گفتم که چو آتشی برانگیخته‌ام

گفتم که چو آتشی برانگیخته‌ام
گفتا که چو باد برتو آویخته‌ام

گفتم اگر آب چشم بنشاند گفت
هیهات که با خاک تو آمیخته‌ام

دل ندهم از تو روی تا برتابم

دل ندهم از تو روی تا برتابم
روئی نه که بی روی تو آسان خوابم

قفلم به زبان است و حدیث تو به گوش
با یاد تو من دمی مگر دریابم

او را به هزار گونه آراسته‌ام

او را به هزار گونه آراسته‌ام
بروی همه افزوده ز خود کاسته‌ام

چون نام لبش بر لب من می‌گذرد
آزرده بماند که چرا خواسته‌ام

بس گفتم و حرف تو نیامد به لبم

بس گفتم و حرف تو نیامد به لبم
از گفتن خود لاجرم اندر تعبم

تو لیک نگفتی به چه روزی آیی
من نیز نگفتم به چه بگذشت شبم

راهی ننمود، تا کرانی طلبم

راهی ننمود، تا کرانی طلبم
خطی نگذاشت، تا نشانی طلبم

کوشیدن من زمان زمن کرد طلب،
خود نیز نماند تا زمانی طلبم

گرچند بدیدم آنچه کان دانستم

گرچند بدیدم آنچه کان دانستم
در دیدن، دیده را همی مانستم

ای کاش نه خواندمی نه دانستمی ایچ
شایسته نبود آنچه می شایستم

صد جام به دست آمدم و بشکستم

صد جام به دست آمدم و بشکستم
صد در به رخم گشود و من در بستم

چون نام تو آمد به میان دانستم
زنهارم دادی و به ره بنشستم

هرچند که گفتم و همه در سفتم

هرچند که گفتم و همه در سفتم
یک حرف از آنچه بود، من ناگفتم

حاصل که به یاد تو بسی آشفتم،
و آخر به تن خسته به کنجی خفتم

با وی سخن از حرف نهان می‌گفتم

با وی سخن از حرف نهان می‌گفتم
زآن درد که بود از او به جان می‌گفتم

گفتا چه سخن دراز داری، اما
از شرم یکی دو در میان می‌گفتم

یک روز مباد و هر بلایی بادم

یک روز مباد و هر بلایی بادم
روزی که به دل بی غم رویت، شادم

روزی که به رویت ای وطن می نگرم
ویران تو ارزد به هزار آبادم