در دل نگذشت کز دلم بگذاری (1858)
-
اندازه متن
+
در دل نگذشت کز دلم بگذاری
یا رخت فتاده در گلم بگذاری
بسیار زدم لاف تو با دشمن و دوست
ای وای به من گر خجلم بگذاری
در دل نگذشت کز دلم بگذاری
یا رخت فتاده در گلم بگذاری
بسیار زدم لاف تو با دشمن و دوست
ای وای به من گر خجلم بگذاری
تو نه چنانی که منم، من نه چنانم که تویی تو نه بر آنی که منم، من نه…
تو هر روزی از آن پشته برآیی کنی مر تشنه جانان را سقایی
تو هر صبحی…

