تو چنین نبودی تو چنین چرایی (3111)

تو چنین نبودی تو چنین چرایی
چه کنی خصومت چو از آن مایی

دل و جان غلامت چو رسد سلامت
تو دو صد چنین را صنما سزایی

تو قمرعذاری تو دل بهاری
تو ملک نژادی تو ملک لقایی

فلک از تو حارس زحل از تو فارس
ز برای آن را که در این سرایی

دل خسته گشته چو قدح شکسته
تو چو گم شدستی تو چه ره نمایی

بده آن قدح را بگشا فرح را
که غم کهن را تو بهین دوایی

دل و جان کی باشد دو جهان چه باشد
همه سهل باشد تو عجب کجایی

بگذار دستان برسان به مستان
ز عطای سلطان قدح عطایی

همگی امیدی شکری سپیدی
چو مرا بدیدی بکن آشنایی

شکری نباتی همگی حیاتی
طبق زکاتی کرم خدایی

طرب جهانی عجب قرانی
تو سماع جان را تر لایلایی

بزنی ز بالاتر لایلالا
تو نه یک بلایی تو دو صد بلایی

دل من ببردی به کجا سپردی
نه جواب گویی نه دهی رهایی

بفزا دغا را بفریب ما را
بر توست عالم همه روستایی

سر ما شکستی سر خود ببستی
که خرف نگردد ز چنین دغایی

به پلاس عوران به عصای کوران
چه طمع ببستی ز چه می‌ربایی

به طمع چنانی به عطا جهانی
عجب از تو خیره به عجب نمایی

خمش ای صفورا بگذار او را
تو ز خویشتن گو که چه کیمیایی

نه به اختیاری همه اضطراری
تو به خود نگردی تو چو آسیایی

تو یکی سبویی چو اسیر جویی
جز جو چه جویی چو ز جو برآیی

تو به خود چه سازی که اسیر گازی
تو ز خود چه گویی چو ز که صدایی

خمش ای ترانه بجه از کرانه
که نوای جانی همگی نوایی

تو خدای خویی تو صفات هویی (3112)

تو خدای خویی تو صفات هویی
تو یکی نباشی تو هزارتویی

به یکی عنایت به یکی کفایت
ز غم و جنایت همه را بشویی

همه یاوه گشته همه قبله هشته
چه غمست کآخر همه را بجویی

همه چاره جویان ز تو پای کوبان
همه حمدگویان که خجسته رویی

تو مرا نگویی ز کدام باغی
تو مرا نگویی ز کدام کویی

همه شاه دوزی همه ماه سوزی
همه وای وایی همه‌های و هویی

تو اگر حبیبی چه عجب حبیبی
تو اگر عدویی چه عجب عدویی

ز حیات بشنو که حیات بخشی
ز نبات بشنو که نبات خویی

تو اگر ز مستی دل ما بخستی
دو سبو شکستی نه دو صد سبویی

تو سماع گوشی تو نشاط هوشی
نظر دو چشمی شکر گلویی

نه دلت گشادم که دگر نگویی
نه چو موت کردم که دگر نه مویی

کدوییست سرکه کدوییست باده
ترشی رها کن اگر آن کدویی

تو خموش آخر که رباب گشتی
که به تن چو چوبی که به دل چو مویی

تو چرا بکوشی جهت خموشی
که جهان نماند تو اگر نگویی

نه ز عاقلانم که ز من بگیری (3113)

نه ز عاقلانم که ز من بگیری
خردم تو بردی، چه ز من بگیری؟!

نخرم فلک را، بدو حسبه والله
من اگر حقیرم، نکنم حقیری

چو گشاده دستم، چو ز باده مستم
بده ای برادر قدح فقیری

نه حیات خواهم، نه زکات خواهم
که اگر بمیرم، نکنم امیری

چو تو عقل داری، بگریز از من
هله دور از من، مکن این دلیری

وگر آشنایی، تو دو چشم مایی
کنمت غلامی، اگرم پذیری

چه شود محمد! که شبی نخسبی؟!
طرب اندر آیی نکنی زحیری؟!

