گویند که عشق بانگ و نامست دروغ (1057)

گویند که عشق بانگ و نامست دروغ
گویند امید عشق خامست دروغ

کیوان سعادت بر ما در جانست
گویند فراز هفت بامست دروغ

گویند که یار را وفا نیست دروغ (1058)

گویند که یار را وفا نیست دروغ
گویند پس از هجر لقا نیست دروغ

گویند شراب جانفزا نیست دروغ
گویند که این به پای ما نیست دروغ

از دل سوی دلدار شکافست شکاف (1059)

از دل سوی دلدار شکافست شکاف
وانکس که نداند این معافست معاف

هر روز در این حلقه مصافست مصاف
می‌پنداری که این گزافست گزاف

امروز طوافست طوافست طواف (1060)

امروز طوافست طوافست طواف
دیوانه معافست معافست معاف

نی جنگ و مصافست و مصافست مصاف
وصل است و زفافست زفافست زفاف

با زنگی امشب چو شدستی به مصاف (1061)

با زنگی امشب چو شدستی به مصاف
از سینهٔ خود سینهٔ شب را بشکاف

در کعبهٔ عشاق طوافی چو کنی
دریاب که کعبه می‌کند با تو طواف

در فقر فقیر باش و در صفوت صاف (1062)

در فقر فقیر باش و در صفوت صاف
با فقر و صفا درآ تو در کار مصاف

گر خصم تو صد تیغ برآرد ز غلاف
چون هیچ نبیند نزند زخم گزاف

گویند مرا چند بخندی ز گزاف (1063)

گویند مرا چند بخندی ز گزاف
کارت همه عشرتست و گفتت همه لاف

ای خصم چو عنکبوت صفرا میباف
سیمرغ طربناک شناسد سر قاف

مهمان تو نیست دو سه روز و گزاف (1064)

مهمان تو نیست دو سه روز و گزاف
خوان تو گرفته است از قاف به قاف

گر فتنه شود کسی معافست معاف
بر شمع کند همیشه پروانه طواف

آن تاق که نیست جفتش اندر آفاق (1065)

آن تاق که نیست جفتش اندر آفاق
با بنده بباخت تاق و جفتی به وفاق

پس گفت مرا که تاق خواهی یا جفت
گفتم به تو جفت و از همه عالم تاق

آنکس که ترا بدید ای خوب اخلاق (1066)

آنکس که ترا بدید ای خوب اخلاق
در حال دهد کون و مکان را سه طلاق

مه را چه طراوت و زحل را چه محل
با طلعت آفتاب اندر افاق