ای آنکه تو بر فلک وطن داشته‌ای (1769)

ای آنکه تو بر فلک وطن داشته‌ای
خود را ز جهان پاک پنداشته‌ای

بر خاک تو نقش خویش بنگاشته‌ای
وان چیز که اصل تست بگذاشته‌ای

ای آنکه تو جان بنده را جان شده‌ای (1770)

ای آنکه تو جان بنده را جان شده‌ای
در ظلمت کفر شمع ایمان شده‌ای

اندر دل من ترانه‌گویان شده‌ای
واندر سر من چو باده رقصان شده‌ای

ای آنکه حریف بازی ما بده‌ای (1771)

ای آنکه حریف بازی ما بده‌ای
این مجلس جانست چرا تن زده‌ای

چون سوسن و سرو از غم آزاد بدی
بنده غم از آن شدی که خواجه شده‌ای

ای آنکه رخت چو آتش افروخته‌ای (1772)

ای آنکه رخت چو آتش افروخته‌ای
تا کی سوزی که صد رهم سوخته‌ای

گوئی به رخم چشم بردوخته‌ای
نی نی، تو مرا چنین نیاموخته‌ای

ای آنکه مرا به لطف بنواخته‌ای (1773)

ای آنکه مرا به لطف بنواخته‌ای
در دفع کنون بهانه‌ای ساخته‌ای

گر با همگان عشق چنین باخته‌ای
پس قیمت هیچ دوست نشناخته‌ای

ای خورشیدی که چهره افروخته‌ای (1774)

ای خورشیدی که چهره افروخته‌ای
از پرتو آن کمال آموخته‌ای

از جملهٔ اختران که افروخته‌ای
تو بیشتری که بیشتر سوخته‌ای

ای دوست که دل ز دوست برداشته‌ای (1775)

ای دوست که دل ز دوست برداشته‌ای
نیکوست که دل ز دوست برداشته‌ای

دشمن چو شنیده می‌نگنجد از شوق
در پوست که دل ز دوست برداشته‌ای

ای عشرت نیست گشته هستک شده‌ای (1776)

ای عشرت نیست گشته هستک شده‌ای
وی عابد پیر بت‌پرستک شده‌ای

غم نیست اگرچه تنگ‌دستک شده‌ای
از کوزهٔ سر فراخ مستک شده‌ای

این نیست ره وصل که پنداشته‌ای (1777)

این نیست ره وصل که پنداشته‌ای
این نیست جهان جان که بگذاشته‌ای

آن چشمه که خضر خورد از او آب حیات
اندر ره تست لیکن انباشته‌ای

با بی‌خبران اگر نشستی بردی (1778)

با بی‌خبران اگر نشستی بردی
با هشیاران اگر نشستی مردی

رو صومعه ساز همچو زر در کوره
از کوره اگر برون شدی افسردی