بر پشت من از زمانه تو میآید (67)
-
اندازه متن
+
بر پشت من از زمانه تو میآید
وز من همه کار نانکو میآید
جان عزم رحیل کرد و گفتم بمرو
گفتا چه کنم خانه فرومیآید
بر پشت من از زمانه تو میآید
وز من همه کار نانکو میآید
جان عزم رحیل کرد و گفتم بمرو
گفتا چه کنم خانه فرومیآید
در گوشِ دلم گفت فلک پنهانی «حکمی که قضا بُود، ز من میدانی؟»
در گردش…
حکایت 16 : شنیدم که روزی هرمز پدر خسرو (به) یکی خویدزار جو بگذشت خوید را آب داده بودند و…

