغ
لیکن مباح نیست که من رام یشتری

ای دل ز بامداد تو بر حال دیگری (2978)

ای دل ز بامداد تو بر حال دیگری
وز شور خویش در من شوریده ننگری

بر چهره نزار تو صفرای دلبری است
تا خود چه دیده‌ای که ز صفراش اصفری

ای دل چه آتشی که به هر باد برجهی
نی نی دلا کز آتش و از باد برتری

ای دل تو هر چه هستی دانم که این زمان
خورشیدوار پرده افلاک می‌دری

جانم فدات یا رب ای دل چه گوهری
نی چرخ قیمت تو شناسد نه مشتری

سی سال در پی تو چو مجنون دویده‌ام
اندر جزیره‌ای که نه خشکی است و نی تری

غافل بدم از آن که تو مجموع هستیی
مشغول بود فکر به ایمان و کافری

ایمان و کفر و شبهه و تعطیل عکس توست
هم جنتی و دوزخ و هم حوض کوثری

ای دل تو کل کونی بیرون ز هر دو کون
ای جمله چیزها تو و از چیزها بری

ای رو و پشت عالم در روی من نگر
تا از رخ مزعفر من زعفران بری

طاقت نماند و این سخنم ماند در دهان
با صد هزار غم که نهانند چون پری

هر روز بامداد طلبکار ما توی (2979)

هر روز بامداد طلبکار ما توی
ما خوابناک و دولت بیدار ما توی

هر روز زان برآری ما را ز کسب و کار
زیرا دکان و مکسبه و کار ما توی

دکان چرا رویم که کان و دکان توی
بازار چون رویم که بازار ما توی

زان دلخوشیم و شاد که جان بخش ما توی
زان سرخوشیم و مست که دستار ما توی

ما خمره کی نهیم پر از سیم چون بخیل
ما خمره بشکنیم چو خمار ما توی

طوطی غذا شدیم که تو کان شکری
بلبل نوا شدیم که گلزار ما توی

زان همچو گلشنیم که داری تو صد بهار
زان سینه روشنیم که دلدار ما توی

در بحر تو ز کشتی بی‌دست و پاتریم
آواز و رقص و جنبش و رفتار ما توی

هر چاره گر که هست نه سرمایه دار توست
از جمله چاره باشد ناچار ما توی

دل را هر آنچ بود از آن‌ها دلش گرفت
تا گفته‌ای به دل که گرفتار ما توی

گه گه گمان بریم که این جمله فعل ماست
این هم ز توست مایه پندار ما توی

چیزی نمی‌کشیم که ما را تو می‌کشی
چیزی نمی‌خریم خریدار ما توی

از گفت توبه کردم ای شه گواه باش
بی گفت و ناله عالم اسرار ما توی

ای شمس حق مفخر تبریز شمس دین
خود آفتاب گنبد دوار ما توی

آن لحظه کآفتاب و چراغ جهان شوی (2980)

آن لحظه کآفتاب و چراغ جهان شوی
اندر جهان مرده درآیی و جان شوی

اندر دو چشم کور درآیی نظر دهی
و اندر دهان گنگ درآیی زبان شوی

در دیو زشت درروی و یوسفش کنی
و اندر نهاد گرگ درآیی شبان شوی

هر روز سر برآری از چارطاق نو
چون رو بدان کنند از آن جا نهان شوی

گاهی چو بوی گل مدد مغزها شوی
گاهی انیس دیده شوی گلستان شوی

فرزین کژروی و رخ راست رو شها
در لعب کس نداند تا خود چه سان شوی

رو رو ورق بگردان ای عشق بی‌نشان
بر یک ورق قرار نمایی نشان شوی

در عدل دوست محو شو ای دل به وقت غم
هم محو لطف او شو چون شادمان شوی

آبی که محو کل شد او نیز کل شود
هم تو صفات پاک شوی گر چنان شوی

آن بانگ چنگ را چو هوا هر طرف بری
و آن سوز قهر را تو گوا چون دخان شوی

ای عشق این همه بشوی و تو پاک از این
بی صورتی چو خشم اگر چه سنان شوی

این دم خموش کرده‌ای و من خمش کنم
آنگه بیان کنم که تو نطق و بیان شوی