در دست اجل چو درنهم من پائی (1857)
-
اندازه متن
+
در دست اجل چو درنهم من پائی
در کتم عدم در افکنم غوغائی
حیران گردد عدم که هرگز جائی
در هر دو جهان نیست چنین شیدائی
در دست اجل چو درنهم من پائی
در کتم عدم در افکنم غوغائی
حیران گردد عدم که هرگز جائی
در هر دو جهان نیست چنین شیدائی
گفت لَبَم ناگهان نامِ گل و گلسِتان آمد آن گلعُذار کوفت مَرا بَر دَهان
گفت که…
مه را طرفی به ماه رو میماند چیزیش بدان فرشته خو میماند
نی نی ز کجا…

