اشعار کوتاه

تا بنده ز خود فانی مطلق نشود (603)

تا بنده ز خود فانی مطلق نشود
توحید به نزد او محقق نشود

توحید حلول نیست نابودن تست
ورنه به گزاف باطلی حق نشود

تا تو بخودی ترا به خود ره ندهد (604)

تا تو بخودی ترا به خود ره ندهد
چون مست شدی ز دیده بیرون نجهند

چون پاک آئی ز هر دو عالم به یقین
آنگه بنشان نفرت انگشت نهند

تا در دل من عشق تو اندوخته شد (605)

تا در دل من عشق تو اندوخته شد
جز عشق تو هر چه داشتم سوخته شد

عقل و سبق و کتاب بر طاق نهاد
شعر و غزل دوبیتی آموخته شد

تا در طلب مات همی کام بود (606)

تا در طلب مات همی کام بود
هر دم که برون ز ما زنی دام بود

آن دل که در او عشق دلارام بود
گر زندگی از جان طلبد خام بود

تا رهبر تو طبع بدآموز بود (607)

تا رهبر تو طبع بدآموز بود
بخت تو مپندار که پیروز بود

تو خفته به صبح و شب عمرت کوتاه
ترسم که چو بیدار شوی روز بود

تا سر نشود یقین که سرکش نشود (608)

تا سر نشود یقین که سرکش نشود
وان دلبر برگزیده سرکش نشود

آن چشمه آبست چه آن آب حیات
آب حیوان نگردد آتش نشود

تا گوهر جان در این طبایع افتاد (609)

تا گوهر جان در این طبایع افتاد
همسایه شدند با وی این چار فساد

زان گور بدان گور از آن رنگ گرفت
همسایهٔ بدخدای کس را ندهاد

تا مدرسه و مناره ویران نشود (610)

تا مدرسه و مناره ویران نشود
اسباب قلندری بسامان نشود

تا ایمان کفر و کفر ایمان نشود
یک بندهٔ حق به حق مسلمان نشود

نایی ببرید از نیستان استاد (611)

نایی ببرید از نیستان استاد
با نه سوراخ و آدمش نام نهاد

ای نی تو از این لب آمدی در فریاد
آن لب را بین که این لبت را دم داد

بانگ مستی ز آسمان می‌آید (612)

بانگ مستی ز آسمان می‌آید
مستی ز فلک نعره‌زنان می‌آید

از نعرهٔ او جان جهان می‌شورد
کان جان جهان از آن جهان می‌آید