اشعار کوتاه
میجوشد دل که تا به جوش تو رسد
بیهوش شده است تا به هوش تو رسد
مینوشد زهر تا بنوش تو رسد
چون حلقه شده است تا بگوش تو رسد
میگوید عشق هرکه جان پیش کشد
صد جان و هزار جان عوض بیش کشد
در گوش تو بین عشق چها میگوید
تا گوش کشانت بسوی خویش کشد
نی آب روان ز ماهیان سیر شود
نی ماهی از آن آب روان سیر شود
نی جان جهان ز عاشقان تنگ آید
نی عاشق از آن جان جهان سیر شود
گر راه روی راه برت بگشایند
ور نیست شوی به هستیت بگرایند
ور پست شوی، نگنجی در عالم
وانگاه تو را بی تو به تو بنمایند
و هو معکم از او خبر میآید
در سینه از این خبر شرر میآید
زانی ناخوش که خویش نشناختهای
چون بشناسی دگر چه در میآید
هان ای دل خسته وقت مرهم آمد
خوش خوش نفسی بزن که آن دم آمد
یاریکه از او کار شود یاران را
در صورت آدمی به عالم آمد
هر جا به جهان تخم وفا برکارند
آن تخم ز خرمنگه ما میآ رند
هرجا ز طرب ساز نی بردارند
آن شادی ماست آن خود پندارند
هر چند دلم رضا او میجوید
او از سر شمشیر سخن میگوید
خون از سر انگشت فرو میچکدش
او دست به خون من چرا میشوید
هرچیز که بسیار شود خوار شود
گر خوار شود به خانهٔ پار شود
گر سیر شود از همه بیزار شود
یارش به بهای جان خریدار شود
هر دل که بسوی دلربائی نرود
والله که به جز سوی فنائی نرود
ای شاد کبوتری که صید عشق است
چندانکه برانیش بجائی نرود