لکهی سیاهی از حقیقت
-
اندازه متن
+
لکهی سیاهی از حقیقت
دور سرم میچرخید
آن را در شیشهای انداختم
صبح که بیدار شدم
واقعیت به دیوارههای شیشه پاشیده بود
لکهی سیاهی از حقیقت
دور سرم میچرخید
آن را در شیشهای انداختم
صبح که بیدار شدم
واقعیت به دیوارههای شیشه پاشیده بود
با این آرایشِ غلیظ چه چیز را پنهان کردهای چه چیز را آشکار؟ این نقابها بیفایده است برای منی که…
عجب صبحِ قشنگی پردهها سایه ندارند خورشید از تمام خانه طلوع کرده است.

