دیوان شمس

آن روز که چشم تو ز من برگردد (479)

آن روز که چشم تو ز من برگردد
وز بهر تو کشتنم میسر گردد

در غصهٔ آنم که چه خواهم عذرت
گر چشم تو در ماتم من تر گردد

آن روز که روز ابر و باران باشد (480)

آن روز که روز ابر و باران باشد
شرط است که جمعیت یاران باشد

زانروی که روی یار را تازه کند
چون مجمع گل که در بهاران باشد

آن روز که عشق با دلم بستیزد (481)

آن روز که عشق با دلم بستیزد
جان پای برهنه از میان بگریزد

دیوانه کسی که عاقلم پندارد
عاقل مردی که او ز من پرهیزد

آن روز که کار وصل را ساز آید (482)

آن روز که کار وصل را ساز آید
وین مرغ از این قفس بپرواز آید

از شه چو صفیر ارجعی باز شنود
پروازکنان به دست شه بازآید

آن روز که مهرگان گردون زده‌اند (483)

آن روز که مهرگان گردون زده‌اند
مهر زر عاشقان دگرگون زده‌اند

واقف نشوی به عقل کان چون زده‌اند
کاین زر ز سرای عقل بیرون زده‌اند

آن سر که بود بی‌خبر از می خسبد (484)

آن سر که بود بی‌خبر از می خسبد
آنکس که خبر یافت از او کی خسبد

می‌گوید عشق در دو گوشم همه شب
ای وای بر آن کسی که بی‌وی خسبد

آن طرفه جماعتی که جانشان بکشد (485)

آن طرفه جماعتی که جانشان بکشد
وین نادره آب حیوانشان بکشد

گر فاش کنند مردمانشان بکشند
ور عشق نهان کنند آنان بکشد

آن عشق که برق و بوش تا خلق رسید (486)

آن عشق که برق و بوش تا خلق رسید
مالم همه خورد و کار با دلق رسید

آبی که از آن دامن خود میچیدم
اکنون بجوشیده و تا حلق رسید

آن کان نبات و تنگ شکر نامد (487)

آن کان نبات و تنگ شکر نامد
وان آب حیات بحر گوهر نامد

گفتم بروم به عشوه دمها دهمش
چون راست بدیدمش دمم برنامد

آن کز تو خدای این گدا می‌خواهد (488)

آن کز تو خدای این گدا می‌خواهد
در دهر کدام پادشا می‌خواهد

هر ذره ز خورشید تو از دور خوش است
زان جملهٔ خورشید ترا می‌خواهد