رباعی

چون بدنامی بروزگاری افتد (635)

چون بدنامی بروزگاری افتد
مرد آن نبود که نامداری افتد

گر در خواهی ز قعر دریا بطلب
کان کف باشد که بر کناری افتد

چون خمر تو در ساغر ما در ریزند (636)

چون خمر تو در ساغر ما در ریزند
پنهان شدگان این جهان برخیزند

هم امت پرهیز ز ما پرهیزند
هم اهل خرابات ز ما بگریزند

چون دیده بر آن عارض چون سیم افتاد (637)

چون دیده بر آن عارض چون سیم افتاد
جان در لب تو چو دیدهٔ میم افتاد

نمرود صفت ز دیدگان رفت دلم
در آتش سودای براهیم افتاد

چون دیده برفت توتیای تو چه سود (638)

چون دیده برفت توتیای تو چه سود
چون دل همه گشت خون وفای تو چه سود

چون جان و جگر سوخت تمام از غم تو
آنگاه سخنان جانفزای تو چه سود

چون روز وصال یار ما نیست پدید (639)

چون روز وصال یار ما نیست پدید
اندک اندک ز عشق باید ببرید

میگفت دلم که این محالست محال
سر پیش فکنده زیر لب میخندید

چون زیر افکند در عراق آمیزد (640)

چون زیر افکند در عراق آمیزد
دل عقل کند رها ز تن بگریزد

من آتشم و چو درد می برخیزم
هر آتش را که درد می‌برخیزد

چون شاهد پوشیده خرامان گردد (641)

چون شاهد پوشیده خرامان گردد
هر پوشیده ز جامه عریان گردد

بس رخت به خیل کاو گروگان گردد
گر سنگ بود چو کان زرافشان گردد

چون صبح ولای حق دمیدن گیرد (642)

چون صبح ولای حق دمیدن گیرد
جان در تن زندگان پریدن گیرد

حایی برسد مرد که در هر نفسی
بی‌زحمت چشم دوست دیدن گیرد

چون صورت تو در دل ما بازآید (643)

چون صورت تو در دل ما بازآید
مسکین دل گمگشته بجا بازآید

گر عمر گذشت و یک نفس بیش نماند
چون او برسد گذشته‌ها بازآید

چون نیستی تو محض اقرار بود (644)

چون نیستی تو محض اقرار بود
هستی تو سرمایهٔ انکار بود

هرکس که ز نیستی ندارد بوئی
کافر میرد اگرچه دیندار بود