تا ظن نبری که از غمانت رستم (1198)
-
اندازه متن
+
تا ظن نبری که از غمانت رستم
یا بیتو صبور گشتم و بنشستم
من شربت عشق تو چنان خوردستم
کز روز ازل تا با بد سرمستم
تا ظن نبری که از غمانت رستم
یا بیتو صبور گشتم و بنشستم
من شربت عشق تو چنان خوردستم
کز روز ازل تا با بد سرمستم
چون میدانی که از نکوئی دورم گر بگریزم ز نیکوان معذورم
او همچو عصا کش است…
دوش دل عربده گر با کی بود مشت کی کردست دو چشمش کبود
آن دل پرخواره…

