در دست اجل چو درنهم من پائی (1857)
-
اندازه متن
+
در دست اجل چو درنهم من پائی
در کتم عدم در افکنم غوغائی
حیران گردد عدم که هرگز جائی
در هر دو جهان نیست چنین شیدائی
در دست اجل چو درنهم من پائی
در کتم عدم در افکنم غوغائی
حیران گردد عدم که هرگز جائی
در هر دو جهان نیست چنین شیدائی
حسودان را ز غم آزاد کردم دل گله خران را شاد کردم
به بیدادان بدادم داد…

