در دست اجل چو درنهم من پائی (1857)
-
اندازه متن
+
در دست اجل چو درنهم من پائی
در کتم عدم در افکنم غوغائی
حیران گردد عدم که هرگز جائی
در هر دو جهان نیست چنین شیدائی
در دست اجل چو درنهم من پائی
در کتم عدم در افکنم غوغائی
حیران گردد عدم که هرگز جائی
در هر دو جهان نیست چنین شیدائی
هر جان عزیز کو شناسای رهست داند که هر آنچه آید از کارگه است
بر زادهٔ…
امروز چو حلقه مانده بیرون دریم با حلقه حریف گشته همچون کمریم
چون حلقهٔ چشم اگر…

