اشعار کوتاه

تنها بمرو که رهزنان بسیارند (613)

تنها بمرو که رهزنان بسیارند
یک جان داری و خصم جان بسیارند

خصم جان را جان و جهان میخوانی
گولان چو تو در این جهان بسیارند

تو جانی و هر زنده غم جان بکشد (614)

تو جانی و هر زنده غم جان بکشد
هر کان دارد منت آن بکشد

هرجان که چو کارد با تو در بند زر است
گر تیغ زنی از بن دندان بکشد

تو هیچ نه‌ای و هیچ توبه ز وجود (615)

تو هیچ نه‌ای و هیچ توبه ز وجود
تو غرق زیانی و زیانت همه سود

گوئیکه مرا نیست به جز خاک بدست
ای بر سر خاک جمله افلاک چه سود

تیری ز کمانچهٔ ربابی بجهید (616)

تیری ز کمانچهٔ ربابی بجهید
از چنبر تن گذشت و بر قلب رسید

آن پوست نگر که مغزها را بخلید
و آن پرده نگر که پرده‌ها را بدرید

جامی که بگیرم میش انوار بود (617)

جامی که بگیرم میش انوار بود
بیتی که بگویم همه اسرار بود

در هر طرفی که بنگرد دیدهٔ من
بی‌پرده مرا ضیاء دلدار بود

جانا تبش عشق به غایت برسید (618)

جانا تبش عشق به غایت برسید
از شوق تو کارم به شکایت برسید

ارزانکه نخواهی که بنالم سحری
دریاب که هنگام عنایت برسید

جان باز که وصل او به دستان ندهند (619)

جان باز که وصل او به دستان ندهند
شیر از قدح شرع به مستان ندهند

آنجا که مجردان بهم می‌نوشند
یک جرعه به خویشتن‌پرستان ندهند

جان چو سمندرم نگاری دارد (620)

جان چو سمندرم نگاری دارد
در آتش او چه خوش قراری دارد

زان بادهٔ لبهاش بگردان ساقی
کز وی سر من عجب خماری دارد

جان را جستم ببحر مرجان آمد (621)

جان را جستم ببحر مرجان آمد
در زیر کفی قلزم پنهان آمد

اندر دل تاریک به راه باریک
رفتم رفتم یکی بیابان آمد

جان روی به عالم همایون آورد (622)

جان روی به عالم همایون آورد
وز چون و چگونه دل به بیچون آورد

آن راز که تاکنون همی بود نهان
از زیر هزار پرده بیرون آورد