آن را که رهیست ره به کویی نبرد
-
اندازه متن
+
آن را که رهیست ره به کویی نبرد
آبی که رود منت جویی نبرد
من دست ز دامان تو بر می دارم
اما دل من پای به سویی نبرد
آن را که رهیست ره به کویی نبرد
آبی که رود منت جویی نبرد
من دست ز دامان تو بر می دارم
اما دل من پای به سویی نبرد
گفتم همه خفتهاند و بیداری نیست جز مرغ سحر با من هشیاری نیست
گفتا مگرت کار…
آمد چه زمان؟ شبی. چه وقتی؟ به سحر خامش خامش نهاد گوشم بر در
چون دید…

