در دست اجل چو درنهم من پائی (1857)
-
اندازه متن
+
در دست اجل چو درنهم من پائی
در کتم عدم در افکنم غوغائی
حیران گردد عدم که هرگز جائی
در هر دو جهان نیست چنین شیدائی
در دست اجل چو درنهم من پائی
در کتم عدم در افکنم غوغائی
حیران گردد عدم که هرگز جائی
در هر دو جهان نیست چنین شیدائی
من دم نزنم از این جهان دمگیر من در طربم همه جهان ماتم گیر
بیدق ببری…
جانا تو بگو رمزی از آتش همراهی من دم نزنم زیرا دم مینزند ماهی
بر خیمهٔ…