تو بیار ساقی! ز شراب باقی
که لطیف خویی، و شه شهیری

ز جفای مستان، نروی ز دستان
که لطیف کیشی، نه چو زخم تیری

عشق تو خواند مرا کز من چه می‌گذری (3114)

عشق تو خواند مرا کز من چه می‌گذری
نیکو نگر که منم آن را که می‌نگری

من نزل و منزل تو من برده‌ام دل تو
گر جان ز من بِبُری واللَّه که جان نَبَری

این شمع و خانه منم این دام و دانه منم
زین دام بی‌خبری چون دانه می‌شمری

دوری ز میوه ما چون برگ می‌طلبی
دوری ز شیوه ما زیرا که شیوه گری

اندر قیامت ما هر لحظه حشر نوست
زین حشر بی‌خبرند این مردم حشری

ارواح بر فلک‌اند پران به قول نبی
ارواح امتنانی طائر خضری

ز آن طالب فلکند کز جوهر ملکند
انظر الی ملک فی صورت البشری

این روح گرد بدن چون چرخ گرد زمین
فالجسم جامده و الروح فی السفری

زین برج‌ها بگذر چون همپر ملکی
و اطلع علی افق کالشمس و القمری

در لطف اگر بروی شاه همه چمنی (3115)

در لطف اگر بروی شاه همه چمنی
در قهر اگر بروی که را ز بن بکنی

دانی که بر گل تو بلبل چه ناله کند
املی الهوی اسقا یوم النوی بدنی

عقل از تو تازه بود جان از تو زنده بود
تو عقل عقل منی تو جان جان منی

من مست نعمت تو دانم ز رحمت تو
کز من به هر گنهی دل را تو برنکنی

تاج تو بر سر ما نور تو در بر ما
بوی تو رهبر ما گر راه ما نزنی

حارس توی رمه را ایمن کنی همه را
اهوی الهوا امنو فی ظل ذو المننی

آن دم که دم بزنم با تو ز خود بروم
لو لا مخاطبتی ایاک لم ترنی

ای جان اسیر تنی وی تن حجاب منی
وی سر تو در رسنی وی دل تو در وطنی

ای دل چو در وطنی یاد آر صحبت ما
آخر رفیق بدی در راه ممتحنی

دلا گر مرا تو ببینی ندانی (3116)

دلا گر مرا تو ببینی ندانی
به جان آتشینم به رخ زعفرانی

دل از دل بکندم که تا دل تو باشی
ز جان هم بریدم که جان را تو جانی

ز خون بر رخ من بدیدی نشان‌ها
کنون رفت کارم گذشت از نشانی

تو شاه عظیمی که در دل مقیمی
تو آب حیاتی که در تن روانی

تو آن نازنینی که در غیب بینی
نگفتند هرگز تو را لن ترانی

چه می نوش کردی چه روپوش کردی
تو روپوش می‌کن که پنهان نمانی

چه جنت چه دوزخ توی شاه برزخ
برانی برانی بخوانی بخوانی

تو آن پهلوانی که چون اسب رانی
ز مشرق به مغرب به یک دم رسانی

تو آن صدر و بدری که در بر و بحری
هم الیاس و خضری و هم جان جانی

کسی بی‌تو زنده زهی تلخ مردن
چو پیش تو میرد زهی زندگانی

ایا همنشینا جز این چشم بینا
دو صد چشم دیگر تو داری نهانی

اگر مرد دینی بسی نقش بینی
مکن سجده آن را که تو جان آنی

گره را تو بگشا ایا شمس تبریز
گره از گمانست و تو صد عیانی

پذیرفت این دل ز عشقت خرابی (3117)

