آمد بر من دوش نگاری سر تیز
شیرین سخنی شکر لبی شورانگیز
با روی چو آفتاب بیدارم کرد
یعنی که چو آفتاب دیدی برخیز
آمد دی دیوانه و شبهای دراز
مائیم و شب تیره و سودای دراز
ما را سر خواب نیست دل یاوه شده است
آنرا که دلیست تا کند پای دراز
آن تاب که من دانم و تو ای دل سوز
ای دوست شب و روز ز دل میافروز
نی نی که غلط گفتم ای عشق آموز
عشق تو و سودای تو آنگه شب و روز
آن یار نهان کشید باز دستم امروز
از دست شدم بند گسستم امروز
یک مست نیم هزار مستم امروز
دیوانهٔ دیوانه پرستم امروز
ای تنگ شکر از ترشان چشم بدوز
آتش بزن و هرچه به جز عشق بسوز
دکان شکرفروش و آنگه ترشی
برف و سرمای وآنگهی فصل تموز
ای جان سماع و روزه و حج و نماز
وی از تو حقیقت شده بازی و مجاز
امروز منم مطربت ای شمع طراز
وز چرخ بود نثار و قوال انداز
ای جان لطیف بیغم عشق مساز
در هر نفسش هزار روزه است و نماز
پیداست سراپا همه سودا و مجاز
آخر به گزاف نیست این ریش دراز
ای دل ز جفای دلستانان مگریز
دزدی خواهی ز پاسبانان مگریز
میجوی نشان ز بینشانان مگریز
صد جان بده و ز درد جانان مگریز
ای دل همه رخت را در این کوی انداز
پیراهن یوسف است بر روی انداز
ماهی بچهای عمر نداری بیآب
اندیشه مکن خویش در این جوی انداز
زای ذره ز خورشید توانی بگریز
چون نتوانی گریخت با وی مستیز
تو همچو سبوئی و قضا همچون سنگ
با سنگ مپیچ و آب خود را بمریز