رباعی

بر من بگریست نرگس خمارش (1025)

بر من بگریست نرگس خمارش
تا خیره شدم ز گریهٔ بسیارش

گر نرگس او به سرمه آلوده بدی
آلوده شدی ز سرمه‌ها رخسارش

بیچاره دل سوختهٔ محنت کش (1026)

بیچاره دل سوختهٔ محنت کش
در آتش عشق تو همی سوزد خوش

عشقت به من سوخته دل گرم افتاد
آری همه در سوخته افتد آتش

پیوسته مرید حق شو و باقی باش (1027)

پیوسته مرید حق شو و باقی باش
مستغرق عشق و شور و مشتاقی باش

چون باده بجوش در خم قالب خویش
وانگاه به خود حریف و هم ساقی باش

تا بتوانی تو جامهٔ عشق مپوش (1028)

تا بتوانی تو جامهٔ عشق مپوش
چون پوشیدی ز هر بلائی مخروش

در جامه همی سوز و همی باش خموش
کاخر ز پس نیش بود روزی نوش

تا در نزنی بهر چه داری آتش (1029)

تا در نزنی بهر چه داری آتش
هرگز نشود حقیقت وقت تو خوش

عیاران را ز آتش آمد مفرش
عیار نه‌ای ز عاشقان پا درکش

جان جانی بیا میان جان باش (1030)

جان جانی بیا میان جان باش
چون عقل و خرد تاج سر مردان باش

تو دولت و بخت همه ای در دو جهان
چون دولت و بخت دو جهان گردانباش

چون رنگ بدزدید گل از رخسارش (1031)

چون رنگ بدزدید گل از رخسارش
آویخت صبا چو رهزنان بردارش

بسیار بگفت بلبل و سود نداشت
تا بو که صباا به جان دهد زنهارش

خائیدن آن لب که چشیدی شکرش (1032)

خائیدن آن لب که چشیدی شکرش
مالیدن دستی که کشیدی بسرش

نگذارد آنکه او به جان و جگرش
آب حیوان همی رسد از اثرش

دانم که برای ما نخفتی همه دوش (1033)

دانم که برای ما نخفتی همه دوش
بر صفهٔ سرد با یکی بالاپوش

آن نیز فراموش نگردد ما را
ای بوده عزیزتر از دیده و گوش

در انجمنی نشسته دیدم دوشش (1034)

در انجمنی نشسته دیدم دوشش
نتوانستم گرفت در آغوشش

رخ را به بهانه بر رخش بنهادم
یعنی که حدیث می‌کنم در گوشش