پذیرفت این دل ز عشقت خرابی
درآ در خرابی چو تو آفتابی

چه گویی دلم را که از من نترسی
ز دریا نترسد چنین مرغ آبی

منم دل سپرده برانداز پرده
که عمریست ای جان که اندر حجابی

چو پرده برانداخت گفتم دلا هی
به بیداریست این عجب یا به خوابی

بگفتم زمانی چنین باش پیدا
بگفتا که شاید ولی برنتابی

دلم صد هزاران سخن راند ز آن خوش
مرا گفت بشنو گر اهل خطابی

که گر او نه آبست باغ از چه خندد
وگر آتشی نیست چون دل کبابی

از این جنس باران و برقش جهان شد
در اسرار عشقش چو ابر سحابی

بگفتم خمش کن چو تو مست عشقی
مثال صراحی پر از خون نابی

دلا چند باشی تو سرمست گفتن
چو در عین آبی چه مست سرابی

بر این و بر آن تو منه این بهانه
تو خود را برون کن که خود را عذابی

من و ماست کهگل سر خم گرفته
تو بردار کهگل که خم شرابی

دلا خون نخسپد و دانم که تو دل
تو آن سیل خونی که دریا بیابی

بهانه‌ست این‌ها بیا شمس تبریز
که مفتاح عرشی و فتاح بابی

نگارا، چرا قول دشمن شنیدی؟! (3118)

نگارا، چرا قول دشمن شنیدی؟!
چرا بهر دشمن ز چاکر بریدی؟!

چه سوگند خوردی؟! چه دل سخت کردی
که گویی که هرگز مرا خود ندیدی

مها، بار دیگر نظر کن به چاکر
چنین دان، کاسیری ز کافر خریدی

تو آب حیاتی، چو رویت بدیدم
چو می در تن بنده هرسو دویدی

تو باز سپیدی، که بر من نشستی
ربودی دلم را، هوا بر پریدی

دلم رو به دیوار کردست ازان دم
که در خانه رفتی و رو درکشیدی

اگر جان بخواندم ترا راست گفتم
که جان ناپدیدست، و تو ناپدیدی

به فریاد من رس، که این وقت رحمست
که صد جا به فریاد جانم رسیدی

نشانت کی جوید که تو بی‌نشانی (3119)

نشانت کی جوید که تو بی‌نشانی
مکانت کی یابد که تو بی‌مکانی

چه صورت کنیمت که صورت نبندی
که کفست صورت به بحر معانی

از آن سوی پرده چه شهری شگرفست
که عالم از آن جاست یک ارمغانی

به نو نو هلالی به نو نو خیالی
رسد تا نماند حقیقت نهانی

گدارو مباش و مزن هر دری را
که هر چیز را که بجویی تو آنی

دلا خیمه خود بر این آسمان زن
مگو که نتانم بلی می‌توانی

مددهای جانت همه ز آسمانست
از آن سو رسیدی همان سوی روانی

گمان‌های ناخوش برد بر تو دل‌ها
نداند که تو حاضر هر گمانی

به چه عذر آید چه روپوش دارد
که تو نانبشته غرض را بخوانی

خنک آن زمانی که ساقی تو باشی
بریزی تو بر ما قدح‌های جانی

ز سر گیرد این دل عروج منازل
ز سر گیرد این تن مزاج جوانی

خنک آن زمانی که هر پاره ما
به رقص اندرآید که ربی سقانی

گرانی نماند در آن جا و غیری
که گیرد سر مست از می گرانی

به گفت اندرآیند اجزای خامش
چنان که تو ناطق در آن خیره مانی

چه‌ها می‌کند مادر نفس کلی
که تا بی‌لسانی بیابد لسانی

ایا نفس کلی به هر دم کیاست
کیت می‌فرستد به رسم نهانی

مگو عقل کلی که آن عقل کل را
به هر دم کسی می‌کند مستعانی

که آن عقل کلی شود جهل کلی
گر آبی نیاید ز بحر عیانی

اگر چه لطیفی و زیبالقایی (3120)

