maryam

📄 تعداد نوشتار: 920
👤

اطلاعات شخصی

📍
محل زندگی یزد
🎂
تاریخ تولد 1378-08-05

خانه دل باز کبوتر گرفت (515)

خانه دل باز کبوتر گرفت
مشغله و بقر بقو درگرفت

غلغل مستان چو به گردون رسید
کرکس زرین فلک پر گرفت

بوطربون گشت مه و مشتری
زهره مطرب طرب از سر گرفت

خالق ارواح ز آب و ز گل
آینه‌ای کرد و برابر گرفت

ز آینه صد نقش شد و هر یکی
آنچ مر او راست میسر گرفت

هر که دلی داشت به پایش فتاد
هر که سر او سر منبر گرفت

خرمن ارواح نهایت نداشت
مورچه‌ای چیز محقر گرفت

گر ز تو پر گشت جهان همچو برف
نیست شوی چون تَف خور درگرفت

نیست شو ای برف و همه خاک شو
بنگر کاین خاک چه زیور گرفت

خاک به تدریج بدان جا رسید
کز فر او هر دو جهان فر گرفت

بس که زبان این دم معزول شد
بس که جهان جان سخنور گرفت

بازرسیدیم ز میخانه مست (516)

بازرسیدیم ز میخانه مست
بازرهیدیم ز بالا و پست

جمله مستان خوش و رقصان شدند
دست زنید ای صنمان دست دست

ماهی و دریا همه مستی کنند
چونک سر زلف تو افتاده شست

زیر و زبر گشت خرابات ما
خنب نگون گشت و قرابه شکست

پیر خرابات چو آن شور دید
بر سر بام آمد و از بام جست

جوش برآورد یکی می کز او
هست شود نیست شود نیست هست

شیشه چو بشکست و به هر سوی ریخت
چند کف پای حریفان که خست

آن که سر از پای نداند کجاست
مست فتادست به کوی الست

باده پرستان همه در عشرتند
تنتن تنتن شنو ای تن پرست

ای ز بگه خاسته سر مست مست (517)

ای ز بگه خاسته سر مست مست
مست شرابی و شراب الست

عشق رسانید تو را همچو جام
از بر ما تا بر خود دست دست

بازوی تو قوس خدا یافت یافت
تیر تو از چرخ برون جست جست

هر گهری کان ز خزینه خداست
در دو لب لعل تو آن هست هست

فاش شد این عشق تو بی‌قصد ما
بند بدرید ز دل جست جست

فاش شد آن راز که در نیم شب
زیر زبان گفته بدم پست پست

کرم خورد چوب و بروید ز چوب
عشق ز من رست و مرا خست خست

نفسی بهوی الحبیب فارت (518)

نفسی بهوی الحبیب فارت
لما رات الکوس دارت

مدت یدها الی رحیق
و النفس بنوره استنارت

لما شربته نفس و ترا
خفت و تصاعدت و طارت

لاقت قمرا اذا تجلی
الشمس من الحیا توارت

جادت بالروح حین لاقت
لا التفتت و لا استشارت

ای دل فرو رو در غمش کالصبر مفتاح الفرج (519)

ای دل فرو رو در غمش کالصبر مفتاح الفرج
تا رو نماید مرهمش کالصبر مفتاح الفرج

چندان فرو خور اندُهان تا پیشت آید ناگهان
کرسی و عرش اعظمش کالصبر مفتاح الفرج

خندان شو از نور جهان تا تو شوی سور جهان
ایمن شوی از ماتمش کالصبر مفتاح الفرج

باری دلم از مرد و زن برکَند مهر خویشتن
تا عشق شد خال و عمش کالصبر مفتاح الفرج

گر سینه آیینه کنی بی‌کبر و بی‌کینه کنی
در وی ببینی هر دمش کالصبر مفتاح الفرج

چون آسمان گر خم دهی در امر و فرمان وا رهی
زین آسمان و از خمش کالصبر مفتاح الفرج

هم بجهی از ما و منی هم دیو را گردن زنی
در دست پیچی پرچمش کالصبر مفتاح الفرج

اقبال خویش آید تو را دولت به پیش آید تو را
فرخ شوی از مقدمش کالصبر مفتاح الفرج

دیوی‌ست در اسرار تو کز وی نگون شد کار تو
بر بند این دم محکمش کالصبر مفتاح الفرج

دارد خدا خوش عالمی منگر در این عالم دمی
جز حق نباشد محرمش کالصبر مفتاح الفرج

خامش بیان سر مکن خامش که سر من لدن
چون می‌زند اندرهمش کالصبر مفتاح الفرج

ای مبارک ز تو صبوح و صباح (520)

