گفتم ز سفیدی و سیاهی دارم
-
اندازه متن
+
گفتم ز سفیدی و سیاهی دارم
ور زانکه زمن هزار کاهی دارم
من اینهمه ام داشتن با دل بود
لیکن چو ربودیم چه خواهی دارم
گفتم ز سفیدی و سیاهی دارم
ور زانکه زمن هزار کاهی دارم
من اینهمه ام داشتن با دل بود
لیکن چو ربودیم چه خواهی دارم
هرچند که گفتم و همه در سفتم یک حرف از آنچه بود، من ناگفتم
حاصل که…
شب، شب پرهام از پس شیشه مضطر می کوبد بال و می تکاند پیکر
در خانه…