اگر چه لطیفی و زیبالقایی
به جان بقا رو ز جان هوایی

هوا گاه سردست و گه گرم و سوزان
وفا زو چه جویی ببین بی‌وفایی

بدن را قفس دان و جان مرغ پران
قفس حاضر آمد تو جانا کجایی

در آفاق گردون زمانی پریدی
گذشتی بدان شه که او را سزایی

جهان چون تو مرغی ندید و نبیند
که هم فوق بامی و هم در سرایی

گهی پا زنی بر سر تاجداران
گهی درروی در پلاس گدایی

گهی آفتابی بتابی جهان را
گهی همچو برقی زمانی نپایی

تو کان نباتی و دل‌ها چو طوطی
تو صحرای سبزی و جان‌ها چرایی

از این‌ها گذشتم مبر سایه از ما
که در باغ دولت گل و سرو مایی

اگر بر دل ما دو صد قفل باشد
کلیدی فرستی و در را گشایی

درآ در دل ما که روشن چراغی
درآ در دو دیده که خوش توتیایی

اگر لشکر غم سیاهی درآرد
تو خورشید رزمی و صاحب لوایی

شدم در گلستان و با گل بگفتم
جهاز از کی داری که لعلین قبایی

مرا گفت بو کن به بو خود شناسی
چو مجنون عشقی و صاحب صفایی

چو مجنون بیامد به وادی لیلی
که یابد نسیمش ز باد صبایی

بگفتند لیلی شما را بقا باد
ببین بر تبارش لباس عزایی

پس آن تلخکامه بدرید جامه
بغلطید در خون ز بی‌دست و پایی

همی‌کوفت سر را به هر سنگ و هر در
بسی کرد نوحه بسی دست خایی

همی‌کوفت بر سر که تاجت کجا شد
همی‌کوفت بر دل که صید بلایی

درازست قصه تو خود این بدانی
تپش‌های ماهی ز بی‌استقایی

چو با خویش آمد بپرسید مجنون
که گورش نشان ده که بادش فضایی

بگفتند شب بود و تاریک و گم شد
بس افتد از این‌ها ز س القضایی

ندا کرد مجنون قلاوز دارم
مرا بوی لیلی کند ره نمایی

چو یعقوب وقتم یقین بوی یوسف
ز صدساله راهم رساند دوایی

مشام محمد به ما داد صله
کشیم از یمن خوش نسیم خدایی

ز هر گور کف کف همی‌برد خاکی
به بینی و می‌جست از آن مشک سایی

مثال مریدی که او شیخ جوید
کشد از دهان‌ها دم اولیایی

بجو بوی حق از دهان قلندر
به جد چون بجویی یقین محرم آیی

ز جرعه‌ست آن بو نه از خاک تیره
که در خاک افتاد جرعه ولایی

به مجنون تو بازآ و این را رها کن
که شد خیره چشمم ز شمس ضیایی

ضعیفست در قرص خورشید چشمم
ولی مه دهد بر شعاعش گوایی

کجا عشق ذوالنون کجا عشق مجنون
ولی این نشانست از کبریایی

چو موسی که نگرفت پستان دایه
که با شیر مادر بدش آشنایی

ز صد گور بو کرد مجنون و بگذشت
که در بوشناسی بدش اوستایی

چراغیست تمییز در سینه روشن
رهاند تو را از فریب و دغایی

بیاورد بویش سوی گور لیلی
بزد نعره و اوفتاد آن فنایی

همان بو شکفتش همان بو بکشتش
به یک نفخه حشری به یک نفخه لایی

به لیلی رسید او به مولی رسد جان
زمین شد زمینی سما شد سمایی

شما را هوای خدای است لیکن
خدا کی گذارد شما را شمایی

گروهی ز پشه که جویند صرصر
بود جذب صرصر که کرد اقتضایی

که صرصر به پشه دل شیر بخشد
رهاند ز خویشش به حسن الجزایی

بیان کردمی رونق لاله زارش
ولی برنتابد دل لالکایی

چمن خود بگوید تو را بی‌زبانی
صلا در چمن رو که اصل صلایی