ای مبارک ز تو صبوح و صباح
ای مظفر فر از تو قلب و جناح

ای شراب طهور از کف حور
بر حریفان مجلس تو مباح

ای گشاده هزار در بر ما
وی بداده به دست ما مفتاح

وانمودی هر آنچ می‌گویند
مؤذنان صبح فالق الاصباح

هرچ دادی عوض نمی‌خواهی
گرچه گفتند السماح رباح

یا راهبا انظر الی مصباح (521)

یا راهبا انظر الی مصباح
متشعشعا و استغن عن اصباح

انظر الی راح تناهی لطفه
و سبی النهی یا لطف‌ها من راح

فالراح نسخ للعقول بنوره
کالشمس عزل للنجوم و ماح

الجد یسجد راحنا متخاضعا
و اعوذ من راح یزید مزاحی

اهل المزاح و اهل راح‌هالک
لا خیر فیهم مسکرا او صاحی

العقل مساح الزمان و اهله
فتجانبوا من عاقل مساح

الراح اجنحه لسکری انها
یجتازهم بحرا بلا ملاح

ذا الراح لا شرقیه غربیه
من دنه مسکیه نفاح

نسخ الهموم و لیس ذاک لغفله
زاد العقول و مدها بلقاح

فتحوا العیون بطیبه و نسیمه
سکروا به فاذا هم بملاح

صاروا سکاری نحو باب ملیکنا
ملک الملوک و روحهم کریاح

ملک البصیره شمس دین سیدی
ظلنا به ذی عزه مرتاح

هاتوا من التبریز من صهبائهم
من مازح متروق وشاح

ماه دیدم شد مرا سودای چرخ (522)

ماه دیدم شد مرا سودای چرخ
آن مهی نی کو بود بالای چرخ

تو ز چرخی با تو می‌گویم ز چرخ
ور نه این خورشید را چه جای چرخ

زهره را دیدم همی‌زد چنگ دوش
ای همه چون دوش ما شب‌های چرخ

جان من با اختران آسمان
رقص رقصان گشته در پهنای چرخ

در فراق آفتاب جان ببین
از شفق پرخون شده سیمای چرخ

سر فروکن یک دمی از بام چرخ
تا زنم من چرخ‌ها در پای چرخ

سنگ از خورشید شد یاقوت و لعل
چشم از خورشید شد بینای چرخ

ماه خود بر آسمان دیگرست
عکس آن ماهست در دریای چرخ

ای بی‌وفا جانی که او بر ذوالوفا عاشق نشد (523)

ای بی‌وفا جانی که او بر ذوالوفا عاشق نشد
قهر خدا باشد که بر لطف خدا عاشق نشد

چون کرد بر عالم گذر سلطان ما زاغ البصر
نقشی بدید آخر که او بر نقش‌ها عاشق نشد

جانی کجا باشد که او بر اصل جان مفتون نشد
آهن کجا باشد که بر آهن ربا عاشق نشد

من بر در این شهر دی بشنیدم از جمع پری
خانه ش بده بادا که او بر شهر ما عاشق نشد

ای وای آن ماهی که او پیوسته بر خشکی فتد
ای وای آن مسی که او بر کیمیا عاشق نشد

بسته بود راه اجل نبود خلاصش معتجل
هم عیش را لایق نبد هم مرگ را عاشق نشد

بی گاه شد بی‌گاه شد خورشید اندر چاه شد (524)

بی گاه شد بی‌گاه شد خورشید اندر چاه شد
خورشید جان عاشقان در خلوت الله شد

روزیست اندر شب نهان ترکی میان هندوان
شب ترک تازی‌ها بکن کان ترک در خرگاه شد

گر بو بری زین روشنی آتش به خواب اندرزنی
کز شب روی و بندگی زهره حریف ماه شد

ما شب گریزان و دوان و اندر پی ما زنگیان
زیرا که ما بردیم زر تا پاسبان آگاه شد

ما شب روی آموخته صد پاسبان را سوخته
رخ‌ها چو شمع افروخته کان بیذق ما شاه شد

ای شاد آن فرخ رخی کو رخ بدان رخ آورد
ای کر و فر آن دلی کو سوی آن دلخواه شد

آن کیست اندر راه دل کو را نباشد آه دل
کار آن کسی دارد که او غرقابه آن آه شد

چون غرق دریا می‌شود دریاش بر سر می‌نهد
چون یوسف چاهی که او از چاه سوی جاه شد

گویند اصل آدمی خاکست و خاکی می‌شود
کی خاک گردد آن کسی کو خاک این درگاه شد

یک سان نماید کشت‌ها تا وقت خرمن دررسد
نیمیش مغز نغز شد وان نیم دیگر کاه شد