در دست اجل چو درنهم من پائی (1857)
-
اندازه متن
+
در دست اجل چو درنهم من پائی
در کتم عدم در افکنم غوغائی
حیران گردد عدم که هرگز جائی
در هر دو جهان نیست چنین شیدائی
در دست اجل چو درنهم من پائی
در کتم عدم در افکنم غوغائی
حیران گردد عدم که هرگز جائی
در هر دو جهان نیست چنین شیدائی
مردیکه به هست و نیست قانع گردد هست و عدم او را همه تابع گردد
موقوف…
این صورت باغست و در او نیست ثمر تو رنجه مشو بیهده سوگند مخور
یا کار…

