چون بدنامی بروزگاری افتد (635)
-
اندازه متن
+
چون بدنامی بروزگاری افتد
مرد آن نبود که نامداری افتد
گر در خواهی ز قعر دریا بطلب
کان کف باشد که بر کناری افتد
چون بدنامی بروزگاری افتد
مرد آن نبود که نامداری افتد
گر در خواهی ز قعر دریا بطلب
کان کف باشد که بر کناری افتد
عشق تو خوشی چو قصد خونریز کند جان از قفس قالب من خیز کند
کافر باشد…
چون شب بر من زنان و گویان آئی در نیم شبی صبح طرب بنمائی
زلف شب…

