دیوان شمس

هر چند دلم رضا او می‌جوید (840)

هر چند دلم رضا او می‌جوید
او از سر شمشیر سخن می‌گوید

خون از سر انگشت فرو می‌چکدش
او دست به خون من چرا می‌شوید

هرچیز که بسیار شود خوار شود (841)

هرچیز که بسیار شود خوار شود
گر خوار شود به خانهٔ پار شود

گر سیر شود از همه بیزار شود
یارش به بهای جان خریدار شود

هر دل که بسوی دلربائی نرود (842)

هر دل که بسوی دلربائی نرود
والله که به جز سوی فنائی نرود

ای شاد کبوتری که صید عشق است
چندانکه برانیش بجائی نرود

هر روز دلم نو شکری نوش کند (843)

هر روز دلم نو شکری نوش کند
کز ذوق گذشته‌ها فراموش کند

اول باده ز عاشقی نوش کند
آنگاه دهد به ما و مدهوش کند

هر شب که دل سپهر گلشن گردد (844)

هر شب که دل سپهر گلشن گردد
عالم همه ساکن چو دل من گردد

صد آه برآورم ز آیینهٔ دل
آیینهٔ دل ز آه روشن گردد

هر شب که ز سودای تو نوبت بزنند (845)

هر شب که ز سودای تو نوبت بزنند
آن شب همه جان شوند هرجا که تنند

در چادر شب چه دختران دارد عشق
گر غم آید سبلت و ریشش بکنند

هر عمر که بی‌دیدن اصحاب بود (846)

هر عمر که بی‌دیدن اصحاب بود
یا مرگ بود به طبع یا خواب بود

آبی که ترا تیره کند زهر بود
زهری که ترا صاف کند آب بود

هر عمر که بی‌دیدن اصحاب بود (847)

هر عمر که بی‌دیدن اصحاب بود
یا مرگ بود به طبع یا خواب بود

آبی که ترا تیره کند زهر بود
زهری که ترا صاف کند آب بود

هر قبض اثر علت اولی باشد (848)

هر قبض اثر علت اولی باشد
صورت همه مقبول هیولی باشد

هر جزو ز کل بود ولی لازم نیست
کانجا همه کل قابل اجزا باشد

هرگز حق صحبت قدیمت نبود (849)

هرگز حق صحبت قدیمت نبود
واندیشهٔ این سیه گلیمت نبود

بر دیده نشینی و بدل درباشی
ور آتش و آب هیچ بیمت نبود