لکهی سیاهی از حقیقت
-
اندازه متن
+
لکهی سیاهی از حقیقت
دور سرم میچرخید
آن را در شیشهای انداختم
صبح که بیدار شدم
واقعیت به دیوارههای شیشه پاشیده بود
لکهی سیاهی از حقیقت
دور سرم میچرخید
آن را در شیشهای انداختم
صبح که بیدار شدم
واقعیت به دیوارههای شیشه پاشیده بود
فرصتِ این عشق تموم شد آخرِ بهارمونه همه برگا زردن امشب آخرین قرارمونه
غروبو نگا کن…
صورتم را روبهروی پنکه میگیرم و نامت را صدا میزنم نامت بریده بریده بر زمین میافتد

