دیوان شمس

هر کو بگشاده گرهی می‌بندد (850)

هر کو بگشاده گرهی می‌بندد
بر حال خود و حال جهان میخندد

گویند سخن ز وصل و هجران آخر
چیزیکه جدا نگشت چون پیوندد

هر لحظه همی خوانمش از راه بعید (851)

هر لحظه همی خوانمش از راه بعید
کو سورهٔ یوسف است و قرآن مجید

گفتم که دلم خون شد و از دیده دوید
گفت آنکه ترا دید کس را ندوید

هر لقمهٔ خوش که بر دهان میگردد (852)

هر لقمهٔ خوش که بر دهان میگردد
میجوشد و صافش همه جان میگردد

خورشید و مه و فلک از آن میگردد
تا هرچه نهان بود عیان میگردد

هر موی زلف او یکی جان دارد (853)

هر موی زلف او یکی جان دارد
ما را چو سر زلف پریشان دارد

دانی که مرا غم فراوان از چیست
زانست که او ناز فراوان دارد

هستی اثری ز نرگس مست تو بود (854)

هستی اثری ز نرگس مست تو بود
آب رخ نیستی هم از هست تو بود

گفتم که مگر دست کسی در تو رسد
چون به دیدم که خود همه دست تو بود

هشدار که فضل حق بناگاه آید (855)

هشدار که فضل حق بناگاه آید
ناگاه آید بر دل آگاه آید

خرگاه وجود خود ز خود خالی کن
چون خالی شد شاه به خرگاه آید

هل تا برود سرش به دیوار آید (856)

هل تا برود سرش به دیوار آید
سر بشکند و جامه به خون آلاید

آید بر من سوزن و انگشت گزان
کان گفته سخنهای منش یاد آید

هم کفرم و هم دینم و هم صافم و درد (857)

هم کفرم و هم دینم و هم صافم و درد
هم پیرم و هم جوان و هم کودک خرد

گر من میرم مرا مگوئید که مرد
کو مرده بدو زنده شد و دوست ببرد

همواره خوشی و دلکشی نامیزد (858)

همواره خوشی و دلکشی نامیزد
هشدار مکن کژ که قدح میریزد

در عالم باد خاک بر سر کردن
شک نیست که هر لحظه غباری خیزد

یاد تو کنم دلم تپیدن گیرد (859)

یاد تو کنم دلم تپیدن گیرد
خونابه ز دیده‌ام چکیدن گیرد

هرجا خبر دوست رسیدن گیرد
بیچاره دلم ز خود رمیدن گیرد